گنج

بخش ۵

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۷ بیت
کتایون چو بشنید شد پر ز خشمبه پیش پسر شد پر از آب چشم
چنین گفت با فرخ اسفندیارکه ای از کیان جهان یادگار
ز بهمن شنیدم که از گلستانهمی رفت خواهی به زابلستان
ببندی همی رستم زال راخداوند شمشیر و گوپال را
ز گیتی همی پند مادر نیوشبه بد تیز مشتاب و چندین مکوش
سواری که باشد به نیروی پیلز خون راند اندر زمین جوی نیل
بدرد جگرگاه دیو سپیدز شمشیر او گم کند راه شید
همان ماه هاماوران را بکشتنیارست گفتن کس او را درشت
همانا چو سهراب دیگر سوارنبودست جنگی گه کارزار
به چنگ پدر در به هنگام جنگبه آوردگه کشته شد بی‌درنگ
به کین سیاوش ز افراسیابز خون کرد گیتی چو دریای آب
که نفرین بر این تخت و این تاج بادبر این کشتن و شور و تاراج باد
مده از پی تاج سر را به بادکه با تاج شاهی ز مادر نزاد
پدر پیر سر گشت و برنا تویبه زور و به مردی توانا توی
سپه یکسره بر تو دارند چشممیفگن تن اندر بلایی به خشم
جز از سیستان در جهان جای هستدلیری مکن تیز منمای دست
مرا خاکسار دو گیتی مکنازین مهربان مام بشنو سخن
چنین پاسخ آوردش اسفندیارکه ای مهربان این سخن یاددار
همانست رستم که دانی همیهنرهاش چون زند خوانی همی
نکوکارتر زو به ایران کسینیابی و گر چند پویی بسی
چو او را به بستن نباشد رواچنین بد نه خوب آید از پادشا
ولیکن نباید شکستن دلمکه چون بشکنی دل ز جان بگسلم
چگونه کشم سر ز فرمان شاهچگونه گذارم چنین دستگاه
مرا گر به زاول سرآید زمانبدان سو کشد اخترم بی‌گمان
چو رستم بیاید به فرمان منز من نشنود سرد هرگز سخن
ببارید خون از مژه مادرشهمه پاک بر کند موی از سرش
بدو گفت کای ژنده پیل ژیانهمی خوار گیری ز نیرو روان
نباشی بسنده تو با پیلتناز ایدر مرو بی یکی انجمن
مبر پیش پیل ژیان هوش خویشنهاده بدین گونه بر دوش خویش
اگر زین نشان رای تو رفتنستهمه کام بدگوهر آهرمنست
به دوزخ مبر کودکان را به پایکه دانا بخواند ترا پاک رای
به مادر چنین گفت پس جنگجویکه نابردن کودکان نیست روی
چو با زن پس پرده باشد جوانبماند منش پست و تیره‌روان
به هر رزمگه باید او را نگاهگذارد بهر زخم گوپال شاه
مرا لشکری خود نیاید به کارجز از خویش و پیوند و چندی سوار
ز پیش پسر مادر مهربانبیامد پر از درد و تیره‌روان
همه شب ز مهر پسر مادرشز دیده همی ریخت خون بر برش