بخش ۱
چو بر تخت بنشست بهرام گوربرو آفرین کرد بهرام و هور
پرستش گرفت آفریننده راجهاندار و بیدار و بیننده را
خداوند پیروزی و برتریخداوند افزونی و کمتری
خداوند داد و خداوند رایکزویست گیتی سراسر به پای
ازان پس چنین گفت کاین تاج و تختازو یافتم کهآفریدهست بخت
بدو هستم امید و هم زو هراسوزو دارم از نیکویها سپاس
شما هم بدو نیز نازش کنیدبکوشید تا عهد او نشکنید
زبان برگشادند ایرانیانکه بستیم ما بندگی را میان
که این تاج بر شاه فرخنده بادهمیشه دل و بخت او زنده باد
وزان پس همه آفرین خواندندهمه بر سرش گوهر افشاندند
چنین گفت بهرام کای سرکشانز نیک و بد روز دیده نشان
همه بندگانیم و ایزد یکیستپرستش جز او را سزاوار نیست
ز بدْروز بیبیم داریمتانبه بدخواه حاجت نیاریمتان
بگفت این و از پیش برخاستندبرو آفرین نو آراستند
شب تیره بودند با گفتوگویچو خورشید بر چرخ بنمود روی
به آرام بنشست بر گاه شاهبرفتند ایرانیان بارخواه
چنین گفت بهرام با مهترانکه این نیکنامان و نیکاختران
به یزدان گراییم و رامش کنیمبتازیم و دل زین جهان برکنیم
بگفت این و اسپ کیان خواستندکیی بارگاهش بیاراستند
سه دیگر چو بنشست بر تخت گفتکه رسم پرستش نباید نهفت
به هستی یزدان گوایی دهیمروان را بدین آشنایی دهیم
بهشتست و هم دوزخ و رستخیزز نیک و ز بد نیست راه گریز
کسی کاو نگرود به روز شمارمر او را تو بادین و دانا مدار
به روز چهارم چو بر تخت عاجبسر بر نهاد آن پسندیده تاج
چنین گفت کز گنج من یک زماننیم شاد کز مردم شادمان
نیم خواستار سرای سپنجنه از بازگشتن به تیمار و رنج
که آنست جاوید و این رهگذارتو از آز پرهیز و انده مدار
به پنجم چنین گفت کز رنج کسنیم شاد تا باشدم دسترس
به کوشش بجوییم خرم بهشتخنک آنک جز تخم نیکی نکشت
ششم گفت بر مردم زیردستمبادا که هرگز بجویم شکست
جهان را ز دشمن تنآسان کنیمبداندیشگان را هراسان کنیم
به هفتم چو بنشست گفت ای مهانخردمند و بیدار و دیده جهان
چو با مردم زفت زفتی کنیمهمی با خردمند جفتی کنیم
هرانکس که با ما نسازند گرمبدی بیش ازان بیند او کز پدرم
هرانکس که فرمان ما برگزیدغم و درد و رنجش نباید کشید
به هشتم چو بنشست فرمود شاهجوانوی را خواندن از بارگاه
بدو گفت نزدیک هر مهتریبه هر نامداری و هر کشوری
یکی نامه بنویس با مهر و دادکه بهرام بنشست بر تخت شاد
خداوند بخشایش و راستیگریزنده از کژی و کاستی
که با فر و برزست و با مهر و دادنگیرد جز از پاک دادار یاد
پذیرفتم آن را که فرمان بردگناه آن سگالد که درمان برد؟
نشستم برین تخت فرخ پدربر آیین طهمورث دادگر
به داد از نیاکان فزونی کنمشما را به دین رهنمونی کنم
جز از راستی نیست با هرکسیاگر چند ازو کژی آید بسی
بر آن دین زردشت پیغمبرمزِ راه نیاکان خود نگذرم
نهم گفت زردشت پیشین برویبراهیم پیغمبر راستگوی
همه پادشاهید بر چیز خویشنگهبان مرز و نگهبان کیش
به فرزند و زن نیز هم پادشاخنک مردم زیرک و پارسا
نخواهیم آگندن زر به گنجکه از گنج درویش ماند به رنج
گر ایزد مرا زندگانی دهدبرین اختران کامرانی دهد
یکی رامشی نامه خوانید نیزکزان جاودان ارج یابید و چیز
ز ما بر همه پادشاهی درودبه ویژه که مهرش بود تار و پود
نهادند بر نامهها بر نگینفرستادگان خواست با آفرین
برفتند با نامهها موبدانسواران بینادل و بخردان