بخش ۷
فرستادهٔ سلم چون گشت بازشهنشاه بنشست و بگشاد راز
گرامی جهانجوی را پیش خواندهمه گفتها پیش او بازراند
ورا گفت کان دو پسر جنگجویز خاور سوی ما نهادند روی
از اختر چنین استشان بهره خودکه باشند شادان به کردار بد
دگر آنکه دو کشور آبشخورستکه آن بومها را درشتی برست
برادرت چندان برادر بودکجا مر ترا بر سر افسر بود
چو پژمرده شد روی رنگین تونگردد دگر گرد بالین تو
تو گر پیش شمشیر مهرآوریسرت گردد آشفته از داوری
دو فرزند من کز دو دوش جهانبرینسان گشادند بر من زبان
گرت سر بکارست بپسیچ کاردر گنج بگشای و بربند بار
تو گر چاشت را دست یازی به جامو گر نه خورند ای پسر بر تو شام
نباید ز گیتی ترا یار کسبیآزاری و راستی یار بس
نگه کرد پس ایرج ناموربرآن مهربان پاک فرخ پدر
چنین داد پاسخ که ای شهریارنگه کن بدین گردش روزگار
که چون باد بر ما همی بگذردخردمند مردم چرا غم خورد
همی پژمراند رخ ارغوانکند تیره دیدار روشنروان
به آغاز گنج است و فرجام رنجپس از رنج رفتن ز جای سپنچ
چو بستر ز خاکست و بالین ز خشتدرختی چرا باید امروز کشت
که هر چند چرخ از برش بگذردتنش خون خورد بار کین آورد
خداوند شمشیر و گاه و نگینچو ما دید بسیار و بیند زمین
از آن تاجور نامداران پیشندیدند کین اندر آیین خویش
چو دستور باشد مرا شهریاربه بد نگذرانم بد روزگار
نباید مرا تاج و تخت و کلاهشوم پیش ایشان دوان بیسپاه
بگویم که ای نامداران منچنان چون گرامی تن و جان من
به بیهوده از شهریار زمینمدارید خشم و مدارید کین
به گیتی مدارید چندین امیدنگر تا چه بد کرد با جمشید
به فرجام هم شد ز گیتی بدرنماندش همان تاج و تخت و کمر
مرا با شما هم به فرجام کاربباید چشیدن بد روزگار
دل کینه ورشان بدین آورمسزاوارتر زانکه کین آورم
بدو گفت شاه ای خردمند پوربرادر همی رزم جوید تو سور
مرا این سخن یاد باید گرفتز مه روشنایی نیاید شگفت
ز تو پر خرد پاسخ ایدون سزیددلت مهر پیوند ایشان گزید
ولیکن چو جانی شود بیبهانهد پر خرد در دم اژدها
چه پیش آیدش جز گزاینده زهرکش از آفرینش چنین است بهر
ترا ای پسر گر چنین است رایبیارای کار و بپرداز جای
پرستنده چند از میان سپاهبفرمای کایند با تو به راه
ز درد دل اکنون یکی نامه مننویسم فرستم بدان انجمن
مگر باز بینم ترا تن درستکه روشن روانم به دیدار تست