گنج

بخش ۱۰

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۵ بیت
چو بشنید رستم ز بهمن سخنپراندیشه شد مغز مرد کهن
چنین گفت کآری شنیدم پیامدلم شد به دیدار تو شادکام
ز من پاسخ این بر به اسفندیارکه ای شیردل مهتر نامدار
هرانکس که دارد روانش خردسر مایهٔ کارها بنگرد
چو مردی و پیروزی و خواستهورا باشد و گنج آراسته
بزرگی و گردی و نام بلندبه نزد گرانمایگان ارجمند
به گیتی بدین سان که اکنون تویینباید که داری سر بدخویی
بباشیم بر داد و یزدان‌پرستنگیریم دست بدی را به دست
سخن هرچ بر گفتنش روی نیستدرختی بود کش بر و بوی نیست
وگر جان تو بسپرد راه آزشود کار بی‌سود بر تو دراز
چو مهتر سراید سخن سخته بهز گفتار بد کام پردخته به
ز گفتارت آن کس بدی بنده شادکه گفتی که چون تو ز مادر نزاد
به مردی و گردی و رای و خردهمی بر نیاکان خود بگذرد
پدیدست نامت به هندوستانبه روم و به چین و به جادوستان
ازین پندها داشتم من سپاسنیایش کنم روز و شب در سه‌پاس
ز یزدان همی آرزو خواستمکه اکنون بتو دل بیاراستم
که بینم پسندیده چهر ترابزرگی و گردی و مهر ترا
نشینیم یک با دگر شادکامبه یاد شهنشاه گیریم جام
کنون آنچ جستم همه یافتمبه خواهشگری تیز بشتافتم
به پیش تو آیم کنون بی‌سپاهز تو بشنوم هرچ فرمود شاه
بیارم برت عهد شاهان دادز کیخسرو آغاز تا کیقباد
کنون شهریارا تو در کار مننگه کن به کردار و آزار من
گر آن نیکویها که من کرده‌امهمان رنجهایی که من برده‌ام
پرستیدن شهریاران هماناز امروز تا روز پیشی همان
چو پاداش آن رنج بند آیدمکه از شاه ایران گزند آیدم
همان به که گیتی نبیند کسیچو بیند بدو در نماند بسی
بیابم بگویم همه راز خویشز گیتی برافرازم آواز خویش
به بازو ببندم یکی پالهنگبیاویز پایم به چرم پلنگ
ازان سان که من گردن ژنده پیلببستم فکندم به دریای نیل
چو از من گناهی بیابد پدیدازان پس سر من بباید برید
سخنهای ناخوش ز من دور داربه بدها دل دیو رنجور دار
مگوی آنچ هرگز نگفتست کسبه مردی مکن باد را در قفس
بزرگان به دانش بیابند راهز دریا گذر نیست بی‌آشناه
همان تابش مهر نتوان نهفتنه روبه توان کرد با شیر جفت
تو بر راه من بر ستیزه مریزکه من خود یکی مایه‌ام در ستیز
ندیدست کس بند بر پای مننه بگرفت پیل ژیان جای من
تو آن کن که از پادشاهان سزاستمدار آز را دیو بر دست راست
به مردی ز دل دور کن خشم و کینجهان را به چشم جوانی مبین
به دل خرمی دار و بگذر ز رودترا باد از پاک یزدان درود
گرامی کن ایوان ما را به سورمباش از پرستندهٔ خویش دور
چنان چون بدم کهتر کیقبادکنون از تو دارم دل و مغز شاد
چو آیی به ایوان من با سپاههم‌ایدر به شادی بباشی دو ماه
برآساید از رنج مرد و ستوردل دشمنان گردد از رشک کور
همه دشت نخچیر و مرغ اندر آباگر دیر مانی بگیرد شتاب
ببینم ز تو زور مردان جنگبه شمشیر شیر افگنی گر پلنگ
چو خواهی که لشکر به ایران بریبه نزدیک شاه دلیران بری
گشایم در گنجهای کهنکه ایدر فکندم به شمشیر بن
به پیش تو آرم همه هرچ هستکجا گرد کردم به نیروی دست
بخواه آنچ خواهی و دیگر ببخشمکن بر دل ما چنین روز دخش
درم ده سپه را و تندی مکنچو خوبی بیابی نژندی مکن
چو هنگام رفتن فراز آیدتبه دیدار خسرو نیاز آیدت
عنان با عنان تو بندم به راهخرامان بیایم به نزدیک شاه
به پوزش کنم نرم خشم وراببوسم سر و پای و چشم ورا
بپرسم ز بیدار شاه بلندکه پایم چرا کرد باید به بند
همه هرچ گفتم ترا یاد داربگویش به پرمایه اسفندیار