بخش ۶
همی بود گشتاسپ دل مستمندخروشان و جوشان ز چرخ بلند
نیامد ز گیتیش جز زهر بهریکی روستا دید نزدیک شهر
درخت و گل و آبهای رواننشستنگه شاد مرد جوان
درختی گشن سایه بر پیش آبنهان گشته زو چشمهٔ آفتاب
بران سایه بنشست مرد جوانپر از درد پیچان و تیرهروان
همی گفت کای داور کردگارغم آمد مرا بهره زین روزگار
نبینم همی اختر خویش بدندانم چرا بر سرم بد رسد
یکی نامور زان پسندیده دهگذر کرد بر وی که او بود مه
ورا دید با دیدگان پر ز خونبه زیر زنخ دست کرده ستون
بدو گفت کای پاک مرد جوانچرایی پر از درد و تیرهروان
اگر آیدت رای ایوان منبوی شاد یکچند مهمان من
مگر کین غمان بر دلت کم شودسر تیر مژگانت بی نم شود
بدو گفت گشتاسپ کای نامجوینژاد تو از کیست با من بگوی
چنین داد پاسخ ورا کدخدایکزین پرسش اکنون ترا چیست رای
من از تخم شاه آفریدون گردکزان تخمه کس در جهان نیست خرد
چو بشنید گشتاسپ برداشت پایهمی رفت با نامور کدخدای
چو آن مهتر آمد سوی خان خویشبه مهمان بیاراست ایوان خویش
بسان برادر همی داشتشزمانی به ناکام نگذاشتش
زمانه برین نیز چندی بگشتبرین کار بر ماهیان برگذشت