گنج

بخش ۱۷

چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفتکه پاسخ چرا ماندی در نهفت
بدو گفت گشتاسپ من پیش ازینببودم بر شاه ایران زمین
همه لشکر شاه و آن انجمنهمه آگهند از هنرهای من
همان به که من سوی ایشان شومبگویم همه گفته‌ها بشنوم
برآرم ازیشان همه کام تودرفشان کنم در جهان نام تو
بدو گفت قیصر تو داناتریبرین آرزو بر تواناتری
چو بشنید گشتاسپ گفتار اوینشست از بر بارهٔ راه جوی
بیامد به جای نشست زریربه سر افسر و بادپایی به زیر
چو لشکر بدیدند گشتاسپ راسرافرازتر پور لهراسپ را
پیاده همه پیش اوی آمدندپر از درد و پر آب روی آمدند
همه پاک بردند پیشش نمازکه کوتاه شد رنجهای دراز
همانگه چو آمد به پیشش زریرپیاده ببود و شد از رزم سیر
گرامیش را تنگ در بر گرفتچو بگشاد لب پرسش اندر گرفت
نشستند بر تخت با مهترانبزرگان ایران و کنداوران
زریر خجسته به گشتاسپ گفتکه بادی همه ساله با بخت جفت
پدر پیر سر شد تو برنادلیز دیدار پیران چرا بگسلی
به پیری ورا بخت خندان شدستپرستندهٔ پاک یزدان شدست
فرستاد نزدیک تو تاج و گنجسزد گر نداری کنون دل به رنج
چنین گفت کایران سراسر تراستسر تخت با تاج کشور تراست
ز گیتی یکی کنج ما را بس استکه تخت مهی را جز از من کس است
برادر بیاورد پرمایه تاجهمان یاره و طوق و هم تخت عاج
چو گشتاسپ تخت پدر دید شادنشست از برش تاج بر سر نهاد
نبیرهٔ جهانجوی کاوس کیز گودرزیان هرک بد نیک‌پی
چو بهرام و چون ساوه و ریونیزکسی کو سرافراز بودند نیز
به شاهی برو آفرین خواندندورا شهریار زمین خواندند
ببودند بر پای بسته کمرهرانکس که بودند پرخاشخر
چو گشتاسپ دید آن دلارای کامفرستاد نزدیک قیصر پیام
کز ایران همه کام تو راست گشتسخنها ز اندازه اندر گذشت
همی چشم دارد زریر و سپاهکه آیی خرامان بدین رزمگاه
همه سربسر با تو پیمان کنندروان را به مهرت گروگان کنند
گرت رنج ناید خرامی به دشتکه کار زمانه به کام تو گشت
فرستاده چون نزد قیصر رسیدبه دشت آمد و ساز لشکر بدید
چو گشتاسپ را دید بر تخت عاجنهاده به سر بر ز پیروزه تاج
بیامد ورا تنگ در برگرفتسخنهای دیرینه اندر گرفت
بدانست قیصر که گشتاسپ اوستفروزندهٔ جان لهراسپ اوست
فراوانش بستود و بردش نمازوزانجا سوی تخت رفتند باز
ازان کردهٔ خویش پوزش گرفتبپیچید زان روزگار شگفت
بپذرفت گفتار او شهریارسرش را گرفت آنگهی برکنار
بدو گفت چون تیره گردد هوافروزیدن شمع باشد روا
بر ما فرست آنک ما را گزیدکه او درد و رنج فراوان کشید
بشد قیصر و رنج و تشویر بردبسی نیز بر خوی بد برشمرد
به سوی کتایون فرستاد گنجیکی افسر و سرخ یاقوت پنج
غلام و پرستار رومی هزاریکی طوق پر گوهر شاهوار
ز دینار رومی شتروار پنجیکی فیلسوفی نگهبان گنج
سلیح و درم داد لشکرش راهمان نامداران کشورش را
هرانکس که بود او ز تخم بزرگوگر تیغ زن نامداری سترگ
بیاراست خلعت سزاوارشانبرافرخت پژمرده بازارشان
از اسپان تازی و برگستوانز خفتان وز جامهٔ هندوان
ز دیبا و دینار و تاج و نگینز تخت و ز هرگونه دیبای چین
فرستاده نزدیک گشتاسپ بردیکایک به گنجور او برشمرد
ابا این بسی آفرین گستریدبران کو زمان و زمین آفرید
کتایون چو آمد به نزدیک شاهغو کوس برخاست از بارگاه
سپه سوی ایران برفتن گرفتهوا گرد اسپان نهفتن گرفت
چو قیصر دو منزل بیامد به راهعنان تگاور بپیچید شاه
به سوگند ازان مرز برگاشتشبه خواهش سوی روم بگذاشتش
وزان جایگه شد سوی روم بازچو گشتاسپ شد سوی راه دراز
همی راند تا سوی ایران رسیدبه نزد دلیران و شیران رسید
چو بشنید لهراسپ کامد زریربرادرش گشتاسپ آن نره شیر
پذیره شدش با همه مهترانبزرگان ایران و نام‌آوران
چو دید او پسر را به بر درگرفتز جور فلک دست بر سر گرفت
فرود آمد از باره گشتاسپ زودبدو آفرین کرد و زاری نمود
ز ره چو به ایوان شاهی شدندچو خورشید در برج ماهی شدند
بدو گفت لهراسپ کز من مبینچنین بود رای جهان آفرین
نوشته چنین بد مگر بر سرتکه پردخت ماند ز تو کشورت
بدو شادمان گشت لهراسپ شاهمر او را نشاند از بر تخت و گاه
ببوسید و تاجش به سر بر نهادهمی آفرین کرد با تاج یاد
بدو گفت گشتاسپ کای شهریارابی تو مبیناد کس روزگار
چو مهتر کنی من ترا کهترمبکوشم که گرد ترا نسپرم
همه نیک بادا سرانجام تومبادا که باشیم بی‌نام تو
که گیتی نماند همی بر کسیچو ماند به تن رنج ماند بسی
چنین است گیهان ناپایداربرو تخم بد تا توانی مکار
همی خواهم از دادگر یک خدایکه چندان بمانم به گیتی به جای
که این نامهٔ شهریاران پیشبپیوندم از خوب گفتار خویش
ازان پس تن جانور خاک راستسخن گوی جان معدن پاک راست