گنج

بخش ۹

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۱ بیت
به نزدیک اسکندر آمد وزیرکه ای شاه پیروز و دانش‌پذیر
بکشتیم دشمنت را ناگهانسرآمد برو تاج و تخت مهان
چو بشنید گفتار جانوشیارسکندر چنین گفت با ماهیار
که دشمن که افگندی اکنون کجاستبباید نمودن به من راه راست
برفتند هر دو به پیش اندروندل و جان رومی پر از خشم و خون
چو نزدیک شد روی دارا بدیدپر از خون بر و روی چون شنبلید
بفرمود تا راه نگذاشتنددو دستور او را نگه داشتند
سکندر ز باره درآمد چو بادسر مرد خسته به ران بر نهاد
نگه کرد تا خسته گوینده هستبمالید بر چهر او هر دو دست
ز سر برگرفت افسر خسرویشگشاد آن بر و جوشن پهلویش
ز دیده ببارید چندی سرشکتن خسته را دور دید از پزشک
بدو گفت کین بر تو آسان شوددل بدسگالت هراسان شود
تو برخیز و بر مهد زرین نشینوگر هست نیروت بر زین نشین
ز هند و ز رومت پزشک آورمز درد تو خونین سرشک آورم
سپارم ترا پادشاهی و تختچو بهتر شوی ما ببندیم رخت
جفا پیشگان ترا هم کنونبیاویزم از دارشان سرنگون
چنانچون ز پیران شنیدیم دوشدلم گشت پر خون و جان پر ز جوش
ز یک شاخ و یک بیخ و پیراهنیمبه بیشی چرا تخمه را برکنیم
چو بشنید دارا به آواز گفتکه همواره با تو خرد باد جفت
برآنم که از پاک دادار خویشبیابی تو پاداش گفتار خویش
یکی آنک گفتی که ایران تراستسر تاج و تخت دلیران تراست
به من مرگ نزدیک‌تر زانک تختبپردخت تخت و نگون گشت بخت
برین است فرجام چرخ بلندخرامش سوی رنج و سودش گزند
به من در نگر تا نگویی که منفزونم ازین نامدار انجمن
بد و نیک هر دو ز یزدان شناسوزو دار تا زنده باشی سپاس
نمودار گفتار من من بسمبدین در نکوهیدهٔ هرکسم
که چندان بزرگی و شاهی و گنجنبد در زمانه کس از من به رنج
همان نیز چندان سلیح و سپاهگرانمایه اسپان و تخت و کلاه
همان نیز فرزند و پیوستگانچه پیوستگان داغ دل خستگان
زمان و زمین بنده بد پیش منچنین بود تا بخت بد خویش من
ز نیکی جدا مانده‌ام زین نشانگرفتار در دست مردم‌کشان
ز فرزند و خویشان شده ناامیدسیه شد جهان و دو دیده سپید
ز خویشان کسی نیست فریادرسامیدم به پروردگارست و بس
برین گونه خسته به خاک اندرمز گیتی به دام هلاک اندرم
چنین است آیین چرخ رواناگر شهریارم و گر پهلوان
بزرگی به فرجام هم بگذردشکارست مرگش همی بشکرد
سکندر ز دیده ببارید خونبران شاه خسته به خاک اندرون
چو دارا بدید آن ز دل درد اوروان اشک خونین رخ زرد او
بدو گفت مگری کزین سود نیستاز آتش مرا بهره جز دود نیست
چنین بود بخشش ز بخشنده‌امهم از روزگار درخشنده‌ام
به اندرز من سر به سر گوش دارپذیرنده باش و بدل هوش دار
سکندر بدو گفت فرمان تراستبگو آنچ خواهی که پیمان تراست
زبان تیز دارا بدو برگشادهمی کرد سرتاسر اندرز یاد
نخستین چنین گفت کای نامداربترس از جهان داور کردگار
که چرخ و زمین و زمان آفریدتوانایی و ناتوان آفرید
نگه کن به فرزند و پیوند منبه پوشیدگان خردمند من
ز من پاک‌دل دختر من بخواهبدارش به آرام بر پیشگاه
کجا مادرش روشنک نام کردجهان را بدو شاد و پدرام کرد
نیاری به فرزند من سرزنشنه پیغاره از مردم بدکنش
چو پروردهٔ شهریاران بودبه بزم افسر نامداران بود
مگر زو ببینی یکی نامدارکجا نو کند نام اسفندیار
بیاراید این آتش زردهشتبگیرد همان زند و استا بمشت
نگه دارد این فال جشن سدههمان فر نوروز و آتشکده
همان اورمزد و مه و روز مهربشوید به آب خرد جان و چهر
کند تازه آیین لهراسپیبماند کیی دین گشتاسپی
مهان را به مه دارد و که به کهبود دین فروزنده و روزبه
سکندر چنین داد پاسخ بدویکه ای نیکدل خسرو راست‌گوی
پذیرفتم این پند و اندرز توفزون زین نباشم برین مرز تو
همه نیکویها به جای آورمخرد را بدین رهنمای آورم
جهاندار دست سکندر گرفتبه زاری خروشیدن اندر گرفت
کف دست او بر دهان برنهادبدو گفت یزدان پناه تو باد
سپردم ترا جای و رفتم به خاکسپردم روانرا به یزدان پاک
بگفت این و جانش برآمد ز تنبرو زار بگریستند انجمن
سکندر همه جامه‌ها کرد چاکبه تاج کیان بر پراگند خاک
یکی دخمه کردش بر آیین اوبدان سان که بد فره و دین او
بشستن ازان خون به روشن گلابچو آمدش هنگام جاوید خواب
بیاراستندش به دیبای رومهمه پیکرش گوهر و زر بوم
تنش زیر کافور شد ناپدیدازان پس کسی روی دارا ندید
به دخمه درون تخت زرین نهادیکی بر سرش تاج مشکین نهاد
نهادش به تابوت زر اندرونبروبر ز مژگان ببارید خون
چو تابوتش از جای برداشتندهمه دست بر دست بگذاشتند
سکندر پیاده به پیش اندرونبزرگان همه دیدگان پر ز خون
چنین تا ستودان دارا برفتهمی پوست گفتی بروبر بکفت
چو بر تخت بنهاد تابوت شاهبر آیین شاهان برآورد راه
چو پردخت از دخمهٔ ارجمندز بیرون بزد دارهای بلند
یکی دار بر نام جانوشیاردگر همچنان از در ماهیار
دو بدخواه را زنده بردار کردسر شاه‌کش مرد بیدار کرد
ز لشکر برفتند مردان جنگگرفته یکی سنگ هر یک به چنگ
بکردند بر دارشان سنگسارمبادا کسی کو کشد شهریار
چو دیدند ایرانیان کو چه کردبزاری بران شاه آزادمرد
گرفتند یکسر برو آفرینبدان سرور شهریار زمین