بخش ۱۶
چو آن نامه برخواند فور سترگبرآشفت زان نامدار بزرگ
همآنگه یکی تند پاسخ نوشتبه پالیز کینه درختی بکشت
سر نامه گفت از خداوند پاکبباید که باشیم با ترس و باک
نگوییم چندین سخن بر گزافکه بیچاره باشد خداوند لاف
مرا پیش خوانی ترا شرم نیستخرد را بر مغزت آزرم نیست
اگر فیلقوس این نوشتی به فورتو نیز آن هم آغاز و بردار شور
ز دارا بدین سان شدهستی دلیرکزو گشته بُد چرخ گردنده سیر
چو بر تخمهای بگذرد روزگارنسازند با پند آموزگار
همان نیز بزم آمدت رزم کیدبر آنی که شاهانت گشتند صید
برینگونه عنوان برین سان سخننیامد بهما زان کیان کهن
منم فور وز فور دارم نژادکه از قیصران کس نکردیم یاد
بدانگه که دارا مرا یار خواستدل و بخت با او ندیدیم راست
همی ژندهپیلان فرستادمشهمیدون به بازی زمان دادمش
که بر دست آن بندهبر کشته شدسر بخت ایرانیان گشته شد
گر او را ز دستور بد بد رسیدچرا شد خرد در سرت ناپدید
تو در جنگ چندین دلیری مکنکه با مات کوتاه باشد سخن
ببینی کنون ژنده پیل و سپاهکه پیشت ببندند بر باد راه
همی رای تو برترین گشتن استنهان تو چون رنگ آهرمن است
به گیتی همه تخم زفتی مکاربترس از گزند و بد روزگار
بدین نامه ما نیکویی خواستیممنقش دلت را بیاراستیم