گنج

بخش ۱۴

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۹ بیت
نشست از بر رخش چون پیل مستیکی گُرزهٔ گاو پیکر به دست
بیامد دمان تا به نزدیک آبسپه را به دیدار او بد شتاب
هرانکس که از لشکر او را بدیددلش مهر و پیوند او برگزید
همی گفت هرکس که این نامدارنماند به کس جز به سام سوار
برین کوههٔ زین که آهنستهمان رخش گویی که آهرمنست
اگر هم نبردش بود ژنده پیلبرافشاند از تارک پیل نیل
کسی مرد ازین سان به گیتی ندیدنه از نامداران پیشین شنید
خرد نیست اندر سر شهریارکه جوید ازین نامور کارزار
برین سان همی از پی تاج و گاهبه کشتن دهد نامداری چو ماه
به پیری سوی گنج یازان ترستبه مهر و به دیهیم نازان ترست
همی آمد از دور رستم چو شیربه زیر اندرون اژدهای دلیر
چو آمد به نزدیک اسفندیارهم‌انگه پذیره شدش نامدار
بدو گفت رستم که ای پهلواننوآیین و نوساز و فرخ جوان
خرامی نیرزید مهمان توچنین بود تا بود پیمان تو
سخن هرچ گویم همه یاد گیرمشو تیز با پیر بر خیره خیر
همی خویشتن را بزرگ آیدتوزین نامداران سترگ آیدت
همانا به مردی سبک داریمبه رای و به دانش تنک داریم
به گیتی چنان دان که رستم منمفروزندهٔ تخم نیرم منم
بخاید ز من چنگ دیو سپیدبسی جادوان را کنم ناامید
بزرگان که دیدند ببر مراهمان رخش غران هژبر مرا
چو کاموس جنگی چو خاقان چینسواران جنگی و مردان کین
که از پشت زینشان به خم کمندربودم سر و پای کردم به بند
نگهدار ایران و توران منمبه هر جای پشت دلیران منم
ازین خواهش من مشو بدگمانمدان خویشتن برتر از آسمان
من از بهر این فر و اورند توبجویم همی رای و پیوند تو
نخواهم که چون تو یکی شهریارتبه دارد از چنگ من روزگار
که من سام یل را بخوانم دلیرکزو بیشه بگذاشتی نره شیر
به گیتی منم زو کنون یادگاردگر شاهزاده یل اسفندیار
بسی پهلوان جهان بوده‌امسخنها ز هر گونه بشنوده‌ام
سپاسم ز یزدان که بگذشت سالبدیدم یکی شاه فرخ همال
که کین خواهد از مرد ناپاک دینجهانی برو بر کنند آفرین
توی نامور پرهنر شهریاربه جنگ اندرون افسر کارزار
بخندید از رستم اسفندیاربدو گفت کای پور سام سوار
شدی تنگدل چون نیامد خرامنجستم همی زین سخن کام و نام
چنین گرم بد روز و راه درازنکردم ترا رنجه تندی مساز
همی گفتم از بامداد پگاهبه پوزش بسازم سوی داد راه
به دیدار دستان شوم شادمانبه تو شاد دارم روان یک زمان
کنون تو بدین رنج برداشتیبه دشت آمدی خانه بگذاشتی
به آرام بنشین و بردار جامز تندی و تیزی مبر هیچ نام
به دست چپ خویش بر جای کردز رستم همی مجلس آرای کرد
جهاندیده گفت این نه جای منستبجایی نشینم که رای منست
تهمتن بفرمود کز دست راستنشستی بیارای ازان کم سزاست
چنین گفت با شاهزاده به خشمکه آیین من بین و بگشای چشم
هنر بین و این نامور گوهرمکه از تخمهٔ سام کنداورم
هنر باید از مرد و فر و نژادکفی راد دارد دلی پر ز داد
سزاوار من گر ترا نیست جایمرا هست پیروزی و هوش و رای
ازان پس بفرمود فرزند شاهکه کرسی زرین نهد پیش گاه
بدان تا گو نامور پهلواننشیند بر شهریار جوان
بیامد بران کرسی زر نشستپر از خشم بویا ترنجی بدست