گنج

بخش ۸

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۲ بیت
سخنهای آن نامور پیشگاهچو بشنید بهمن بیامد به راه
بپوشید زربفت شاهنشهیبسر بر نهاد آن کلاه مهی
خرامان بیامد ز پرده‌سرایدرفشی درفشان پس او به پای
جهانجوی بگذشت بر هیرمندجوانی سرافراز و اسپی بلند
هم‌اندر زمان دیده‌بانش بدیدسوی زاولستان فغان برکشید
که آمد نبرده سواری دلیربه هرّای زرین سیاهی به زیر
پس پشت او خوار مایه سوارتن‌آسان گذشت از لب جویبار
هم‌اندر زمان زال زر برنشستکمندی به فتراک و گرزی به دست
بیامد ز دیده مر او را بدیدیکی باد سرد از جگر برکشید
چنین گفت کین نامور پهلوستسرافراز با جامهٔ خسروست
ز لهراسپ دارد همانا نژادپی او برین بوم فرخنده باد
ز دیده بیامد به درگاه رفتزمانی به اندیشه بر زین بخفت
هم‌اندر زمان بهمن آمد پدیدازو رایت خسروی گسترید
ندانست مرد جوان زال رابیفراخت آن خسروی یال را
چو نزدیکتر گشت آواز دادبدو گفت کای مرد دهقان‌نژاد
سرانجمن پور دستان کجاستکه دارد زمانه بدو پشت راست
که آمد به زاول گو اسفندیارسراپرده زد بر لب رودبار
بدو گفت زال ای پسر کام جویفرود آی و می خواه و آرام جوی
کنون رستم آید ز نخچیرگاهزواره فرامرز و چندی سپاه
تو با این سواران بباش ارجمندبیارای دل را به بگماز چند
چنین داد پاسخ که اسفندیارنفرمودمان رامش و میگسار
گزین کن یکی مرد جوینده راهکه با من بیاید به نخچیرگاه
بدو گفت دستان که نام تو چیستهمی بگذری تیز کام تو چیست
برآنم که تو خویش لهراسپیگر از تخمهٔ شاه گشتاسپی
چنین داد پاسخ که من بهمنمنبیرهٔ جهاندار رویین تنم
چو بشنید گفتار آن سرفرازفرود آمد از باره بردش نماز
بخندید بهمن پیاده ببودبپرسیدش و گفت بهمن شنود
بسی خواهشش کرد کایدر بایستچنین تیز رفتن ترا روی نیست
بدو گفت فرمان اسفندیارنشاید گرفتن چنین سست و خوار
گزین کرد مردی که دانست راهفرستاده با او به نخچیرگاه
همی رفت پیش اندرون رهنمونجهاندیده‌ای نام او شیرخون
به انگشت بنمود نخچیرگاههم‌اندر زمان بازگشت او ز راه