گنج

بخش ۱۵

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۴۴ بیت
دلیری کجا نام او اشکبوسهمی بر خروشید بر سانِ کوس
بیامد که جوید ز ایران نبردسرِ هم‌نبرد اندر آرد به گَرد
بشد تیز رُهّام با خُود و گبرهمی گَرد رزم اندر آمد به ابر
برآویخت رُهّام با اشکبوسبرآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
بر آن نامور تیرباران گرفتکمانش کمینِ سواران گرفت
جهان‌جویْ در زیر پولاد بودبه خِفتانْشْ بر تیر، چون باد بود
نبد کارگر تیر بر گبر اویاز آن تیزتر شد دل جنگجوی
به گرز گران دست برد اشکبوسزمین آهنین شد، سپهر آبنوس
برآهیخت رُهّام، گرز گرانغمی شد ز پیکار دست سران
چو رُهّام گشت از کُشانی ستوهبپیچید زو روی و شد سوی کوه
ز قلب سپاه اندر آشفت طوسبزد اسپ کاید برِ اشکبوس
تهمتن برآشفت و با طوس گفتکه رُهّام را جامِ باده‌ست جفت
به می در همی تیغ‌بازی کندمیان یَلان سرفرازی کند
چرا شد کنون رویْ چون سَندَروس؟سواری بود کمتر از اشکبوس؟
تو قلب سپه را به‌آیین بدارمن اکنون پیاده کنم کارزار
کمانِ به زِه را به بازو فگندبه بندِ کمر بر بزد تیرْ چند
خروشید کای مرد رزم آزمایهم آوردت آمد مشو بازْ جای
کُشانی بخندید و خیره بماندعنان را گران کرد و او را بخواند
بدو گفت خندان که نام تو چیست؟تن بی‌سرت را که خواهد گریست؟
تهمتن چنین داد پاسخ که نامچه پرسی؟ کزین پس نبینی تو کام
مرا مادرم نامْ مرگ تو کردزمانه مرا پتکِ ترگِ تو کرد
کُشانی بدو گفت بی‌بارگیبه کشتن دهی سر به یک‌بارگی
تهمتن چنین داد پاسخ بدویکه ای بیهده مردِ پرخاشجوی
پیاده ندیدی که جنگ آورد؟سر سرکشان زیر سنگ آورد؟
به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگسوار اندر آیند هر سه به جنگ؟
هم اکنون ترا ای نَبَرده سوارپیاده بیاموزمت کارزار
پیاده مرا زان فرستاد طوسکه تا اسپ بستانم از اشکبوس
کُشانی پیاده شود همچو منز دو روی خندان شوند انجمن
پیاده به از چون تو پانصد سواربدین روز و این گردش کارزار
کُشانی بدو گفت با تو سَلیحنبینم همی جز فُسوس و مَزیح
بدو گفت رستم که تیر و کمانببین تا هم اکنون سرآری زمان
چو نازش به اسپ گرانمایه دیدکمان را به زه کرد و اندر کشید
یکی تیر زد بَر بَرِ اسپ اویکه اسپ اندر آمد ز بالا به روی
بخندید رستم به آواز گفتکه بنشین به پیش گرانمایه جفت
سزد گر بداری سرش در کنارزمانی برآسایی از کارزار
کمان را به زه کرد زود اشکبوستنی لرز لرزان و رخ سَندَروس
به رستم بر آنگه ببارید تیرتهمتن بدو گفت برخیره خیر
همی رنجه داری تن خویش رادو بازوی و جان بداندیش را
تهمتن به بند کمر برد چنگگزین کرد یک چوبه تیرِ خَدنگ
یکی تیرِ الماس، پیکان چو آبنهاده بَر او چار پرّ عقاب
کمان را بمالید رستم به چنگبه شست اندر آورد تیر خَدَنگ
برو راستْ خم کرد و چپ کرد راستخروش از خَم چرخِ چاچی بخاست
چو سوفارَش آمد به پهنای گوشز شاخ گوزنان برآمد خروش
چو بوسید پیکانْ سرانگشتِ اویگذر کرد بر مهرهٔ پشت اوی
بزد بَر بَر و سینهٔ اشکبوسسپهر آن زمان دست او داد بوس
قضا گفت گیر و قَدَر گفت دهفلک گفت احسنت و مَه گفت زِه
کُشانی هم اندر زمان جان بدادچنان شد که گفتی ز مادر نزاد
نظاره بر ایشان دو رویه سپاهکه دارند پیکارِ گُردان نگاه
نگه کرد کاموس و خاقان چینبر آن بُرز و بالا و آن زور و کین
چو برگشت رستم هم اندر زمانسواری فرستاد خاقان، دَمان
کزان ناموَر تیر بیرون کشیدهمه تیر تا پَر، پُر از خون کشید
همه لشکر آن تیر برداشتندسراسر همه نیزه پنداشتند
چو خاقان بدان پَرّ و پیکانِ تیرنگه کرد بُرنا‌ دلش گشت پیر
به پیران چنین گفت کین مرد کیست؟ز گُردان ایران ورا نام چیست؟
تو گفتی که لختی فرومایه‌اندز گردنکشان، کمترین پایه‌اند
کنون نیزه با تیر ایشان یکیستدل شیر در جنگشان اندکیست
همی خوار کردی سراسر سُخُنجز آن بُد که گفتی ز سر تا به بُن
بدو گفت پیران کز ایران سپاهندانم کسی را بدین پایگاه
کجا تیر او بگذرد بر درختندانم چه دارد به دلْ شوربخت
از ایرانیان گیو و طوس‌اند مَردکه با فَرّ و بُرزند روز نبرد
برادرْم هومان بسی پیش طوسجهان کرد بر گونهٔ آبنوس
به ایران ندانم که این مرد کیستبدین لشکر او را هم‌آورد کیست
شوم بازپرسم ز پرده‌سرایبیارند ناکام نامش به جای
بیامد پر اندیشه و رویْ زردبپرسید زان نامدارانِ مرد
به پیران چنین گفت هومانِ گُردکه دشمن ندارد خردمند خُرد
بزرگان ایران گشاده‌دلندتو گویی که آهن همی بگسلند
کنون تا بیامد از ایران سپاههمی برخروشند زان رزمگاه
بدو گفت پیران که هر چند یاربیاید برِ طوس از ایران سوار
چو رستم نباشد مرا باک نیستز گرگین و بیژن دلم چاک نیست
سپه را دو رزم گرانست پیشبجویند هر کس بدین نامِ خویش
وزان جایگه پیش کاموس رفتبه نزدیک منشور و فَرطوس تفت
چنین گفت کامروز رزمی بزرگبرفت و پدید آمد از میشْ گرگ
ببینید تا چارهٔ کار چیستبران خستگی‌ها بر آزار چیست
چنین گفت کاموس کامروز جنگچنان بُد که نام اندر آمد به ننگ
به رزم اندرون کشته شد اشکبوسوزو شادمان شد دل گیو و طوس
دلم زان پیاده به دو نیم شدکزو لشکر ما پر از بیم شد
به بالای او بر زمین، مرد نیستبدین لشکر او را هم‌آورد نیست
کمانش تو دیدی و تیر ایدرستبه زور او ز پیلِ ژیان برترست
همانا که آن سَگزیِ جنگجویکه چندین همی برشمردی ازوی
پیاده بدین رزمگاه آمدستبه یاری ایران سپاه آمدست
بدو گفت پیران که او دیگرستسواری سرافراز و کُنداورست
بترسید پس مردِ بیدار دلکجا بسته بود اندران کار دل
ز پیران بپرسید کان شیر مردچگونه خرامد به دشت نبرد؟
ز بازو و بُرزش چه داری نشان؟چه گوید به آورد با سرکشان؟
چگونست مردیّ و دیدار اوی؟چگونه شوم من به پیکار اوی؟
گر ایدونک اویست کامد ز راهمرا رفت باید به آوردگاه
بدو گفت پیران که این خود مبادکه او آید ایدر کند رزم یاد
یکی مرد بینی چو سرو سهیبه دیدار با زیب و با فَرّهی
بسا رزمگاها که افراسیابازو گشت پیچان و دیده پرآب
یکی رزمسازست و خسروپرستنخست او بَرَد سوی شمشیر دست
به کینِ سیاوش کند کارزارکجا او بپروردش اندر کنار
ز مردان کنند آزمایش بسیسلیح ورا برنتابد کسی
نه برگیرد از جایْ گرزش نهنگاگر بفگند بر زمین روزِ جنگ
زهی بَر کمانش بَر از چرم شیریکی تیر و پیکان او دَه سِتیر
به رزم اندر آید بپوشد زرهیکی جوشن از بَر ببندد گره
یکی جامه دارد ز چرم پلنگبپوشد بَر و اندر آید به جنگ
همی نامْ بَبرِ بَیان خوانَدَشز خِفتان و جوشن فزون دانَدَش
نه سوزد در آتش، نه از آب ترشود چون بپوشد برآیدْش پَر
یکی رخش دارد به زیر اندرونتو گفتی روان شد کُهِ بیستون
همی آتش افروزد از خاک و سنگنیارامد از بانگ، هنگام جنگ
ابا این شگفتی به روز نبردسزد گر نداری تو او را به مرد
چو بشْنید کاموسِ بسیارهوشبه پیران سپرد آن زمان چشم و گوش
همانا خوش آمدْش گفتار اویبرافروخت زان کار بازار اوی
به پیران چنین گفت کای پهلوانتو بیدار دل باش و روشن‌روان
ببین تا چه خواهی ز سوگندِ سختکه خوردند شاهانِ بیداربخت
خورم من فزون زان کنون پیش توکه روشن شود زان دل و کیش تو
که زین را نه بردارم از پشت بوربه نیروی یزدانِ کیوان و هُور
مگر بخت و رای تو روشن کنمبر ایشان جهان، چشمِ سوزن کنم
بسی آفرین خواند پیران بدویکه ای شاهِ بینادل و راست‌گوی
بدین شاخ و این یال و بازوی و کِفتهنرمند باشی ندارم شگفت
به کام تو گردد همه کار مانماندست بسیار پیکار ما
وزان جایگه گِردِ لشکر بگشتبه هر خیمه و پرده‌ای برگذشت
بگفت این سخن پیشِ خاقان چینهمی گفت با هر کسی همچنین
ز خورشید، چون شد جهانْ لعل‌فامشب تیره بر چرخ بگذاشت گام
دلیران لشکر شدند انجمنکه بودند دانا و شمشیرزن
به خرگاه خاقان چین آمدندهمه دل پر از رزم و کین آمدند
چو کاموسِ اسپ‌افگنِ شیرمردچو منشور و فِرطوسِ مردِ نبرد
شَمیرانُ شُگنی و شَنگُل ز هندز سَقلاب چون کُندر و شاهِ سِند
همی رای زد رزم را هر کسیاز ایران سخن گفت هر کس بسی
از آن پس بر آن رایشان شد درستکه یک‌سر به خون، دست بایست شست
برفتند هر کس به آرامِ خویشبخفتند در خیمه با کام خویش
چو باریک و خَمّیده شد پشت ماهز تاریک‌زلفِ شبانِ سیاه
به نزدیک خورشید چون شد درستبرآمد پر از آب رخ را بشست
سپاه دو کشور برآمد به جوشبه چرخ بلند اندر آمد خروش
چنین گفت خاقان که امروز جنگنباید که چون دی بود با درنگ
گمان برد باید که پیران نبودنه بی او نشاید نبرد آزمود
همه همگنان رزمساز آمدیمبه یاری ز راه دراز آمدیم
گر امروز چون دی درنگ آوریمهمه نام را زیر ننگ آوریم
و دیگر که فردا ز افراسیابسپاس اندر آرام جوییم و خواب
یکی رزم باید همه هم‌گروهشدن پیش لشکر به کردارِ کوه
ز من هدیه و بردهٔ زابلیبیابید با شارهٔ کابلی
ز ده کشور ایدر سرافراز هستبه خواب و به خوردن نباید نِشَست
بزرگان ز هر جای برخاستندبه خاقان چین خواهش آراستند
که بر لشکر امروز فرمان تراستهمه کشور چین و توران تراست
یک امروز بنگر بدین رزمگاهکه شمشیر بارد ز ابر سیاه
وزین روی رستم به ایرانیانچنین گفت کاکنون سرآمد زمان
اگر کشته شد زین سپاه اندکینشد بیش و کم از دو سیصد یکی
چنین یکسره دل مدارید تنگنخواهم تن زنده بی‌نام و ننگ
همه لشکر تُرک از اشکبوسبرفتند رخساره چون سَندَروس
کنون یک‌سره دل پر از کین کنیدبروهای جنگی پر از چین کنید
که من رخش را بستم امروز نعلبه خون کرد خواهم سرِ تیغ، لعل
بسازید کامروز روز نوستزمین سر به سر، گنج کیخسروست
میان را ببندید کز کارزارهمه تاج یابید با گوشوار
بزرگان برو خواندند آفرینکه از تو فروزد کلاه و نگین