بخش ۱۱
فرود جوان را دژ آباد بودبدژ درپرستنده هفتاد بود
همه ماهرویان بباره بدندچو دیبای چینی نظاره بدند
ازان بازگشتن فرود جوانازیشان همی بود تیرهروان
چنین گفت با شاهزاده تخوارکه گر جست خواهی همی کارزار
نگر نامور طوس را نشکنیترا آن به آید که اسپ افگنی
و دیگر که باشد مر او را زماننیاید به یک چوبه تیر از کمان
چو آمد سپهبد بر این تیغ کوهبیاید کنون لشکرش همگروه
ترا نیست در جنگ پایاب اویندیدی بروهای پرتاب اوی
فرود از تخوار این سخنها شنیدکمان را بزه کرد و اندر کشید
خدنگی بر اسپ سپهبد بزدچنان کز کمان سواران سزد
نگون شد سر تازی و جان بداددل طوس پرکین و سر پر ز باد
بلشکر گه آمد بگردن سپرپیاده پر از گرد و آسیمه سر
گواژه همی زد پس او فرودکه این نامور پهلوان را چه بود
که ایدون ستوه آمد از یک سوارچگونه چمد در صف کارزار
پرستندگان خنده برداشتندهمی از چَرَم نعره برداشتند
که پیش جوانی یکی مرد پیرز افراز غلتان شد از بیم تیر
سپهبد فرود آمد از کوه سربرفتند گردان پر اندوه سر
که اکنون تو بازآمدی تندرستبآب مژه رخ نبایست شست
بپیچید زان کار پرمایه گیوکه آمد پیاده سپهدار نیو
چنین گفت کین را خود اندازه نیسترخ نامداران برین تازه نیست
اگر شهریارست با گوشوارچه گیرد چنین لشکر گشن خوار
نباید که باشیم همداستانبه هر گونهای کو زند داستان
اگر طوس یک بار تندی نمودزمانه پرآزار گشت از فرود
همه جان فدای سیاوش کنیمنباید که این بد فرامش کنیم
زرسپ گرانمایه زو شد ببادسواری سرافراز نوذرنژاد
بخونست غرقه تن ریونیزازین بیش خواری چه بینیم نیز
گرو پور جمست و مغز قبادبنادانی این جنگ را برگشاد