گنج

بخش ۲

ز سالش چو یک پنجه اندر کشیدسه فرزند‌ش آمد گرامی پدید
به بخت جهاندار هر سه پسرسه خسرو نژاد از در تاج زر
به بالا چو سرو و به رخ چون بهاربه هر چیز مانندهٔ شهریار
از این سه دو پاکیزه از شهرنازیکی کهتر از خوب چهر ارنواز
پدر نوز ناکرده از ناز نامهمی پیش پیلان نهادند گام
فریدون از آن نامداران خویشیکی را گرانمایه‌تر خواند پیش
کجا نام او جندل پرهنربه هر کار دلسوز بر شاه بر
بدو گفت برگرد گرد جهانسه دختر گزین از نژاد مهان
سه خواهر ز یک مادر و یک پدرپری چهره و پاک و خسرو گهر
به خوبی سزای سه فرزند منچنان چون بشاید به پیوند من
به بالا و دیدار هر سه یکیکه این را ندانند ازان اندکی
چو بشنید جندل ز خسرو سخنیکی رای پاکیزه افگند بن
که بیدار دل بود و پاکیزه مغززبان چرب و شایستهٔ کار نغز
ز پیش سپهبد برون شد به راهابا چند تن مر ورا نیکخواه
یکایک ز ایران سراندر کشیدپژوهید و هرگونه گفت و شنید
به هر کشوری کز جهان مهتریبه پرده درون داشتن دختری
نهفته بجستی همه راز‌شانشنیدی همه نام و آواز‌شان
ز دهقان پر مایه کس را ندیدکه پیوستهٔ آفریدون سزید
خردمند و روشن‌دل و پاک‌تنبیامد بر سرو شاه یمن
نشان یافت جندل مر اورا درستسه دختر چنان چون فریدون بجست
خرامان بیامد به نزدیک سروچنان چون به پیش گل اندر تذرو
زمین را ببوسید و چربی نمودبرآن کهتری آفرین برفزود
به جندل چنین گفت شاه یمنکه بی‌آفرینت مبادا دهن
چه پیغام داری چه فرمان دهیفرستاده‌ای گر گرامی رهی
بدو گفت جندل که خرم بدیهمیشه ز تو دور دست بدی
از ایران یکی کهترم چون شمنپیام آوریده به شاه یمن
درود فریدون فرخ دهمسخن هر چه پرسند پاسخ دهم
ترا آفرین از فریدون گردبزرگ آن‌کسی کو نداردش خرد
مرا گفت شاه یمن را بگویکه بر گاه تا مشک بوید ببوی
بدان ای سر مایهٔ تازیانکز اختر بدی جاودان بی‌زیان
مرا پادشاهی آباد هستهمان گنج و مردی و نیروی دست
سه فرزند شایستهٔ تاج و گاهاگر داستان را بود گاه ماه
ز هر کام و هر خواسته بی‌نیازبه هر آرزو دست ایشان دراز
مر این سه گرانمایه را در نهفتبباید کنون شاهزاده سه جفت
ز کار آگهان آگهی یافتمبدین آگهی تیز بشتافتم
کجا از پس پرده پوشیده رویسه پاکیزه داری تو ای نامجوی
مران هرسه را نوز ناکرده نامچو بشنیدم این دل شدم شادکام
که ما نیز نام سه فرخ نژادچو اندر خور آید نکردیم یاد
کنون این گرامی دو گونه گهربباید برآمیخت با یکدگر
سه پوشیده رخ را سه دیهیم جویسزا را سزاوار بی‌گفت‌وگوی
فریدون پیامم بدین گونه دادتو پاسخ گزار آنچه آیدت یاد
پیامش چو بشنید شاه یمنبپژمرد چون زاب کنده سمن
همی‌گفت گر پیش بالین مننبیند سه ماه این جهان‌بین من
مرا روز روشن بود تاره شببباید گشادن به پاسخ دو لب
سراینده را گفت کای نامجویزمان باید اندر چنین گفت‌گوی
شتابت نباید به پاسخ کنونمرا چند راز‌ست با رهنمون
فرستاده را زود جایی گزیدپس آنگه به کار اندرون بنگرید
بیامد در بار دادن ببستبه انبوه اندیشگان در نشست
فراوان کس از دشت نیزه‌ورانبر خویش خواند آزموده سران
نهفته برون آورید از نهفتهمه راز‌ها پیش ایشان بگفت
که ما را به گیتی ز پیوند خویشسه شمع‌ست روشن به دیدار پیش
فریدون فرستاد زی من پیامبگسترد پیشم یکی خوب دام
همی‌کرد خواهد ز چشمم جدایکی رای باید زدن با شما
فرستاده گوید چنین گفت شاهکه ما را سه شاه‌ست زیبای گاه
گراینده هر سه به پیوند منبه سه روی پوشیده فرزند من
اگر گویم آری و دل زان تهیدروغم نه اندر خورد با مهی
وگر آرزو‌ها سپارم بدویشود دل پر آتش پر از آب روی
وگر سر بپیچم ز فرمان اوبه یک سو گرایم ز پیمان او
کسی کو بود شهریار زمیننه بازی‌ست با او سگالید کین
شنیدستم از مردم راه‌جویکه ضحاک را زو چه آمد بروی
ازین در سخن هر چه دارید یادسراسر به من بر بباید گشاد
جهان آزموده دلاور سرانگشادند یک‌یک به پاسخ زبان
که ما همگنان آن نبینیم رایکه هر باد را تو بجنبی ز جای
اگر شد فریدون جهان شهریارنه ما بندگانیم با گوشوار
سخن‌گفتن و کوشش آیین ماستعنان و سنان تافتن دین ماست
به خنجر زمین را میستان کنیمبه نیزه هوا را نیستان کنیم
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمندسر بدره بگشای و لب را ببند
و گر چارهٔ کار خواهی همیبترسی ازین پادشاهی همی
ازو آرزو‌های پرمایه جویکه کردار آنرا نبینند روی
چو بشنید از آن نامداران سخننه سر دید آن را به گیتی نه بن