بخش ۱۸
به شاه آفریدون یکی نامه کردز مشک و ز عنبر سر خامه کرد
نخست از جهان آفرین کرد یادخداوند خوبی و پاکی و داد
سپاس از جهاندار فریادرسنگیرد به سختی جز او دست کس
دگر آفرین بر فریدون برزخداوند تاج و خداوند گرز
همش داد و هم دین و هم فرهیهمش تاج و هم تخت شاهنشهی
همه راستی راست از بخت اوستهمه فر و زیبایی از تخت اوست
رسیدم به خوبی بتوران زمینسپه برکشیدیم و جستیم کین
سه جنگ گران کرده شد در سه روزچه در شب چه در هور گیتی فروز
از ایشان شبیخون و از ماکمینکشیدیم و جستیم هر گونه کین
شنیدم که ساز شبیخون گرفتز بیچارگی بند افسون گرفت
کمین ساختم از پس پشت اوینماندم به جز باد در مشت اوی
یکایک چو از جنگ برگاشت رویپی اندر گرفتم رسیدم بدوی
بخفتانش بر نیزه بگذاشتمبه نیرو ازان زینش برداشتم
بینداختم چون یکی اژدهابریدم سرش از تن بیبها
فرستادم اینک به نزد نیابسازم کنون سلم را کیمیا
چنان چون سر ایرج شهریاربه تابوت زر اندر افگند خوار
به نامه درون این سخن کرد یادهیونی برافگند برسان باد
فرستاده آمد رخی پر ز شرمدو چشم از فریدون پر از آب گرم
که چون برد خواهد سر شاه چینبریده بر شاه ایران زمین
که فرزند گر سر بپیچید ز دینپدر را بدو مهر افزون ز کین
گنه بس گران بود و پوزش نبردو دیگر که کین خواه او بود گرد
بیامد فرستادهٔ شوخ رویسر تور بنهاد در پیش اوی
فریدون همی بر منوچهر بریکی آفرین خواست از دادگر