بخش ۱۲
به روز سدیگر برون رفت شاهابا لشکر و ساز نخچیرگاه
بزرگان ایران ز بهر شکاربه درگاه رفتند سیصد سوار
ابا هر سواری پرستنده سیز ترک و ز رومی و از پارسی
پرستنده سیصد ز ایوان شاهبرفتند با ساز نخچیرگاه
ز دیبا بیاراسته صد شتررکابش همه زر و پالانش در
ده اشتر نشستنگه شاه رابه دیبا بیاراسته گاه را
به پیش اندر آراسته هفت پیلبرو تخت پیروزه همرنگ نیل
همه پایهٔ تخت زر و بلورنشستنگه شاه بهرام گور
ابا هر یکی تیغزن صد غلامبه زرین کمرها و زرین ستام
صد اشتر بد از بهر رامشگرانهمه بر سران افسر از گوهران
ابا بازداران صد و شست بازدو صد چرغ و شاهین گردنفراز
پساندر یکی مرغ بودی سیاهگرامیتر آن بود بر چشم شاه
سیاهی به چنگ و به منقار زردچو زر درخشنده بر لاژورد
همی خواندش شاه طغری به نامدو چشمش به رنگ پر از خون دو جام
که خاقان چینش فرستاده بودیکی تخت با تاج بیجاده بود
یکی طوق زرین زبرجد نگارچهل یاره و سی و شش گوشوار
شتروار سیصد طرایف ز چینفرستاد و یاقوت سیصد نگین
پس بازداران صد و شست یوزببردند با شاه گیتی فروز
بیاراسته طوق یوز از گهربدو اندر افگنده زنجیر زر
بیامد شهنشاه زین سان به دشتهمی تاجش از مشتری برگذشت
هرانکس که بودند نخچیرجویسوی آب دریا نهادند روی
جهاندار بهرام هر هفت سالبدان آب رفتی به فرخنده فال
چو لشکر به نزدیک دریا رسیدشهنشاه دریا پر از مرغ دید
بزد طبل و طغری شد اندر هواشکیبا نبد مرغ فرمانروا
زبون بود چنگال او را کلنگشکاری چو نخچیر بود او پلنگ
سرانجام گشت از جهان ناپدیدکلنگی به چنگ آمدش بردمید
بپرید بر سان تیر از کمانیکی بازدار از پس اندر دمان
دل شاه گشت از پریدنش تنگهمی تاخت از پس به آواز زنگ
یکی باغ پیش اندر آمد فراخبرآورده از گوشهٔ باغ کاخ
بشد تازیان با تنی چند شاههمی بود لشکر به نخچیرگاه
چو بهرام گور اندر آمد به باغیکی جای دید از برش تند راغ
میان گلستان یکی آبگیربروبر نشسته یکی مرد پیر
زمینش به دیبا بیاراستههمه باغ پر بنده و خواسته
سه دختر بر او نشسته چو عاجنهاده به سربر ز پیروزه تاج
به رخ چون بهار و به بالا بلندبه ابرو کمان و به گیسو کمند
یکی جام بر دست هر یک بلوربدیشان نگه کرد بهرام گور
ز دیدارشان چشم او خیره شدز باز و ز طغری دلش تیره شد
چو دهقان پرمایه او را بدیدرخ او شد از بیم چون شنبلید
خردمند پیری و برزین به نامدل او شد از شاه ناشادکام
برفت از بر حوض برزین چو بادبر شاه شد خاک را بوسه داد
چنین گفت کای شاه خورشیدچهربه کام تو گرداد گردان سپهر
نیارمت گفتن که ایدر بایستبدین مرز من با سواری دویست
سر و نام برزین برآید به ماهاگر شاد گردد بدین باغ شاه
به برزین چنین گفت شاه جهانکه امروز طغری شد از من نهان
دلم شد ازان مرغ گیرنده تنگکه مرغان چو نخچیر بد او پلنگ
چنین پاسخ آورد برزین به شاهکه اکنون یکی مرغ دیدم سیاه
ابا زنگ زرین تنش همچو قیرهمان چنگ و منقار او چون زریر
بیامد بران گوزبن بر نشستبیاید هماکنون به بختت به دست
همانگه یکی بنده را گفت شاهکه رو گوزبن کن سراسر نگاه
بشد بنده چون باد و آواز دادکه همواره شاه جهان باد شاد
که طغری به شاخی برآویختستکنون بازدارش بگیرد به دست
چو طغری پدید آمد آن پیر گفتکه ای بر زمین شاه بیبار و جفت
پی مرزبان بر تو فرخنده بادهمه تاجداران ترا بنده باد
بدین شادی اکنون یکی جام خواهچو آرام دل یافتی کام خواه
شهنشاه گیتی بران آبگیرفرود آمد و شادمان گشت پیر
بیامد همانگاه دستور اویهمان گنج داران و گنجور اوی
بیاورد برزین می سرخ و جامنخستین ز شاه جهان برد نام
بیاورد خوان و خورش ساختندچو از خوردن نان بپرداختند
ازان پس بیاورد جامی بلورنهادند بر دست بهرام گور
جهاندار بهرام بستد نبیداز اندازهٔ خط برتر کشید
چو برزین چنان دید برگشت شادبیامد به هر جای خمی نهاد
چو شد مست برزین بدان دخترانچنین گفت کای پرخرد مهتران
بدین باغ بهرامشاه آمدستنه گردنکشی با سپاه آمدست
هلا چامه پیش آور ای چامهگویتو چنگ آور ای دختر ماهروی
برفتند هر سه به نزدیک شاهنهادند بر سر ز گوهر کلاه
یکی پای کوب و دگر چنگزنسه دیگر خوشآواز لشکر شکن
به آواز ایشان شهنشاه جامز باده تهی کرد و شد شادکام
بدو گفت کاین دختران کیندکه با تو بدین شادمانی زیند
چنین گفت برزین که ای شهریارمبیناد بیتو کسی روزگار
چنان دان که این دلبران منندپسندیده و دختران منند
یکی چامهگوی و یکی چنگزنسیم پای کوبد شکن بر شکن
چهارم به کردار خرم بهاربدین سان که بیند همی شهریار
بدان چامهزن گفت کای ماهرویبپرداز دل چامهٔ شاه گوی
بتان چامه و چنگ برساختندیکایک دل از غم بپرداختند
نخستین شهنشاه را چامهگویچنین گفت کای خسرو ماهروی
نمانی مگر بر فلک ماه رابه شادی همان خسرو گاه را
به دیدار ماهی و بالای ساجبنازد بتو تخت شاهی و تاج
خنک آنک شبگیر بیندت رویخنک آنک یابد ز موی تو بوی
میان تنگ چون شیر و بازو ستبرهمی فر تاجت برآید به ابر
به گلنار ماند همی چهر توبه شادی بخندد دل از مهر تو
دلت همچو دریا و رایت چو ابرشکارت نبینم همی جز هژبر
همی مو شکافی به پیکان تیرهمی آب گردد ز داد تو شیر
سپاهی که بیند کمند تراهمان بازوی زورمند ترا
به درد دل و مغز جنگاورانوگر چند باشد سپاهی گران
چو آن چامه بشنید بهرام گوربخورد آن گران سنگ جام بلور
بدو گفت شاه ای سرافراز مردچشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
نیابی تو داماد بهتر ز منگو شهریاران سر انجمن
بمن ده تو این هر سه دخترت رابه کیوان برافرازم اخترت را
به دو گفت برزین که ای شهریاربتو شاد بادا می و میگسار
که یارست گفت این خود اندر جهانکه دارد چنین زهره اندر نهان
مرا گر پذیری بسان رهیکه بپرستم این تخت شاهنشهی
پرستش کنم تاج و تخت تراهمان فر و اورنگ و بخت ترا
همان این سه دختر پرستندهاندبه پیش تو بر پای چون بندهاند
پرستندگان را پسندید شاهبدان سان که از دور دیدش سه ماه
به بالای ساجند و همرنگ عاجسزاوار تختاند و زیبای تاج
پسانگاه گفتش به بهرام پیرکه ای شاه دشمنکش و شیرگیر
بگویم کنون هرچ هستم نهانبد و نیک با شهریار جهان
ز پوشیدنی هم ز گستردنیز افگندنی و پراگندگی
همانا شتربار باشد دویستبه ایوان من بندهگر بیش نیست
همان یاره و طوق و هم تاج و تختکزان دختران را بود نیکبخت
ز برزین بخندید بهرام و گفتکه چیزی که داری تو اندر نهفت
بمان تا بباشد همانجا به جایتو با جام می سوی رامش گرای
بدو پیر گفت این سه دختر چو ماهبه راه کیومرث و هوشنگ شاه
ترا دادم و خاک پای تواندهمه هر سه زنده برای تواند
مهین دخترم نام ماهآفریدفرانک دوم و سیوم شنبلید
پسندیدشان شاه چون دیدشانز بانو زنان نیز بگزیدشان
به برزین چنین گفت کاین هر سه ماهپسندید چون دید بهرامشاه
بفرمود تا مهد زرین چهاربیارد ز لشکر یکی نامدار
چو هر سه مه اندر عماری نشستز رومی همان خادم آورد شست
به مشکوی زرین شدند این سه ماههمی بود تا مستتر گشت شاه
بدو گفت برزین که ای شهریارجهاندار و دانا و نیزهگزار
یکی بندهام تا زیم شاه رانیایش کنم خاک درگاه را
یکی بنده تازانهٔ شاه راببرد و بیاراست درگاه را
سپه را ز سالار گردنکشانجز از تازیانه نبودی نشان
چو دیدی کسی شاخ شیب درازدوان پیش رفتی و بردی نماز
همی بود بهرام تا گشت مستچو خرم شد اندر عماری نشست
بیامد به مشکوی زرین خویشسوی خانهٔ عنبر آگین خویش
چو آمد یکی هفته آنجا ببودبسی خورد و بخشید و شادی نمود