بخش ۲
ازان پس به کاووس گوینده گفتکه او دختری دارد اندر نهفت
که از سرو بالاش زیباترستز مشک سیه بر سرش افسرست
به بالا بلند و به گیسو کمندزبانش چو خنجر لبانش چو قند
بهشتیست آراسته پرنگارچو خورشید تابان به خرم بهار
نشاید که باشد به جز جفت شاهچه نیکو بود شاه را جفت ماه
بجنبید کاووس را دل ز جایچنین داد پاسخ که اینست رای
گزین کرد شاه از میان گروهیکی مرد بیدار دانشپژوه
گرانمایه و گرد و مغزش گرانبفرمود تا شد به هاماوران
چنین گفت رایش به من تازه کنبیارای مغزش به شیرین سخن
بگویش که پیوند ما در جهانبجویند کار آزموده مهان
که خورشید روشن ز تاج منستزمین پایهٔ تخت عاج منست
هرانکس که در سایهٔ من پناهنیابد ازو کم شود پایگاه
کنون با تو پیوند جویم همیرخ آشتی را بشویم همی
پس پردهٔ تو یکی دخترستشنیدم که گاه مرا درخورست
که پاکیزه تخمست و پاکیزه تنستوده به هر شهر و هر انجمن
چو داماد یابی چو پور قبادچنان دان که خورشید داد تو داد
بشد مرد بیدار روشن روانبه نزدیک سالار هاماوران
زبان کرد گویا و دل کرد گرمبیاراست لب را به گفتار نرم
ز کاووس دادش فروان سلامازان پس بگفت آنچ بود از پیام
چو بشنید ازو شاه هاماوراندلش گشت پر درد و سر شد گران
همی گفت هرچند کاو پادشاستجهاندار و پیروز و فرمان رواست
مرا در جهان این یکی دخترستکه از جان شیرین گرامیترست
فرستاده را گر کنم سرد و خوارندارم پی و مایهٔ کارزار
همان به که این درد را نیز چشمبپوشم و بر دل بخوابیم خشم
چنین گفت با مرد شیرین سخنکه سر نیست این آرزو را نه بن
همی خواهد از من گرامی دو چیزکه آن را سه دیگر ندانیم نیز
مرا پشت گرمی بد از خواستهبه فرزند بودم دل آراسته
به من زین سپس جان نماند همیوگر شاه ایران ستاند همی
سپارم کنون هرچ خواهد بدوینتابم سر از رای و فرمان اوی
غمی گشت و سودابه را پیش خواندز کاووس با او سخنها براند
بدو گفت کز مهتر سرفرازکه هست از مهی و بهی بینیاز
فرستادهای چرپگوی آمدستیکی نامه چون زند و استا به دست
همی خواهد از من که بیکام منببرد دل و خواب و آرام من
چه گویی تو اکنون هوای تو چیستبدین کار بیدار رای تو چیست
بدو گفت سودابه زین چاره نیستازو بهتر امروز غمخواره نیست
کسی کاو بود شهریار جهانبروبوم خواهد همی از مهان
ز پیوند با او چرایی دژمکسی نشمرد شادمانی به غم
بدانست سالار هاماورانکه سودابه را آن نیامد گران
فرستاده شاه را پیش خواندوزان نامدارانش برتر نشاند
ببستند بندی بر آیین خویشبران سان که بود آن زمان دین خویش
به یک هفته سالار هاماورانهمی ساخت آن کار با مهتران
بیاورد پس خسرو خسته دلپرستنده سیصد عماری چهل
هزار استر و اسپ و اشتر هزارز دیبا و دینار کردند بار
عماری به ماه نو آراستهپس پشت و پیش اندرون خواسته
یکی لشکر آراسته چون بهشتتو گفتی که روی زمین لاله کشت
چو آمد به نزدیک کاووس شاهدل آرام با زیب و با فر و جاه
دو یاقوت خندان دو نرگس دژمستون دو ابرو چو سیمین قلم
نگه کرد کاووس و خیره بماندبه سودابه بر نام یزدان بخواند
یکی انجمن ساخت از بخردانز بیداردل پیر سر موبدان
سزا دید سودابه را جفت خویشببستند عهدی بر آیین و کیش