بخش ۶
یکی راه پیش آمدش ناگزیرهمیرفت بایست بر خیره خیر
پی اسپ و گویا زبان سوارز گرما و از تشنگی شد ز کار
پیاده شد از اسپ و ژوپین به دستهمیرفت پویان به کردار مست
همیجست بر چاره جستن رهیسوی آسمان کرد روی آنگهی
چنین گفت کای داور دادگرهمه رنج و سختی تو آری به سر
گرایدونک خشنودی از رنج منبدان گیتی آگنده کن گنج من
بپویم همی تا مگر کردگاردهد شاه کاووس را زینهار
هم ایرانیان را ز چنگال دیوگشاید بیآزار گیهان خدیو
گنهکار و افگندگان تواندپرستنده و بندگان تواند
تن پیلوارش چنان تفته شدکه از تشنگی سست و آشفته شد
بیفتاد رستم بر آن گرم خاکزبان گشته از تشنگی چاک چاک
همانگه یکی میش نیکوسرینبپیمود پیش تهمتن زمین
ازان رفتن میش اندیشه خاستبهدل گفت کهآبشخور این کجاست
همانا که بخشایش کردگارفراز آمدهست اندرین روزگار
بیفشارد شمشیر بر دست راستبه زور جهاندار بر پای خاست
بشد بر پی میش و تیغش به چنگگرفته به دست دگر پالهنگ
به ره بر یکی چشمه آمد پدیدچو میش سراور بدانجا رسید
تهمتن سوی آسمان کرد رویچنین گفت کای داور راستگوی
هرانکس که از دادگر یک خدایبپیچد نیارد خرد را به جای
برین چشمه آبشخور میش نیستهمان غُرم دشتی مرا خویش نیست
به جایی که تنگ اندر آید سخنپناهت به جز پاک یزدان مکن
بران غرم بر آفرین کرد چندکه از چرخ گردان مبادت گزند
گیا بر در و دشت تو سبز بادمباد از تو هرگز دل یوز شاد
ترا هرک یازد به تیر و کمانشکسته کمان باد و تیره گمان
که زنده شد از تو گو پیلتنوگرنه پراندیشه بود از کفن
که در سینهٔ اژدهای بزرگنگنجد بماند به چنگال گرگ
شده پاره پاره کنان و کشانز رستم به دشمن رسیده نشان
روانش چو پردخته شد ز آفرینز رخش تگاور جدا کرد زین
همه تن بشستش بران آب پاکبه کردار خورشید شد تابناک
چو سیراب شد ساز نخچیر کردکمر بست و ترکش پر از تیر کرد
بیفگند گوری چو پیل ژیانجدا کرد ازو چرم پای و میان
چو خورشید تیز آتشی برفروختبرآورد ز آب اندر آتش بسوخت
بپردخت ز آتش به خوردن گرفتبه خاک استخوانش سپردن گرفت
سوی چشمهٔ روشن آمد بر آبچو سیراب شد کرد آهنگ خواب
تهمتن به رخش سراینده گفتکه با کس مکوش و مشو نیز جفت
اگر دشمن آید، سوی من بپویتو با دیو و شیران مشو جنگجوی
بخفت و بر آسود و نگشاد لبچمان و چران رخش تا نیمشب