گنج

بخش ۴

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۰ بیت
سپهدار ترکان دو دیده پرآبشگفتی فرو ماند ز افراسیاب
یکی مرد با هوش را برگزیدفرسته به ایران چنان چون سزید
یکی نامه بنوشت ارتنگ‌واربرو کرده صد گونه رنگ و نگار
به نام خداوند خورشید و ماهکه او داد بر آفرین دستگاه
وزو بر روان فریدون درودکزو دارد این تخم ما تار و پود
گر از تور بر ایرج نیک‌بختبد آمد پدید از پی تاج و تخت
بران بر همی راند باید سخنبباید که پیوند ماند به بن
گر این کینه از ایرج آمد پدیدمنوچهر سرتاسر آن کین کشید
بران هم که کرد آفریدون نخستکجا راستی را به بخشش بجست
سزد گر برانیم دل هم براننگردیم از آیین و راه سران
ز جیحون و تا ماورالنهر برکه جیحون میانچیست اندر گذر
بر و بوم ما بود هنگام شاهنکردی بران مرز ایرج نگاه
همان بخش ایرج ز ایران زمینبداد آفریدون و کرد آفرین
ازان گر بگردیم و جنگ آوریمجهان بر دل خویش تنگ آوریم
بود زخم شمشیر و خشم خداینیابیم بهره به هر دو سرای
و گر همچنان چون فریدون گردبه تور و به سلم و به ایرج سپرد
ببخشیم و زان پس نجوییم کینکه چندین بلا خود نیرزد زمین
سراینده از سال چون برف گشتز خون کیان خاک شنگرف گشت
سرانجام هم جز به بالای خویشنیابد کسی بهره از جای خویش
بمانیم روز پسین زیر خاکسراپای کرباس و جای مغاک
و گر آزمندیست و اندوه و رنجشدن تنگ‌دل در سرای سپنج
مگر رام گردد برین کیقبادسر مرد بخرد نگردد ز داد
کس از ما نبینند جیحون بخوابوز ایران نیایند ازین روی آب
مگر با درود و سلام و پیامدو کشور شود زین سخن شادکام
چو نامه به مهر اندر آورد شاهفرستاد نزدیک ایران سپاه
ببردند نامه بر کیقبادسخن نیز ازین گونه کردند یاد
چنین داد پاسخ که دانی درستکه از ما نبد پیشدستی نخست
ز تور اندر آمد نخستین ستمکه شاهی چو ایرج شد از تخت کم
بدین روزگار اندر افراسیاببیامد به تیزی و بگذاشت آب
شنیدی که با شاه نوذر چه کرددل دام و دد شد پر از داغ و درد
ز کینه به اغریرث پرخردنه آن کرد کز مردمی در خورد
ز کردار بد گر پشیمان شویدبنوی ز سر باز پیمان شوید
مرا نیست از کینه و آز رنجبسیچیده‌ام در سرای سپنج
شما را سپردم ازان روی آبمگر یابد آرامش افراسیاب
بنوی یکی باز پیمان نوشتبه باغ بزرگی درختی بکشت
فرستاده آمد بسان پلنگرسانید نامه به نزد پشنگ
بنه برنهاد و سپه را براندهمی گرد بر آسمان برفشاند
ز جیحون گذر کرد مانند بادوزان آگهی شد بر کیقباد
که دشمن شد از پیش بی‌کارزاربدان گشت شادان دل شهریار
بدو گفت رستم که ای شهریارمجو آشتی درگه کارزار
نبد پیشتر آشتی را نشانبدین روز گرز من آوردشان
چنین گفت با نامور کیقبادکه چیزی ندیدم نکوتر ز داد
نبیره فریدون فرخ پشنگبه سیری همی سر بپیچد ز جنگ
سزد گر هر آنکس که دارد خردبکژی و ناراستی ننگرد
ز زاولستان تا بدریای سندنوشتیم عهدی ترا بر پرند
سر تخت با افسر نیمروزبدار و همی باش گیتی فروز
وزین روی کابل به مهراب دهسراسر سنانت به زهراب ده
کجا پادشاهیست بی‌جنگ نیستوگر چند روی زمین تنگ نیست
سرش را بیاراست با تاج زرهمان گردگاهش به زرین کمر
ز یک روی گیتی مرو را سپردببوسید روی زمین مرد گرد
ازان پس چنین گفت فرخ قبادکه بی‌زال تخت بزرگی مباد
به یک موی دستان نیرزد جهانکه او ماندمان یادگار از مهان
یکی جامهٔ شهریاری به زرز یاقوت و پیروزه تاج و کمر
نهادند مهد از بر پنج پیلز پیروزه رخشان بکردار نیل
بگسترد زر بفت بر مهد بریکی گنج کش کس ندانست مر
فرستاد نزدیک دستان سامکه خلعت مرا زین فزون بود کام
اگر باشدم زندگانی درازترا دارم اندر جهان بی‌نیاز
همان قارن نیو و کشواد راچو برزین و خراد پولاد را
برافگند خلعت چنان چون سزیدکسی را که خلعت سزاوار دید
درم داد و دینار و تیغ و سپرکرا در خور آمد کلاه و کمر