گنج

بخش ۱۱

فرستاده برگشت زان مرز و بومبیامد به نزدیک پیران روم
چو آن موبدان پاسخ شهریاربدیدند با رنج دیده سوار
از ایوان به نزدیک شاه آمدندبران نامور بارگاه آمدند
سپهدار هندوستان شاد شدکه از رنج اسکندر آزاد شد
بروبر بخواندند پس نامه راچو پیغام آن شاه خودکامه را
گزین کرد پیران صد از هندوانخردمند و گویا و روشن‌روان
در گنج بی‌رنج بگشاد شاهگزین کرد ازان یاره و تاج و گاه
همان گوهر و جامهٔ نابریدز چیزی که شایسته‌تر برگزید
ببردند سیصد شتروار بارهمان جامه و گوهر شاهوار
صد اشتر همه بار دینار بودصد اشتر ز گنج درم بار بود
یکی مهد پرمایه از عود تربرو بافته زر و چندی گهر
به ده پیل بر تخت زرین نهادبه پیلی گرانمایه‌تر زین نهاد
فغستان ببارید خونین سرشکهمی رفت با فیلسوف و پزشک
قدح هم چنان نامداری به دستهمه سرکشان از می جام مست
فغستان چو آمد به مشکوی شاهیکی تاج بر سر ز مشک سیاه
بسان گل زرد بر ارغوانز دیدار او شاد شد ناتوان
چو سرو سهی بر سرش گرد ماهنشایست کردن به مه بر نگاه
دو ابرو کمان و دو نرگس دژمسر زلف را تاب داده به خم
دو چشمش چو دو نرگس اندر بهشتتو گفتی که از ناز دارد سرشت
سکندر نگه کرد بالای اویهمان موی و روی و سر و پای اوی
همی گفت کاینت چراغ جهانهمی آفرین خواند اندر نهان
بدان دادگر کو سپهر آفریدبران گونه بالا و چهر آفرید
بفرمود تا هرک بخرد بدندبران لشکر روم موبد بدند
نشستند و او را به آیین بخواستبه رسم مسیحا و پیوند راست
برو ریخت دینار چندان ز گنجکه شد ماه را راه رفتن به رنج