بخش ۸
چو گرگین نشان تهمتن شنیدبدانست کآمد غمش را کلید
فرستاد نزدیک رستم پیامکه ای تیغ بخت و وفا را نیام
درخت بزرگی و گنج وفادر رادمردی و بند بلا
گرت رنج ناید ز گفتار منسخن گسترانی ز کردار من
نگه کن بدین گنبد گوژپشتکه خیره چراغ دلم را بکشت
بتاریکی اندر مرا ره نمودنوشته چنین بود بود آنچ بود
بر آتش نهم خویشتن پیش شاهگر آمرزش آرد مرا زین گناه
مگر باز گردد ز بد نام منبپیران سر این بد سرانجام من
مرا گر بخواهی ز شاه جوانچو غرم ژیان با تو آیم دوان
شوم پیش بیژن بغلتم بخاکمگر بازیابم من آن کیش پاک
چو پیغام گرگین برستم رسیدیکی باد سرد از جگر برکشید
بپیچید ازان درد و پیغام اویغم آمدش ازان بیهده کام اوی
فرستاده را گفت رو باز گردبگویش که ای خیره ناپاک مرد
تو نشنیدی آن داستان پلنگبدان ژرف دریا که زد با نهنگ
که گر بر خرد چیره گردد هوانیابد ز چنگ هوا کس رها
خردمند کرده هوا را بزیربود داستانش چو شیر دلیر
نبایدش بردن بنخچیر روینه نیز از ددان رنجش آید بدوی
تو دستان نمودی چو روباه پیرندیدی همی دام نخچیرگیر
نشاید کزین بیهده کام توکه من پیش خسرو برم نام تو
ولیکن چو اکنون ببیچارگیفرو مانده گشتی بیکبارگی
ز خسرو بخواهم گناه ترابیفروزم این تیره ماه ترا
اگر بیژن از بند یابد رهابفرمان دادار گیهان خدا
رهاگشتی از بند و رستی بجانز تو دور شد کینهٔ بدگمان
وگر جز برین روی گردد سپهرز جان و تن خویش بردار مهر
نخستین من آیم بدین کینهخواهبنیروی یزدان و فرمان شاه
وگر من نیایم چو گودرز و گیوبخواهد ز تو کینهٔ پور نیو
برآمد برین کار یک روز و شبو زین گفته بر شاه نگشاد لب
دوم روز چون شاه بنمود تاجنشست از بر سیمگون تخت عاج
بیامد تهمتن بگسترد بربخواهش بر شاه خورشید فر
ز گرگین سخن گفت با شهریارازان گم شده بخت و بد روزگار
بدو گفت شاه ای سپهدار منهمی بگسلی بند و زنهار من
که سوگند خوردم بتخت و کلاهبدارای بهرام و خورشید و ماه
که گرگین نبیند ز من جز بلامگر بیژن از بند یابد رها
جزین آرزو هرچ باید بخواهز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
پس آنگه چنین گفت رستم بشاهکه ای پرهنر نامور پیشگاه
اگر بد سگالید پیچد همیفدا کردن جان بسیچد همی
گر آمرزش شاه نایدش پیشنبودیش نام و برآید ز کیش
هرآن کس که گردد ز راه خردسرانجام پیچد ز کردار خود
سزد گر کنی یاد کردار اویهمیشه بهر کینه پیکار اوی
بپیش نیاکانت بسته کمربهر کینه گه با یکی کینه ور
اگر شاه بیند بمن بخشدشمگر اختر نیک بدرخشدش
برستم ببخشید پیروز شاهرهانیدش از بند و تاریک چاه
ز رستم بپرسید پس شهریارکه چون راند خواهی برین گونه کار
چه باید ز گنج و زلشکر بخواهکه باید که با تو بیاید براه
بترسم ز بد گوهر افراسیابکه بر جان بیژن بگیرد شتاب
یکی بادسارست دیو نژندبسی خوانده افسون و نیرنگ و بند
بجنباندش اهرمن دل ز جایبیندازد آن تیغ زن را زپای
چنین گفت رستم بشاه جهانکه این کار ببسیچم اندر نهان
کلید چنین بند باشد فریبنباید برین کار کردن نهیب
نه هنگام گرزست و تیغ و سنانبدین کار باید کشیدن عنان
فراوان گهر باید و زرو سیمبرفتن پر امید و بودن به بیم
بکردار بازارگانان شدنشکیبا فراوان بتوران بدن
ز گستردنی هم ز پوشیدنیبباید بهایی و بخشیدنی
چو بشنید خسرو ز رستم سخنبفرمود تا گنجهای کهن
همه پاک بگشاد گنجور شاهبدینار و گوهر بیاراست گاه
تهمتن بیامد همه بنگریدهر آنچش ببایست زان برگزید
ازان صد شتر بار دینار کردصد اشتر ز گنج درم بار کرد
بفرمود رستم بسالار بارکه بگزین ز گردان لشکر هزار
ز مردان گردنکش و ناموربباید تنی چند بسته کمر
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوراندگر گستهم شیر جنگ آوران
چهارم گرازه که راند سپاهفروهل نگهبان تخت و کلاه
چو فرهاد و رهام گرد دلیرچو اشکش که صید آورد نره شیر
چنین هفت یل باید آراستهنگهبان این لشکر و خواسته
همه تاج و زیور بینداختندچنانچون ببایست برساختند
پس آگاهی آمد بگردنکشانبدان گرزداران دشمن کشان
بپرسید زنگه که خسرو کجاستچه آمد برویش که ما را بخواست