گنج

بخش ۱۳

بفرمود تا رفت پیشش پزشککه علت بگفتی چو دیدی سرشک
سر دردمندی بدو گفت چیستکه بر درد زان پس بباید گریست
بدو گفت هر کس که افزون خوردچو بر خوان نشیند خورش ننگرد
نباشد فراوان خورش تن درستبزرگ آنک او تن درستی بجست
بیامیزم اکنون ترا داروییگیاها فراز آرم از هر سویی
که همواره باشی تو زان تن درستنباید به دارو ترا دست شست
همان آرزوها بیفزایدتچو افزون خوری چیز نگزایدت
همان یاد داری سخنهای نغزبیفزاید اندر تنت خون و مغز
شوی بر تن خویشتن کامگاردلت شاد گردد چو خرم بهار
همان رنگ چهرت به جای آوردبه هر کار پاکیزه رای آورد
نگردد پراگنده مویت سپیدز گیتی سپیدی کند ناامید
سکندر بدو گفت نشنیده‌امنه کس را ز شاهان چنین دیده‌ام
گر آری تو این نغز دارو به جایتو باشی به گیتی مرا رهنمای
خریدار گردم ترا من به جانشوی بی‌گزند از بد بدگمان
ورا خلعت و نیکویها بساختز دانا پزشکان سرش برفراخت
پزشک سراینده آمد به کوهبیاورد با خویشتن زان گروه
ز دانایی او را فزون بود بهرهمی زهر بشناخت از پای زهر
گیاهان کوهی فراوان درودبیفگند زو هرچ بیکار بود
ازو پاک تریاکها برگزیدبیامیخت دارو چنانچون سزید
تنش را به داروی کوهی بشستهمی داشتش سالیان تن درست
چنان شد که او شب نخفتی بسیبیامیختی شاد با هر کسی
به کار زنان تیز بودی سرشهمی نرم جایی بجستی برش
ازان سوی کاهش گرایید شاهنکرد اندر آن هیچ تن را نگاه
چنان بد که روزی بیامد پزشکز کاهش نشان یافت اندر سرشک
بدو گفت کز خفت و خیز زنانجوان پیر گردد به تن بی‌گمان
برآنم که بی‌خواب بودی سه شببه من بازگوی این و بگشای لب
سکندر بدو گفت من روشنماز آزار سستی ندارد تنم
پسندیده دانای هندوستاننبود اندر آن کار همداستان
چو شب تیره شد آن نبشته بجستبیاورد داروی کاهش درست
همان نیز تنها سکندر بخفتنیامیخت با ماه دیدار جفت
به شبگیر هور اندر آمد پزشکنگه کرد و بی‌بار دیدش سرشک
بینداخت دارو به رامش نشستیکی جام بگرفت شادان به دست
بفرمود تا خوان بیاراستندنوازندهٔ رود و می‌خواستند
بدو گفت شاه آن چرا ریختیچو با رنج دارو برآمیختی
ورا گفت شاه جهان دوش جفتنجست و شب تیره تنها بخفت
چو تنها بخسپی تو ای شهریارنیاید ترا هیچ دارو به کار
سکندر بخندید و زو شاد شدز تیمار وز درد آزاد شد
وزان پس ز داننده دل کرد شادورا گفت بی‌هند گیتی مباد
بزرگان و اخترشناسان همهتو گویی به هندوستان شد رمه
وزانجا بیامد سوی خان خویشهمه شب همی ساخت درمان خویش
چو برزد سر از کوه روشن چراغچو دریا فروزنده شد دشت و راغ
سکندر بیامد بران بارگاهدو لب پر ز خنده دل از غم تباه
فرستاده را دید سالار باربپرسید و بردش بر شهریار
یکی بدره دینار و اسپی سیاهبهرای زرین بفرمود شاه
پزشک خردمند را داد و گفتکه با پاک رایت خرد باد جفت