گنج

بخش ۳

غمی شد فرامرز در مرز بستز درد نیا دست کین را بشست
همه نامداران روشن‌روانبرفتند یکسر بر پهلوان
بدان نامداران زبان برگشادز گفت زواره بسی کرد یاد
که پیش پدرم آن جهاندیده مردهمی گفت و لبها پر از بادسرد
که بهمن ز ما کین اسفندیاربخواهد تو این را به بازی مدار
پدرم آن جهاندیدهٔ نامورز گفت زواره بپیچید سر
نپذرفت و نشنید اندرز اوازو گشت ویران کنون مرز او
نیا چون گذشت او به شاهی رسیدسر تاج شاهی به ماهی رسید
کنون بهمن نامور شهریارهمی نو کند کین اسفندیار
هم از کین مهر آن سوار دلیرز نوش‌آذر آن گرد درنده شیر
کنون خواهد از ما همی کین‌شانبه جای آورد کین و آیین‌شان
ز ایران سپاهی چو ابر سیاهبیاورد نزدیک ما کینه‌خواه
نیای من آن نامدار بلندگرفت و به زنجیر کردش به بند
که بودی سپر پیش ایرانیانبه مردی بهر کینه بسته میان
چه آمد بدین نامور دودمانکه آید ز هر سو بمابر زیان
پدر کشته و بند سایه نیابه مغز اندرون خون بود کیمیا
به تاراج داده همه مرز خویشنبینم سر مایهٔ ارز خویش
شما نیز یکسر چه گویید بازهرانکس که هستید گردن‌فراز
بگفتند کای گرد روشن‌روانپدر بر پدر بر توی پهلوان
همه یک به یک پیش تو بنده‌ایمبرای و به فرمان تو زنده‌ایم
چو بشنید پوشید خفتان جنگدلی پر ز کینه سری پر ز ننگ
سپه کرد و سر سوی بهمن نهادز رزم تهمتن بسی کرد یاد
چو نزدیک بهمن رسید آگهیبرآشفت بر تخت شاهنشهی
بنه برنهاد و سپه برنشاندبه غور اندر آمد دو هفته بماند
فرامرز پیش آمدش با سپاهجهان شد ز گرد سواران سیاه
وزان روی بهمن صفی برکشیدکه خورشید تابان زمین را ندید
ز آواز شیپور و هندی درایهمی کوه را دل برآمد ز جای
بشست آسمان روی گیتی به قیرببارید چون ژاله از ابر تیر
ز چاک تبرزین و جر کمانزمین گشت جنبان‌تر از آسمان
سه روز و سه شب هم برین رزمگاهبه رخشنده روز و به تابنده ماه
همی گرز بارید و پولاد تیغز گرد سپاه آسمان گشت میغ
به روز چهارم یکی باد خاستتو گفتی که با روز شب گشت راست
به سوی فرامرز برگشت بادجهاندار گشت از دم باد شاد
همی شد پس گرد با تیغ تیزبرآورد زان انجمن رستخیز
ز بستی و از لشکر زابلیز گردان شمشیر زن کابلی
برآوردگه بر سواری نماندوزان سرکشان نامداری نماند
همه سربسر پشت برگاشتندفرامرز را خوار بگذاشتند
همه رزمگه کشته چون کوه کوهبه هم برفگنده ز هر دو گروه
فرامرز با اندکی رزمجویبه مردی به روی اندر آورد روی
همه تنش پر زخم شمشیر بودکه فرزند شیران بد و شیر بود
سرانجام بر دست یاز اردشیرگرفتار شد نامدار دلیر
بر بهمن آوردش از رزمگاهبدو کرد کین‌دار چندی نگاه
چو دیدش ندادش به جان زینهاربفرمود داری زدن شهریار
فرامرز را زنده بر دار کردتن پیلوارش نگونسار کرد
ازان پس بفرمود شاه اردشیرکه کشتند او را به باران تیر