بخش ۱۳
خود و شاه بهرام با رایزننشستند و گفتند بیانجمن
سخنشان بران راست شد کز یمنبه ایران خرامند با انجمن
گزین کرد از تازیان سی هزارهمه نیزهداران خنجرگزار
به دینارشان یکسر آباد کردسر نامداران پر از باد کرد
چو آگاهی این به ایران رسیدجوانوی نزد دلیران رسید
بزرگان ازان کار غمگین شدندبر آذر پاک برزین شدند
ز یزدان همی خواستند آنک رزممگر باز گردد به شادی و بزم
چو منذر به نزدیک جهرم رسیدبرآن دشت بیآب لشکر کشید
سراپرده زد راد بهرامشاهبه گرد اندر آمد ز هر سو سپاه
به منذر چنین گفت کای رایزنبه جهرم رسیدی ز شهر یمن
کنون جنگ سازیم گر گفتوگویچو لشکر به روی اندر آورد روی
بدو گفت منذر مهان را بخوانچو آیند پیشت بیارای خوان
سخن گوی و بشنو ازیشان سخنکسی تیز گردد تو تیزی مکن
بخوانیم تا چیستشان در نهانکرا خواند خواهند شاه جهان
چو دانسته شد چارهٔ آن کنیمگر آسان بود کینه پنهان کنیم
ور ایدون کجا کین و جنگ آورندبپیچند و خوی پلنگ آورند
من این دشت جهرم چو دریا کنمز خورشید تابان ثریا کنم
بر آنم که بینند چهر تراچنین برز و بالا و مهر ترا
خردمندی و رای و فرهنگ توشکیبایی و دانش و سنگ تو
نخواهند جز تو کسی تخت راکله را و زیبایی بخت را
ور ایدونک گم کرده دارند راهبخواهند بردن همی از تو گاه
من و این سواران و شمشیر تیزبرانگیزم اندر جهان رستخیز
ببینی بروهای پرچین منفدای تو بادا تن و دین من
چو بینند بیمر سپاه مراهمان رسم و آیین و راه مرا
همین پادشاهی که میراث تستپدر بر پدر کرد شاید درست
سه دیگر که خون ریختن کار ماستهمان ایزد دادگر یار ماست
کسی را جز از تو نخواهند شاهکه زیبای تاجی و زیبای گاه
ز منذر چو شاه این سخنها شنیدبخندید و شادان دلش بردمید
چو خورشید برزد سر از تیغ کوهردان و بزرگان ایران گروه
پذیره شدن را بیاراستندیکی دانشی انجمن خواستند
نهادند بهرام را تخت عاجبه سر بر نهاده بهاگیر تاج
نشستی به آیین شاهنشهانبیاراست کو بود شاه جهان
ز یک دست بهرام منذر نشستدگر دست نعمان و تیغی به دست
همان گرد بر گرد پردهسرایستاده بزرگان تازی به پای
از ایرانیان آنک بد پاکرایبیامد به دهلیز پردهسرای
بفرمود تا پرده برداشتندز درشان به آواز بگذاشتند
به شاه جهان آفرین خواندندبه مژگان همی خون برافشاندند
رسیدند نزدیک بهرامشاهبدیدند زیبا یکی تاج و گاه
به آواز گفتند انوشه بدیهمیشه ز تو دور دست بدی
شهنشاه پرسید و بنواختشانبه اندازه بر پایگه ساختشان