گنج

بخش ۲۷

سپهبد فرستاده را پیش خواندبران نامور پیشگاهش نشاند
چو بشنید بیدار شاه جهانفرستاده را خواند پیش مهان
بیامد جهاندیده دانای پیرسخن‌گوی و بادانش و یادگیر
به کش کرده دست و سرافگنده پستبر تخت شاهی به زانو نشست
بپرسید بهرام و بنواختشبر تخت پیروزه بنشاختش
بدو گفت کایدر بماندی تو دیرز دیدار این مرز ناگشته سیر
مرا رزم خاقان ز تو باز داشتبه گیتی مرا همچو انباز داشت
کنون روزگار توام تازه شدترا بودن ایدر بی‌اندازه شد
سخن هرچ گویی تو پاسخ دهیموز آواز تو روز فرخ نهیم
فرستادهٔ پیر کرد آفرینکه بی‌تو مبادا زمان و زمین
هران پادشاهی که دارد خردز گفت خردمند رامش برد
به یزدان خردمند نزدیک‌تربداندیش را روز تاریک‌تر
تو بر مهتران جهان مهتریکه هم مهتر و شاه و هم بهتری
ترا دانش و هوش و دادست و فربر آیین شاهان پیروزگر
همانت خرد هست و پاکیزه رایبر هوشمندان توی کدخدای
که جاوید بادی تن و جان درستمبیناد گردون میان تو سست
زبانت ترازوست و گفتن گهرگهر سخته هرگز که بیند به زر
اگر چه فرستادهٔ قیصرمهمان چاکر شاه را چاکرم
درودی رسانم ز قیصر به شاهکه جاوید باد این سر و تاج و گاه
و دیگر که فرمود تا هفت چیزبپرسم ز دانندگان تو نیز
بدو گفت شاه این سخنها بگویسخن‌گوی را بیشتر آب‌روی
بفرمود تا موبد موبدانبشد پیش با مهتران و ردان
بشد موبد و هرکه دانا بدندبه هر دانشی‌بر توانا بدند
سخن‌گوی بگشاد راز از نهفتسخنهای قیصر به موبد بگفت
به موبد چنین گفت کای رهنمونچه چیز آنک خوانی همی اندرون
دگر آنک بیرونش خوانی همیجزین نیز نامش ندانی همی
زبر چیست ای مهتر و زیر چیستهمان بیکرانه چه و خوار کیست
چه چیز آنک نامش فراوان بودمر او را به هر جای فرمان بود
چنین گفت موبد به فرزانه مردکه مشتاب وز راه دانش مگرد
مر این را که گفتی تو پاسخ یکیستسخن در درون و برون اندکیست
برون آسمان و درونش هواستزبر فر یزدان فرمانرواست
همان بیکران در جهان ایزدستاگر تاب گیری به دانش بدست
زبر چون بهشتست و دوزخ به زیربد آن را که باشد به یزدان دلیر
دگر آنک بسیار نامش بودرونده به هر جای کامش بود
خرد دارد ای پیر بسیار نامرساند خرد پادشا را به کام
یکی مهر خوانند و دیگر وفاخرد دور شد درد ماند و جفا
زبان‌آوری راستی خواندشبلنداختری زیرکی داندش
گهی بردبار و گهی رازدارکه باشد سخن نزد او پایدار
پراگنده اینست نام خرداز اندازه‌ها نام او بگذرد
تو چیزی مدان کز خرد برترستخرد بر همه نیکویها سرست
خرد جوید آگنده راز جهانکه چشم سر ما نبیند نهان
دگر آنک دارد جهاندار خواربه هر دانش از کردهٔ کردگار
ستاره‌ست رخشان ز چرخ بلندکه بینا شمارش بداند که چند
بلند آسمان را که فرسنگ نیستکسی را بدو راه و آهنگ نیست
همی خوار گیری شمار وراهمان گردش روزگار ورا
کسی کو ببیند ز پرتاب تیربماند شگفت اندرو تیز ویر
ستاره همی بشمرد ز آسمانازین خوارتر چیست ای شادمان
من این دانم ار هست پاسخ جزینفراخست رای جهان‌آفرین
سخن‌دان قیصر چو پاسخ شنیدزمین را ببوسید و فرمان گزید
به بهرام گفت ای جهاندار شاهز یزدان برین‌بر فزونی مخواه
که گیتی سراسر به فرمان تستسر سرکشان زیر پیمان تست
پسند بزرگان فرخ‌نژادندارد جهان چون تو شاهی به یاد
همان نیز دستورت از موبدانبه دانش فزونست از بخردان
همه فیلسوفان ورا بنده‌اندبه دانایی او سرافگنده‌اند
چو بهرام بشنید شادی نمودبه دلش اندرون روشنایی فزود
به موبدم درم داد ده بدره نیزهمان جامه و اسپ و بسیار چیز
وزانجا خرامان بیامد بدرخرد یافته موبد پرهنر
فرستادهٔ قیصر نامدارسوی خانه رفت از بر شهریار