گنج

بخش ۲

چنان بد که از تازیان صدهزارنبرده سواران نیزه گزار
برفتند و سالار ایشان شعیبیکی نامدار از نژاد قتیب
جهاندار ایران سپاهی ببردبگفتند کان را نشاید شمرد
فراز آمدند آن دو لشکر بهمجهان شد ز پرخاشجویان دژم
زمین آن سپه را همی برنتافتبران بوم کس جای رفتن نیافت
ز باران ژوپین و باران تیرزمین شد ز خون چون یکی آبگیر
خروشی برآمد ز هر پهلویتلی کشته دیدند بر هر سوی
سه روز و سه شب زین نشان جنگ بودتو گفتی بریشان جهان تنگ بود
چهارم عرب روی برگاشتندبه شب دشت پیکار بگذاشتند
شعیب اندران رزمگه کشته شدعرب را همه روز برگشته شد
بسی اسپ تازی به زین خدنگهم از نیزه و تیغ و خفتان جنگ
ازان رفتگان ماند آنجا به جایبه نزد جهاندار پور همای
ببخشید چیزی که بد بر سپاهز اسپ و ز رمح و ز تیغ و کلاه
ز لشکر یکی مرزبان برگزیدکه گفتار ایشان بداند شنید
فرستاد تا باژ خواهد ز دشتازان سال و آن سال کاندر گذشت