بخش ۷
سکندر چو کرد اندر ایران نگاهبدانست کو را شد آن تاج و گاه
همی راه و بیراه لشکر کشیدسوی کید هندی سپه برکشید
به جایی که آمد سکندر فرازدر شارستانها گشادند باز
ازان مرز کس را به مردم نداشتز ناهید مغفر همی برگذاشت
چو آمد بران شارستان بزرگکه میلاد خواندیش کید سترگ
بران مرز لشکر فرود آوریدهمه بوم ایشان سپه گسترید
نویسندهٔ نامه را خواندندبه پیش سکندرش بنشاندند
یکی نامه بنوشت نزدیک کیدچو شیری که ارغنده گردد به صید
ز اسکندر راد پیروزگرخداوند شمشیر و تاج و کمر
سر نامه بود آفرین از نخستبدانکس که دل را به دانش بشست
ز کار آن گزیند که بیرنجترچو خواهد که بردارد از گنج بر
گراینده باشد به یزدان پاکبدو دارد امید و زو ترس و باک
بداند که ما تخت را مایهایمجهاندار پیروز را سایهایم
نوشتم یکی نامه نزدیک توکه روشن کند جان تاریک تو
همآنگه که بر تو بخواند دبیرمنه پیش و این را سگالش مگیر
اگر شب رسد روشنی را مپایهماندر زمان سوی فرمان گرای
وگر بگذری زین سخن نگذرمسر و تاج و تختت به پی بسپرم