بخش ۸
چو از آفرین گشت پرداختهبیاورد گلرنگ را ساخته
نشست از بر زین و ره برگرفتخم منزل جادو اندر گرفت
همی رفت پویان به راه درازچو خورشید تابان بگشت از فراز
درخت و گیا دید و آب روانچنان چون بود جای مرد جوان
چو چشم تذروان یکی چشمه دیدیکی جام زرین برو پر نبید
یکی غرم بریان و نان از برشنمکدان و ریچال گرد اندرش
خور جادوان بد چو رستم رسیداز آواز او دیو شد ناپدید
فرود آمد از باره زین برگرفتبه غرم و بنان اندر آمد شگفت
نشست از بر چشمه فرخندهپییکی جام زر دید پر کرده می
ابا می یکی نیز تنبور یافتبیابان چنان خانهٔ سور یافت
تهمتن مر آن را به بر در گرفتبزد رود و گفتارها برگرفت
که آواره و بد نشان رستم استکه از روز شادیش بهره غم است
همه جای جنگست میدان اویبیابان و کوهست بستان اوی
همه جنگ با شیر و نر اژدهاستکجا اژدها از کفش نا رهاست
می و جام و بویا گل و میگسارنکردست بخشش ورا کردگار
همیشه به جنگ نهنگ اندر استو گر با پلنگان به جنگ اندر است
به گوش زن جادو آمد سرودهمان نالهٔ رستم و زخم رود
بیاراست رخ را بسان بهاروگر چند زیبا نبودش نگار
بر رستم آمد پر از رنگ و بویبپرسید و بنشست نزدیک اوی
تهمتن به یزدان نیایش گرفتابر آفرینها فزایش گرفت
که در دشت مازندران یافت خوانمی و جام، با میگسار جوان
ندانست کاو جادوی ریمنستنهفته به رنگ اندر اهریمنست
یکی طاس می بر کفش برنهادز دادار نیکی دهش کرد یاد
چو آواز داد از خداوند مهردگرگونهتر گشت جادو به چهر
روانش گمان نیایش نداشتزبانش توان ستایش نداشت
سیه گشت چون نام یزدان شنیدتهمتن سبک چون درو بنگرید
بینداخت از باد خم کمندسر جادو آورد ناگه ببند
بپرسید و گفتش چه چیزی بگویبدانگونه کت هست بنمای روی
یکی گنده پیری شد اندر کمندپر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند
میانش به خنجر به دو نیم کرددل جادوان زو پر از بیم کرد