گنج

بخش ۱۸

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۲ بیت
چنین گفت رستم به اسفندیارکه کردار ماند ز ما یادگار
کنون داد ده باش و بشنو سخنازین نامبردار مرد کهن
اگر من نرفتی به مازندرانبه گردن برآورده گرز گران
کجا بسته بد گیو و کاوس و طوسشده گوش کر یکسر از بانگ کوس
که کندی دل و مغز دیو سپیدکه دارد به بازوی خویش این امید
سر جادوان را بکندم ز تنستودان ندیدند و گور و کفن
ز بند گران بردمش سوی تختشد ایران بدو شاد و او نیکبخت
مرا یار در هفتخوان رخش بودکه شمشیر تیزم جهان‌بخش بود
وزان پس که شد سوی هاماورانببستند پایش به بند گران
ببردم ز ایرانیان لشکریبه جایی که بد مهتری گر سری
بکشتم به جنگ اندرون شاهشانتهی کردم آن نامور گاهشان
جهاندار کاوس کی بسته بودز رنج و ز تیمار دل خسته بود
بیاوردم از بند کاوس راهمان گیو و گودرز و هم طوس را
به ایران بد افراسیاب آن زمانجهان پر ز درد از بد بدگمان
به ایران کشیدم ز هاماورانخود و شاه با لشکری بی‌کران
شب تیره تنها برفتم ز پیشهمه نام جستم نه آرام خویش
چو دید آن درفشان درفش مرابه گوش آمدش بانگ رخش مرا
بپردخت ایران و شد سوی چینجهان شد پر از داد و پر آفرین
گر از یال کاوس خون آمدیز پشتش سیاوش چون آمدی
وزو شاه کیخسرو پاک و رادکه لهراسپ را تاج بر سر نهاد
پدرم آن دلیر گرانمایه مردز ننگ اندران انجمن خاک خورد
که لهراسپ را شاه بایست خواندازو در جهان نام چندین نماند
چه نازی بدین تاج گشتاسپیبدین تازه آیین لهراسپی
که گوید برو دست رستم ببندنبندد مرا دست چرخ بلند
که گر چرخ گوید مراکاین نیوشبه گرز گرانش بمالم دو گوش
من از کودکی تا شدستم کهنبدین گونه از کس نبردم سخن
مرا خواری از پوزش و خواهش استوزین نرم گفتن مرا کاهش است
ز تیزیش خندان شد اسفندیاربیازید و دستش گرفت استوار
بدو گفت کای رستم پیلتنچنانی که بشنیدم از انجمن
ستبرست بازوت چون ران شیربرو یال چون اژدهای دلیر
میان تنگ و باریک همچون پلنگبه ویژه کجا گرز گیرد به چنگ
بیفشارد چنگش میان سخنز برنا بخندید مرد کهن
ز ناخن فرو ریختش آب زردهمانا نجنبید زان‌درد مرد
گرفت آن زمان دست مهتر به دستچنین گفت کای شاه یزدان‌پرست
خنک شاه گشتاسپ آن نامدارکجا پور دارد چو اسفندیار
خنک آنک چون تو پسر زاید اوهمی فر گیتی بیفزاید او
همی گفت و چنگش به چنگ اندرونهمی داشت تا چهر او شد چو خون
همان ناخنش پر ز خوناب کردسپهبد بروها پر از تاب کرد
بخندید ازو فرخ اسفندیارچنین گفت کای رستم نامدار
تو امروز می خور که فردا به رزمبپیچی و یادت نیاید ز بزم
چو من زین زرین نهم بر سپاهبه سر بر نهم خسروانی کلاه
به نیزه ز اسپت نهم بر زمینازان پس نه پرخاش جویی نه کین
دو دستت ببندم برم نزد شاهبگویم که من زو ندیدم گناه
بباشیم پیشش به خواهشگریبسازیم هرگونه‌ای داوری
رهانم ترا از غم و درد و رنجبیابی پس از رنج خوبی و گنج
بخندید رستم ز اسفندیاربدو گفت سیر آیی از کارزار
کجا دیده‌ای رزم جنگاورانکجا یافتی باد گرز گران
اگر بر جزین روی گردد سپهربپوشید میان دو تن روی مهر
به جای می سرخ کین آوریمکمند نبرد و کمین آوریم
غو کوس خواهیم از آوای رودبه تیغ و به گوپال باشد درود
ببینی تو ای فرخ اسفندیارگراییدن و گردش کارزار
چو فردا بیایی به دشت نبردبه آورد مرد اندر آید به مرد
ز باره به آغوش بردارمتز میدان به نزدیک زال آرمت
نشانمت بر نامور تخت عاجنهم بر سرت بر دل‌افروز تاج
کجا یافتستم من از کیقبادبه مینو همی جان او باد شاد
گشایم در گنج و هر خواستهنهم پیش تو یکسر آراسته
دهم بی‌نیازی سپاه ترابه چرخ اندر آرم کلاه ترا
ازان پس بیایم به نزدیک شاهگرازان و خندان و خرم به راه
به مردی ترا تاج بر سر نهمسپاسی به گشتاسپ زین بر نهم
ازان پس ببندم کمر بر میانچنانچون ببستم به پیش کیان
همه روی پالیز بی خو کنمز شادی تن خویش را نو کنم
چو تو شاه باشی و من پهلوانکسی را به تن در نباشد روان