گنج

بخش ۴

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۱ بیت
شبی خفته بد ماه با شهریارپر از گوهر و بوی و رنگ و نگار
همانا که برزد یکی تیز دمشهنشاه زان تیز دم شد دژم
بپیچید در جامه و سر بتافتکه از نکهتش بوی ناخوش بیافت
ازان بوی شد شاه ایران دژمپراندیشه جان ابروان پر ز خم
پزشکان داننده را خواندندبه نزدیک ناهید بنشاندند
یکی مرد بینادل و نیک‌رایپژوهید تا دارو آمد به جای
گیاهی که سوزندهٔ کام بودبه روم اندر اسکندرش نام بود
بمالید بر کام او بر پزشکببارید چندی ز مژگان سرشک
بشد ناخوشی بوی و کامش بسوختبه کردار دیبا رخش برفروخت
اگر چند مشکین شد آن خوب‌چهردژم شد دلارای را جای مهر
دل پادشا سرد گشت از عروسفرستاد بازش بر فیلقوس
غمی دختر و کودک اندر نهاننگفت آن سخن با کسی در جهان
چو نه ماه بگذشت بر خوب‌چهریکی کودک آمد چو تابنده مهر
ز بالا و اروند و بویا برشسکندر همی خواندی مادرش
بفرخ همی داشت آن نام راکزو یافت از ناخوشی کام را
همی گفت قیصر به هر مهتریکه پیدا شد از تخم من قیصری
نیاورد کس نام دارا به برسکندر پسر بود و قیصر پدر
همی ننگش آمد که گفتی به کسکه دارا ز فرزند من کرد بس
بر آخر یکی مادیان بد بلندکه کارزاری و زیبا سمند
همان شب یکی کره‌ای زاد خنگبرش چون بر شیر و کوتاه لنگ
ز زاینده قیصر برافراخت یالکه آن زادنش فرخ آمد به فال
به شبگیر فرزند را خواستیهمان مادیان را بیاراستی
بسودی همان کره را چشم و یالکه همتای اسکندر او بد به سال
سپهر اندرین نیز چندی بگشتز هرگونه‌ای سالیان برگذشت
سکندر دل خسروانی گرفتسخن گفتن پهلوانی گرفت
فزون از پسر داشتی قیصرشبیاراستی پهلوانی برش
خرد یافت لختی و شد کاردانهشیوار و با سنگ و بسیاردان
ولی عهد گشت از پس فیلقوسبدیدار او داشتی نعم و بوس
هنرها که باشد کیان را به کارسکندر بیاموخت ز آموزگار
تو گفتی نشاید مگر داد راوگر تخت شاهی و بنیاد را
وزان پس که ناهید نزد پدربیامد زنی خواست دارا دگر
یکی کودک آمدش با فر و یالز فرزند ناهید کهتر به سال
همان روز داراش کردند نامکه تا از پدر بیش باشد به کام
چو ده سال بگذشت زین با دو سالشکست اندر آمد به سال و به مال
بپژمرد داراب پور همایهمی خواندندش به دیگر سرای
بزرگان و فرزانگان را بخواندز تخت بزرگی فراوان براند
بگفت این که دارای داراکنونشما را به نیکی بود رهنمون
همه گوش دارید و فرمان کنیدز فرمان او رامش جان کنید
که این تخت شاهی نماند درازبه خوشی رود زود خوانند باز
بکوشید تا مهر و داد آوریدبه شادی مرا نیز یاد آورید
بگفت این و باد از جگر برکشیدشد آن برگ گلنار چون شنبلید