بخش ۶
نویسندهٔ نامه را پیش خواندوزین داستان چند با او براند
برستم یکی نامه فرمود شاهنوشتن ز مهتر سوی نیکخواه
که ای پهلوان زادهٔ پر هنرز گردان لشکر برآورده سر
دل شهریاران و پشت کیانبفرمان هر کس کمر بر میان
توی از نیاکان مرا یادگارهمیشه کمربستهٔ کارزار
ترا داد گردون بمردی پلنگبدریا ز بیمت خروشان نهنگ
جهان را ز دیوان مازندرانبشستی و کندی بدان را سران
چه مایه سر تاجداران ز گاهربودی و برکندی از پیشگاه
بسا دشمنان کز تو بیجان شدستبسا بوم و بر کز تو ویران شدست
سر پهلوانی و لشکر پناهبنزدیک شاهان ترا دستگاه
همه جادوان را ببستی بگرزبیفروختی تاج شاهان ببرز
چه افراسیاب و چه شاهان چیننوشته همه نام تو بر نگین
هران بند کز دست تو بسته شدگشایندگان را جگر خسته شد
گشایندهٔ بند بسته تویکیان را سپهر خجسته توی
ترا ایزد این زور پیلان که داددل و هوش و فرهنگ فرخنژاد
بدان داد تا دست فریاد خواهبگیری برآری ز تاریک چاه
کنون این یکی کار بایسته پیشفراز آمد و اینت شایسته خویش
بتو دارد امید گودرز و گیوکه هستی بهر کشور امروز نیو
شناسی بنزدیک من جاهشانزبان و دل و رای یکتاهشان
سزدگر تو اینرا نداری برنجبخواه آنچ باید ز مردان و گنج
که هرگز بدین دودمان غم نبودفروزندهتر زین چنانکم شنود
نبد گیو را خود جز این پور کسچه فرزند بود و چه فریادرس
فراوان بنزد منش دستگاهمرا و نیای مرا نیکخواه
بهر سو که جویمش یابم بجایبهر نیک و بد پیش من بربپای
چو این نامهٔ من بخوانی مپایبزودی تو با گیو خیز اندرآی
بدان تا بدین کار با ما بهمزنی رای فرخ بهر بیش و کم
ز مردان وز گنج وز خواستهبیارم بپیش تو آراسته
بفرخ پی و بر شده نام توز توران برآید همه کام تو
چنانچون بباید بسازی نوامگر بیژن از بند یابد رها
چو برنامه بنهاد خسرو نگینبشد گیو و بر شاه کرد آفرین
سواران دوده همه برنشاندبیزدان پناهید و لشکر براند
چو نخجیر از آنجا که برداشتیدو روزه بیک روزه بگذاشتی
بیابان گرفت و ره هیرمندهمی رفت پویان بسان نوند
بکوه و بصحرا نهادند رویهمی شد خلیده دل و راهجوی
چو از دیدهگه دیدهبانش بدیدسوی زابلستان فغان برکشید
که آمد سواری سوی هیرمندسواران بگرد اندرش نیز چند
درفشی درفشان پس پشت اوییکی زابلی تیغ در مشت اوی
غو دیده بشنید دستان سامبفرمود بر چرمه کردن لگام
پراندیشه آمد پذیره براهبدان تا نباشد یکی کینه خواه
ز ره گیو را دید پژمرده رویهمی آمد آسیمه و پوی پوی
بدل گفت کاری نو آمد بشاهفرستاده گیوست کامد براه
چو نزدیک شد پهلوان سپاهنیایش کنان برگرفتند راه
بپرسید دستان ز ایرانیانز شاه و ز پیکار تورانیان
درود بزرگان بدستان بدادز شاه و ز گردان فرخ نژاد
همه درد دل پیش دستان بخواندغم پور گم بوده با او براند
همی گفت رویم نبینی برنگز خون مژه پشت پایم بلنگ
ازان پس نشان تهمتن بخواستبپرسید و گفتش که رستم کجاست
بدو گفت رستم بنخچیر گوربیاید همانا که برگشت هور
شوم گفت تا من ببینمش رویز خسرو یکی نامه دارم بدوی
بدو گفت دستان کز ایدر مروکه زود آید از دشت نخچیرگو
تو تا رستم آید بخانه بپاییک امروز با ما بشادی گرای
چو گیو اندر آمد بایوان ز راهتهمتن بیامد ز نخچیرگاه
پذیره شدش گیو کامد فرازپیاده شد از اسب و بردش نماز
پر از آرزو دل پر از رنگ رویبه رُخ برنهاد از دو دیده دو جوی
چو رستم دل گیو را خسته دیدبآب مژه روی او شسته دید
بدو گفت باری تباهست کاربایوان و بر شاه بد روزگار
ز اسب اندر آمد گرفتش ببربپرسیدش از خسرو تاجور
ز گودرز وز طوس وز گستهمز گردان لشکر همه بیش و کم
ز شاپور و فرهاد وز بیژناز رهام و گرگین وز هرتنا
چو آواز بیژن رسیدش بگوشبرآمد بناکام ازو یک خروش
برستم چنین گفت کای بآفرینگزین همه خسروان زمین
چنان شاد گشتم بدیدار توبدین پرسش خوب و گفتار تو
درستند ازین هرک بردی تو نامازیشان فراوان درود و پیام
نبینی که بر من بپیران سرمچه آمد ز بخت بد اندر خورم
چه چشم بد آمد بگودرزیانکزان سود ما را سر آمد زیان
ز گیتی مرا خود یکی پور بودهمم پور و هم پاک دستور بود
شد از چشم من در جهان ناپدیدبدین دودمان کس چنین غم ندید
چنینم که بینی بپشت ستورشب و روز تازان بتاریک هور
ز بیژن شب و روز چون بیهشانبجستم بهر سو ز هر کس نشان
کنون شاه با جام گیتی نمایبپیش جهان آفرین شد بپای
چه مایه خروشید و کرد آفرینبجشن کیان هرمز فرودین
پس آمد ز آتشکده تا بگاهکمربست و بنهاد بر سر کلاه
همان جام رخشنده بنهاد پیشبهر سو نگه کرد ز اندازه بیش
بتوران نشان داد زو شهریارببند گران و ببد روزگار
چو در جام کیخسرو ایدون نمودسوی پهلوانم دوانید زود
کنون آمدم با دلی پر امیددو رخساره زرد و دو دیده سپید
ترا دیدم اندر جهان چارهگرتو بندی بفریاد هر کس کمر
همی گفت و مژگان پر از آب زردهمی برکشید از جگر باد سرد
ازان پس که نامه برستم بدادهمه کار گرگین بدو کرد یاد
ازو نامه بستد دو دیده پر آبهمه دل پر از کین افراسیاب
پس از بهر بیژن خروشید زارفرو ریخت از دیده خون برکنار
بگیو آنگهی گفت مندیش ازینکه رستم نگرداند از رخش زین
مگر دست بیژن گرفته بدستهمه بند و زندان او کرده پست
بنیروی یزدان و فرمان شاهز توران بگردانم این تاج و گاه
وز آنجا بایوان رستم شدندبره بر همی رای رفتن زدند
چو آن نامهٔ شاه رستم بخواندز گفتار خسرو بخیره بماند
ز بس آفرین جهاندار شاهبد آن نامه بر پهلوان سپاه
بگیو آنگهی گفت بشناختمبفرمان او راه را ساختم
بدانستم این رنج و کردار توکشیدن بهر کار تیمار تو
چه مایه ترا نزد من دستگاهبهر کینهگاه اندرون کینه خواه
چه کین سیاوش چه مازندرانکمر بسته بر پیش جنگاوران
برین آمدن رنج برداشتیچنین راه دشوار بگذاشتی
بدیدار تو سخت شادان شدمولیکن ز بیژن غریوان شدم
نبایستمی کاین چنین سوگوارترا دیدمی خستهٔ روزگار
من از بهر این نامهٔ شاه رابفرمان بسر بسپرم راه را
ز بهر ترا خود جگر خستهامبدین کار بیژن کمر بستهام
بکوشم بدین کار گر جان منز تن بگسلد پاک یزدان من
من از بهر بیژن ندارم برنجفدا کردن جان و مردان و گنج
بنیروی یزدان ببندم کمرببخت شهنشاه پیروزگر
بیارمش زان بند تاریک چاهنشانمش با شاه در پیشگاه
سه روز اندرین خان من شاد باشز رنج و ز اندیشه آزاد باش
که این خانه زان خانه بخشیده نیستمرا با تو گنج و تن و جان یکیست
چهارم سوی شهر ایران شویمبنزدیک شاه دلیران شویم
چو رستم چنین گفت بر جست گیوببوسید دست و سر و پای نیو
برو آفرین کرد کای ناموربمردی و نیروی و بخت و هنر
بماناد بر تو چنین جاودانتن پیل و هوش و دل موبدان
ز هر نیکی بهرهور بادیاچنین کز دلم زنگ بزدادیا
چو رستم دل گیو پدرام دیدازان پس بنیکی سرانجام دید
بسالار خوان گفت پیش آر خوانبزرگان و فرزانگان را بخوان
زواره فرامرز و دستان و گیونشستند بر خوان سالار نیو
بخوردند خوان و بپرداختندنشستنگه رود و می ساختند
نوازندهٔ رود با میگساربیامد بایوان گوهر نگار
همه دست لعل از می لعل فامغریونده چنگ و خروشنده جام
بروز چهارم گرفتند سازچو آمدش هنگام رفتن فراز
بفرمود رستم که بندید بارسوی شاه ایران بسیچید کار
سواران گردنکش از کشورشهمه راه را ساخته بر درش
بیامد به رَخش اندر آورد پایکمر بست و پوشید رومی قبای
بزین اندر افگند گرز نیاپر از جنگ سر دل پر از کیمیا
بگردون برافراخته گوش رخشز خورشید برتر سر تاجبخش
خود و گیو با زابلی صد سوارز لشکر گزید از در کارزار
که نابردنی بود برگاشتندبزال و فرامرز بگذاشتند
سوی شهر ایران نهادند رویهمه راه پویان و دل کینهجوی
چو رستم بنزدیک ایران رسیدبنزدیک شهر دلیران رسید
یکی باد نوشین درود سپهربرستم رسانید شادان بمهر
بر رستم آمد همانگاه گیوکز ایدر نباید شدن پیش نیو
شوم گفت و آگه کنم شاه راکه پیمود رخش تهم راه را
چو رفت از بر رستم پهلوانبیامد بدرگاه شاه جوان
چو نزدیک کیخسرو آمد فرازستودش فراوان و بردش نماز
پس از گیو گودرز پرسید شاهکه رستم کجا ماند چون بود راه
بدو گفت گیو ای شه نامداربرآید ببخت تو هرگونه کار
نتابید رستم ز فرمان تودلش بسته دیدم بپیمان تو
چو آن نامهٔ شاه دادم بدویبمالید بر نامه بر چشم و روی
عنان با عنان من اندر ببستچنانچون بود گرد خسروپرست
برفتم من از پیش تا با تو شاهبگویم که آمد تهمتن ز راه
بگیو آنگهی گفت رستم کجاستکه پشت بزرگی و تخم وفاست
گرامیش کردن سزاوار هستکه نیکی نمایست و خسروپرست
بفرمود خسرو بفرزانگانبمهتر نژادان و مردانگان
پذیره شدن پیش او با سپاهکه آمد بفرمان خسرو براه
بگفتند گودرز کشواد راشه نوذران طوس و فرهاد را
دو بهره ز گردان گردنکشانچه از گرزداران مردمکشان
بر آیین کاوس برخاستندپذیره شدن را بیاراستند
جهان شد ز گرد سواران بنفشدرخشان سنان و درفشان درفش
چو نزدیک رستم فراز آمدندپیاده برسم نماز آمدند
ز اسب اندر آمد جهان پهلوانکجا پهلوانان بپیشش نوان
بپرسید مر هریکی را ز شاهز گردنده خورشید و تابنده ماه
نشستند گردان و رستم بر اسببکردار رخشنده آذرگشسب