گنج

بخش ۲

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۸ بیت
ز بلبل شنیدم یکی داستانکه برخواند از گفتهٔ باستان
که چون مست باز آمد اسفندیاردژم گشته از خانهٔ شهریار
کتایون قیصر که بد مادرشگرفته شب و روز اندر برش
چو از خواب بیدار شد تیره شبیکی جام می خواست و بگشاد لب
چنین گفت با مادر اسفندیارکه با من همی بد کند شهریار
مرا گفت چون کین لهراسپ شاهبخواهی به مردی ز ارجاسپ شاه
همان خواهران را بیاری ز بندکنی نام ما را به گیتی بلند
جهان از بدان پاک بی‌خو کنیبکوشی و آرایشی نو کنی
همه پادشاهی و لشکر تراستهمان گنج با تخت و افسر تراست
کنون چون برآرد سپهر آفتابسر شاه بیدار گردد ز خواب
بگویم پدر را سخنها که گفتندارد ز من راستیها نهفت
وگر هیچ تاب اندر آرد به چهربه یزدان که بر پای دارد سپهر
که بی‌کام او تاج بر سر نهمهمه کشور ایرانیان را دهم
ترا بانوی شهر ایران کنمبه زور و به دل جنگ شیران کنم
غمی شد ز گفتار او مادرشهمه پرنیان خار شد بر برش
بدانست کان تاج و تخت و کلاهنبخشد ورا نامبردار شاه
بدو گفت کای رنج دیده پسرز گیتی چه جوید دل تاجور
مگر گنج و فرمان و رای و سپاهتو داری برین بر فزونی مخواه
یکی تاج دارد پدر بر پسرتو داری دگر لشکر و بوم و بر
چو او بگذرد تاج و تختش تراستبزرگی و شاهی و بختش تراست
چه نیکوتر از نره شیر ژیانبه پیش پدر بر کمر بر میان
چنین گفت با مادر اسفندیارکه نیکو زد این داستان هوشیار
که پیش زنان راز هرگز مگویچو گویی سخن بازیابی به کوی
مکن هیچ کاری به فرمان زنکه هرگز نبینی زنی رای زن
پر از شرم و تشویر شد مادرشز گفته پشیمانی آمد برش
بشد پیش گشتاسپ اسفندیارهمی بود با رامش و میگسار
دو روز و دو شب بادهٔ خام خوردبر ماهرویش دل آرام کرد
سیم روز گشتاسپ آگاه شدکه فرزند جویندهٔ گاه شد
همی در دل اندیشه بفزایدشهمی تاج و تخت آرزو آیدش
بخواند آن زمان شاه جاماسپ راهمان فال گویان لهراسپ را
برفتند با زیجها برکناربپرسید شاه از گو اسفندیار
که او را بود زندگانی دراز؟نشیند به شادی و آرام و ناز؟
به سر بر نهد تاج شاهنشهی؟برو پای دارد بهیّ و مهی؟
چو بشنید دانای ایران سخننگه کرد آن زیجهای کهن
ز دانش بروها پر از تاب کردز تیمار مژگان پر از آب کرد
همی گفت بد روز و بد اخترمببارید آتش همی بر سرم
مرا کاشکی پیش فرخ زریرزمانه فگندی به چنگال شیر
وگر خود نکشتی پدر مر مرانگشتی به جاماسپ بداخترا
ورا هم ندیدی به خاک اندرونبران سان فگنده پیش پر ز خون
چو اسفندیاری که از چنگ اویبدرد دل شیر ز آهنگ اوی
ز دشمن جهان سربسر پاک کردبه رزم اندرون نیستش هم نبرد
جهان از بداندیش بی‌بیم کردتن اژدها را به دو نیم کرد
ازاین پس غم او بباید کشیدبسی شور و تلخی بباید چشید
بدو گفت شاه ای پسندیده مردسخن گوی وز راه دانش مگرد
هلا زود بشتاب و با من بگویکزین پرسشم تلخی آمد به روی
گر او چون زریر سپهبد بودمرا زیستن زین سپس بد بود
ورا در جهان هوش بر دست کیستکزان درد ما را بباید گریست
بدو گفت جاماسپ کای شهریارتواین روز را خوار مایه مدار
ورا هوش در زاولستان بودبه دست تهم پور دستان بود
به جاماسپ گفت آنگهی شهریاربه من بر بگردد بد روزگار؟
که گر من سر تاج شاهنشهیسپارم بدو تاج و تخت مهی
نبیند بر و بوم زاولستاننداند کس او را به کاولستان
شود ایمن از گردش روزگار؟بود اختر نیکش آموزگار؟
چنین داد پاسخ ستاره شمرکه بر چرخ گردان نیابد گذر
ازین بر شده تیز چنگ اژدهابه مردی و دانش که آمد رها
بباشد همه بودنی بی‌گماننجستست ازو مرد دانا زمان
دل شاه زان در پراندیشه شدسرش را غم و درد هم پیشه شد
بد اندیشه و گردش روزگارهمی بر بدی بودش آموزگار