بخش ۱۹
همی بود یک چند با مهترانمی روشن و جام و رامشگران
بهار آمد و شد جهان چون بهشتبه خاک سیه بر فلک لاله کشت
همه بومها پر ز نخجیر گشتبجوی آبها چون می و شیر گشت
گرازیدن گور و آهو به شخکشیدند بر سبزه هر جای نخ
همه جویباران پر از مشک دمبسان گل نارون می به خم
بگفتند با شاه بهرام گورکه شد دیر هنگام نخچیر گور
چنین داد پاسخ که مردی هزارگزین کرد باید ز لشکر سوار
سوی تور شد شاه نخچیرجویجهان گشت یکسر پر از گفتوگوی
ز گور و ز غرم و ز آهو جهانبپرداختند آن دلاور مهان
سه دیگر چو بفروخت خورشید تاجزمین زرد شد کوه و دریا چو عاج
به نخچیر شد شهریار دلیریکی اژدها دید چون نره شیر
به بالای او موی زیر سرشدو پستان بسان زنان از برش
کمان را به زه کرد و تیر خدنگبزد بر بر اژدها بیدرنگ
دگر تیز زد بر میان سرشفروریخت چون آب خون از برش
فرود آمد و خنجری برکشیدسراسر بر اژدها بردرید
یکی مرد برنا فروبرده بودبه خون و به زهر اندر افسرده بود
بران مرد بسیار بگریست زاروزان زهر شد چشم بهرام تار
وزانجا بیامد به پردهسرایمی آورد و خوبان بربط سرای
چو سی روز بگذشت ز اردیبهشتشد از میوه پالیزها چون بهشت
چنان ساخت کاید به تور اندرونپرستنده با او یکی رهنمون
به شبگیر هرمزد خرداد ماهازان دشت سوی دهی رفتشاه
ببیند که اندر جهان داد هستبجوید دل مرد یزدانپرست
همی راند شبدیز را نرمنرمبرینگونه تا روز برگشت گرم
همیراند حیران و پیچان به راهبه خواب و به آب آرزومند شاه
چنین تا به آباد جایی رسیدبه هامون به نزد سرایی رسید
زنی دید بر کتف او بر سبویز بهرام خسرو بپوشید روی
بدو گفت بهرام کایدر سپنجدهید ار نه باید گذشتن به رنج
چنین گفت زن کای نبرده سوارتو این خانه چون خانهٔ خویش دار
چو پاسخ شنید اسپ در خانه راندزن میزبان شوی را پیش خواند
بدو گفت کاه آر و اسپش بمالچو گاه جو آید بکن در جوال
خود آمد به جایی که بودش نهفتز پیش اندرون رفت و خانه برفت
حصیری بگسترد و بالش نهادبه بهرام بر آفرین کرد یاد
سوی خانهٔ آب شد آب بردهمی در نهان شوی را برشمرد
که این پیر و ابله بماند به جایهرانگه که بیند کس اندر سرای
نباشد چنین کار کار زنانمنم لشکریدار دندان کنان
بشد شاه بهرام و رخ را بشستکزان اژدها بود ناتن درست
بیامد نشست از بر آن حصیربدر خانه بر پای بد مرد پیر
بیاورد خوانی و بنهاد راستبرو تره و سرکه و نان و ماست
بخورد اندکی نان و نالان بخفتبه دستار چینی رخ اندر نهفت
چو از خواب بیدار شد زن بشویهمی گفت کای زشت ناشسته روی
بره کشت باید ترا کاین سواربزرگست و از تخمهٔ شهریار
که فر کیان دارد و نور ماهنماند همی جز به بهرامشاه
چنین گفت با زن گرانمایه شویکه چندین چرا بایدت گفتوگوی
نداری نمکسود و هیزم نه نانچه سازی تو برگ چنین میهمان
بره کشتی و خورد و رفت این سوارتو شو خر به انبوهی اندر گذار
زمستان و سرما و باد دمانبه پیش آیدت یک زمان بیگمان
همی گفت انباز و نشنید زنکه هم نیکپی بود و هم رایزن
بره کشته شد هم به فرجام کاربه گفتار آن زن ز بهر سوار
چو شد کشته دیگی هریسه بپختبرند آتش از هیزم نیمسخت
بیاورد چیزی بر شهریاربرو خایه و تره جویبار
یکی پاره بریان ببرد از برههمان پخته چیزی که بد یکسره
چو بهرام دست از خورشها بشستهمی بود بیخواب و ناتندرست
چو شب کرد با آفتاب انجمنکدوی می و سنجد آورد زن
بدو گفت شاه ای زن کمسخنیکی داستان گوی با من کهن
بدان تا به گفتار تو می خوریمبه می درد و اندوه را بشکریم
بتو داستان نیز کردم یلهز بهرامت آزادیست ار گله
زن کمسخن گفت آری نکوستهم آغاز هر کار و فرجام ازوست
بدو گفت بهرام کاین است و بسازو دادجویی نبینند کس
زن برمنش گفت کای پاکرایبرین ده فراوان کس است و سرای
همیشه گذار سواران بودز دیوان و از کارداران بود
یکی نام دزدی نهد بر کسیکه فرجام زان رنج یابد بسی
ز بهر درم گرددش کینهکشکه ناخوش کند بر دلش روز خوش
زن پاکتن را به آلودگیبرد نام و آرد به بیهودگی
زیانی بود کان نیابد به گنجز شاه جهاندار اینست رنج
پراندیشه شد زان سخن شهریارکه بد شد ورا نام زان مایهکار
چنین گفت پس شاه یزدانشناسکه از دادگر کس ندارد سپاس
درشتی کنم زین سخن ماه چندکه پیدا شود داد و مهر از گزند
شب تیره ز اندیشه پیچان بخفتهمه شب دلش با ستم بود جفت
بدانگه که شب چادر مشکبویبدرید و بر چرخ بنمود روی
بیامد زن از خانه با شوی گفتکه هرکاره و آتش آر از نهفت
ز هرگونه تخم اندرافگن به آبنباید که بیند ورا آفتاب
کنون تا بدوشم ازین گاو شیرتو این کار هرکاره، آسان مگیر
بیاورد گاو از چراگاه خویشفراوان گیا برد و بنهاد پیش
به پستانش بر دست مالید و گفتبه نام خداوند بییار و جفت
تهی بود پستان گاوش ز شیردل میزبان جوان گشت پیر
چنین گفت با شوی کای کدخدایدل شاه گیتی دگر شد بران
ستمکاره شد شهریار جهاندلش دوش پیچان شد اندر نهان
بدو گفت شوی از چه گویی همیبه فال بد اندر چه جویی همی
چنین گفت زن کای گرانمایه شویمرا بیهده نیست این گفتوگوی
چو بیدادگر شد جهاندار شاهز گردون نتابد ببایست ماه
به پستانها در شود شیرخشکنبودی به نافه درون نیز مشک
زنا و ربا آشکارا شوددل نرم چون سنگ خارا شود
به دشت اندرون گرگ مردم خوردخردمند بگریزد از بیخرد
شود خایه در زیر مرغان تباههرانگه که بیدادگر گشت شاه
چراگاه این گاو کمتر نبودهم آبشخورش نیز بتر نبود
به پستان چنین خشک شد شیراویدگرگونه شد رنگ و آژیر اوی
چو بهرامشاه این سخنها شنودپشیمانی آمدش ز اندیشه زود
به یزدان چنین گفت کای کردگارتوانا و دانندهٔ روزگار
اگر تاب گیرد دل من ز دادازین پس مرا تخت شاهی مباد
زن فرخ پاک یزدانپرستدگر باره بر گاو مالید دست
به نام خداوند زردشت گفتکه بیرون گذاری نهان از نهفت
ز پستان گاوش ببارید شیرزن میزبان گفت کای دستگیر
تو بیداد را کردهای دادگروگرنه نبودی ورا این هنر
ازان پس چنین گفت با کدخدایکه بیداد را داد شد باز جای
تو با خنده و رامشی باش زینکه بخشود بر ما جهانآفرین
به هرکاره چون شیربا پخته شدزن و مرد زان کار پردخته شد
به نزدیک مهمان شد آن پاکرایهمی برد خوان از پسش کدخدای
نهاده بدو کاسهٔ شیرباچه نیکو بدی گر بدی زیربا
ازان شیربا شاه لختی بخوردچنین گفت پس با زن رادمرد
که این تازیانه به درگاه بربیاویز جایی که باشد گذر
نگه کن یکی شاخ بر در بلندنباید که از باد یابد گزند
ازان پس ببین تا که آید ز راههمی کن بدین تازیانه نگاه
خداوند خانه بپویید سختبیاویخت آن شیب شاه از درخت
همی داشت آن را زمانی نگاهپدید آمد از راه بیمر سپاه
هرانکس که این تازیانه بدیدبه بهرامشاه آفرین گسترید
پیاده همه پیش شیب درازبرفتند و بردند یک یک نماز
زن و شوی گفت این به جز شاه نیستچنین چهره جز درخور گاه نیست
پر از شرم رفتند هر دو ز راهپیاده دوان تا به نزدیک شاه
که شاها بزرگا ردا بخرداجهاندار و بر موبدان موبدا
بدین خانه درویش بد میزبانزنی بینوا شوی پالیزبان
بران بندگی نیز پوزش نمودهمان شاه ما را پژوهش نمود
که چون تو بدین جای مهمان رسیدبدین بینوا خانه و مان رسید
بدو گفت بهرام کای روزبهترا دادم این مرز و این خوب ده
همیشه جز از میزبانی مکنبرین باش و پالیزبانی مکن
بگفت این و خندان بشد زان سراینشست از بر بارهٔ بادپای
بشد زان ده بینوا شهریاربیامد به ایوان گوهرنگار