گنج

بخش ۶ - داستان درنهادن شطرنج

چنین گفت موبد که یک روز شاهبه دیبای رومی بیاراست گاه
بیاویخت تاج از بر تخت عاجهمه جای عاج و همه جای تاج
همه کاخ پر موبد و مرزبانز بلخ و ز بامین و ز کرزبان
چنین آگهی یافت شاه جهانز گفتار بیدار کارآگهان
که آمد فرستادهٔ شاه هندابا پیل و چتر و سواران سند
شتروار بارست با او هزارهمی راه جوید بر شهریار
همانگه چو بشنید بیدار شاهپذیره فرستاد چندی سپاه
چو آمد بر شهریار بزرگفرستادهٔ نامدار و سترگ
برسم بزرگان نیایش گرفتجهان آفرین را ستایش گرفت
گهرکرد بسیار پیشش نثاریکی چتر و ده پیل با گوشوار
بیاراسته چتر هندی به زربدو بافته چند گونه گهر
سر بار بگشاد در بارگاهبیاورد یک سر همه نزد شاه
فراوان ببار اندرون سیم و زرچه از مشک و عنبر چه از عود تر
ز یاقوت والماس وز تیغ هندهمه تیغ هندی سراسر پرند
ز چیزی که خیزد ز قنوج و رایزده دست و پای آوریده به جای
ببردند یک سر همه پیش تختنگه کرد سالار خورشید بخت
ز چیزی که برد اندران رای رنجفرستاد کسری سراسر به گنج
بیاورد پس نامه‌ای بر پرندنبشته بنوشین‌روان رای هند
یکی تخت شطرنج کرده به رنجتهی کرده از رنج شطرنج گنج
بیاورد پیغام هندی ز رایکه تا چرخ باشد تو بادی به جای
کسی کو بدانش برد رنج بیشبفرمای تا تخت شطرنج پیش
نهند و ز هر گونه رای آورندکه این نغز بازی به جای آورند
بدانند هرمهره‌ای را به نامکه گویند پس خانهٔ او کدام
پیاده بدانند و پیل و سپاهرخ واسب و رفتار فرزین و شاه
گراین نغز بازی به جای آورنددرین کار پاکیزه رای آورند
همان باژ و ساوی که فرمودشاهبه خوبی فرستم بران بارگاه
وگر نامداران ایران گروهازین دانش آیند یک سر ستوه
چو با دانش ما ندارند تاونخواهند زین بوم و بر باژ و ساو
همان باژ باید پذیرفت نیزکه دانش به از نامبردار چیز
دل و گوش کسری بگوینده دادسخنها برو کرد گوینده یاد
نهادند شطرنج نزدیک شاهبه مهره درون کرد چندی نگاه
ز تختش یکی مهره از عاج بودپر از رنگ پیکر دگر ساج بود
بپرسید ازو شاه پیروزبختازان پیکر ومهره ومشک وتخت
چنین داد پاسخ که ای شهریارهمه رسم و راه از در کارزار
ببینی چویابی به بازیش راهرخ و پیل و آرایش رزمگاه
بدو گفت یک هفته ما را زمانببازیم هشتم به روشن‌روان
یکی خرم ایوان بپرداختندفرستاده را پایگه ساختند
رد وموبدان نماینده راهبرفتند یک سر به نزدیک شاه
نهادند پس تخت شطرنج پیشنگه کرد هریک ز اندازه بیش
بجستند و هر گونه‌ای ساختندز هر دست یکبارش انداختند
یکی گفت وپرسید و دیگر شنیدنیاورد کس راه بازی پدید
برفتند یکسر پرآژنگ چهربیامد برشاه بوزرجمهر
ورا زان سخن نیک ناکام دیدبه آغاز آن رنج فرجام دید
به کسری چنین گفت کای پادشاجهاندار و بیدار و فرمانروا
من این نغز بازی به جای آورمخرد را بدین رهنمای آورم
بدو گفت شاه این سخن کارتستکه روشن‌روان بادی وتندرست
کنون رای قنوج گوید که شاهندارد یکی مرد جوینده راه
شکست بزرگ است بر موبدانبه در گاه و بر گاه و بر بخردان
بیاورد شطرنج بوزرجمهرپراندیشه بنشست و بگشاد چهر
همی‌جست بازی چپ و دست راستهمی‌راند تا جای هریک کجاست
به یک روز و یک شب چو بازیش یافتاز ایوان سوی شاه ایران شتافت
بدو گفت کای شاه پیروزبختنگه کردم این مهره و مشک و تخت
به خوبی همه بازی آمد به جایبه بخت بلند جهان کدخدای
فرستادهٔ شاه را پیش خواهکسی را که دارند ما را نگاه
شهنشاه باید که بیند نخستیکی رزمگاهست گویی درست
ز گفتار او شاد شد شهریارورا نیک پی خواند و به روزگار
بفرمود تا موبدان و ردانبرفتند با نامور بخردان
فرستاده رای را پیش خواندبران نامور پیشگاهش نشاند
بدو گفت گوینده بوزرجمهرکه ای موبد رای خورشید چهر
ازین مهرها رای با توچه گفتکه همواره با توخرد باد جفت
چنین داد پاسخ که فرخنده‌رایچو از پیش او من برفتم ز جای
مرا گفت کین مهرهٔ ساج و عاجببر پیش تخت خداوند تاج
بگویش که با موبد و رای‌زنبنه پیش و بنشان یکی انجمن
گر این نغز بازی به جای آورندپسندیده و دلربای آورند
همین بدره و برده و باژ و ساوفرستیم چندانک داریم تاو
و گر شاه و فرزانگان این به جاینیارند روشن ندارند رای
نباید که خواهد ز ما باژ و گنجدریغ آیدش جان دانا به رنج
چو بیند دل و رای باریک مافزونتر فرستد به نزدیک ما
برتخت آن شاه بیداربختبیاورد و بنهاد شطرنج وتخت
چنین گفت با موبدان و ردانکه‌ای نامور پاک دل بخردان
همه گوش دارید گفتار اویهم آن را هشیار سالار اوی
بیاراست دانا یکی رزمگاهبه قلب اندرون ساخته جای شاه
چپ و راست صف برکشیده سوارپیاده به پیش اندرون نیزه دار
هشیوار دستور در پیش شاهبه رزم اندرونش نماینده راه
مبارز که اسب افگند بر دو رویبه دست چپش پیل پرخاشجوی
وزو برتر اسبان جنگی به پایبدان تاکه آید به بالای رای
چو بوزرجمهر آن سپه را براندهمه انجمن درشگفتی بماند
غمی شد فرستادهٔ هند سختبماند اندر آن کار هشیار بخت
شگفت اندرو مرد جادو بمانددلش را به اندیشه اندر نشاند
که این تخت شطرنج هرگز ندیدنه از کاردانان هندی شنید
چگونه فراز آمدش رای اینبه گیتی نگیرد کسی جای این
چنان گشت کسری ز بوزرجمهرکه گفتی بدوبخت بنمود چهر
یکی جام فرمود پس شهریارکه کردند پرگوهر شاهوار
یکی بدره دینار واسبی به زینبدو داد و کردش بسی آفرین
بشد مرد دانا به آرام خویشیکی تخت و پرگار بنهاد پیش
به شطرنج و اندیشهٔ هندواننگه کرد و بفزود رنج روان
خرد بادل روشن انباز کردبه اندیشه بنهاد برتخت نرد
دومهره بفرمود کردن ز عاجهمه پیکر عاج همرنگ ساج
یکی رزمگه ساخت شطرنج واردو رویه برآراسته کارزار
دولشکر ببخشید بر هشت بهرهمه رزمجویان گیرنده شهر
زمین وار لشکر گهی چارسویدوشاه گرانمایه و نیک خوی
کم و بیش دارند هر دو به همیکی از دگر برنگیرد ستم
به فرمان ایشان سپاه از دو رویبه تندی بیاراسته جنگجوی
یکی را چوتنها بگیرد دو تنز لشکر برین یک تن آید شکن
به هرجای پیش وپس اندر سپاهگرازان دو شاه اندران رزمگاه
همی این بران آن برین برگذشتگهی رزم کوه و گهی رزم دشت
برین گونه تا بر که بودی شکنشدندی دو شاه و سپاه انجمن
بدین سان که گفتم بیاراست نردبرشاه شد یک به یک یاد کرد
وزان رفتن شاه برترمنشهمانش ستایش همان سرزنش
ز نیروی و فرمان و جنگ سپاهبگسترد و بنمود یک یک بشاه
دل شاه ایران ازو خیره ماندخرد را باندیشه اندر نشاند
همی‌گفت کای مرد روشن‌روانجوان بادی و روزگارت جوان
بفرمود تا ساروان دو هزاربیارد شتر تا در شهریار
ز باری که خیزد ز روم و ز چینز هیتال و مکران و ایران زمین
ز گنج شهنشاه کردند باربشد کاروان از در شهریار
چوشد بارهای شتر ساختهدل شاه زان کار پرداخته
فرستادهٔ رای را پیش خواندز دانش فراوان سخنها براند
یکی نامه بنوشت نزدیک اویپر از دانش و رامش و رنگ و بوی
سر نامه کرد آفرین بزرگبه یزدان پناهش ز دیو سترگ
دگر گفت کای نامور شاه هندز دریای قنوج تا پیش سند
رسیداین فرستادهٔ رای‌زنابا چتر و پیلان بدین انجمن
همان تخت شطرنج و پیغام رایشنیدیم و پیغامش امد بجای
ز دانای هندی زمان خواستیمبه دانش روان را بیاراستیم
بسی رای زد موبد پاک‌رایپژوهید وآورد بازی به جای
کنون آمد این موبد هوشمندبه قنوج نزدیک رای بلند
شتروار بار گران دو هزارپسندیده بار از در شهریار
نهادیم برجای شطرنج نردکنون تا به بازی که آرد نبرد
برهمن فراوان بود پاک‌رایکه این بازی آرد به دانش به جای
ز چیزی که دید این فرستاده رنجفرستد همه رای هندی به گنج
ور ایدون کجا رای با راهنمایبکوشند بازی نیاید به جای
شتروار باید که هم زین شماربه پیمان کند رای قنوج بار
کند بار همراه با بار ماچنینست پیمان و بازار ما
چوخورشید رخشنده شد بر سپهربرفت از در شاه بوزرجمهر
چو آمد ز ایران به نزدیک رایبرهمن بشادی ورا رهنمای
ابا بار با نامه وتخت نرددلش پر ز بازار ننگ ونبرد
چو آمد به نزدیکی تخت اویبدید آن سر و افسر و بخت اوی
فراوانش بستود بر پهلویبدو داد پس نامهٔ خسروی
ز شطرنج وز راه وز رنج رایبگفت آنچه آمد یکایک به جای
پیام شهنشاه با او بگفترخ رای هندی چوگل برشگفت
بگفت آن کجا دید پاینده مردچنان هم سراسر بیاورد نرد
ز بازی و از مهره و رای شاهوزان موبدان نماینده راه
به نامه دورن آنچه کردست یادبخواند بداند نپیچد ز داد
ز گفتار اوشد رخ شاه زردچو بشنید گفتار شطرنج و نرد
بیامد یکی نامور کدخدایفرستاده را داد شایسته‌جای
یکی خرم ایوان بیاراستندمی و رود و رامشگران خواستند
زمان خواست پس نامور هفت روزبرفت آنک بودند دانش فروز
به کشور ز پیران شایسته مردیکی انجمن کرد و بنهاد نرد
به یک هفته آنکس که بد تیزویرازان نامداران برنا و پیر
همی‌بازجستند بازی نردبه رشک و برای وبه ننگ و نبرد
بهشتم چنین گفت موبد به رایکه این را نداند کسی سر زپای
مگر با روان یار گردد خردکزین مهره بازی برون آورد
بیامد نهم روز بوزرجمهرپر از آرزو دل پرآژنگ چهر
که کسری نفرمود ما را درنگنباید که گردد دل شاه تنگ
بشد موبدان را ازان دل دژمروان پر زغم ابروان پر زخم
بزرگان دانا به یک سو شدندبه نادانی خویش خستو شدند
چو آن دید بنشست بوزرجمهرهمه موبدان برگشادند چهر
بگسترد پیش اندرون تخت نردهمه گردش مهرها یاد کرد
سپهدار بنمود و جنگ سپاههم آرایش رزم و فرمان شاه
ازو خیره شد رای با رای‌زنز کشور بسی نامدار انجمن
همه مهتران آفرین خواندندورا موبد پاک دین خواندند
ز هر دانشی زو بپرسید رایهمه پاسخ آمد یکایک به جای
خروشی برآمد ز دانندگانز دانش پژوهان وخوانندگان
که اینت سخنگوی داننده مردنه از بهر شطرنج و بازی نرد
بیاورد زان پس شتر دو هزارهمه گنج قنوح کردند بار
ز عود و ز عنبر ز کافور و زرهمه جامه وجام پیکر گهر
ابا باژ یکساله از پیشگاهفرستاد یک سر به درگاه شاه
یکی افسری خواست از گنج رایهمان جامهٔ زر ز سر تا به پای
بدو داد وچند آفرین کرد نیزبیارانش بخشید بسیار چیز
شتر دو هزار آنک از پیش بردابا باژ و هدیه مر او را سپرد
یکی کاروان بد که کس پیش ازاننراند و نبد خواسته بیش ازان
بیامد ز قنوج بوزرجمهربرافراخته سر بگردان سپهر
دلی شاد با نامه شاه هندنبشته به هندی خطی بر پرند
که رای و بزرگان گوایی دهندنه از بیم کزنیک رایی دهند
که چون شاه نوشین‌روان کس ندیدنه از موبد سالخورده شنید
نه کس دانشی تر ز دستور اویز دانش سپهرست گنجور اوی
فرستاده شد باژ یک ساله پیشاگر بیش باید فرستیم بیش
ز باژی که پیمان نهادیم نیزفرستاده شد هرچ بایست چیز
چو آگاهی آمد ز دانا به شاهکه با کام و با خوبی آمد ز راه
ازان آگهی شاد شد شهریاربفرمود تاهرک بد نامدار
ز شهر و ز لشکر خبیره شدندهمه نامداران پذیره شدند
به شهر اندر آمد چنان ارجمندبه پیروزی شهریار بلند
به ایوان چو آمد به نزدیک تختبرو شهریار آفرین کرد سخت
ببر در گرفتش جهاندار شاهبپرسیدش از رای وز رنج راه
بگفت آنکجا رفت بوزرجمهرازان بخت بیدار و مهر سپهر
پس آن نامه رای پیروزبختبیاورد و بنهاد در پیش تخت
بفرمود تا یزدگرد دبیربیامد بر شاه دانش‌پذیر
چو آن نامه رای هندی بخواندیکی انجمن درشگفتی بماند
هم از دانش و رای بوزرجمهرازان بخت سالار خورشید چهر
چنین گفت کسری که یزدان سپاسکه هستم خردمند و نیکی‌شناس
مهان تاج وتخت مرا بنده‌انددل وجان به مهر من آگنده‌اند
شگفتی‌تر از کار بوزرجمهرکه دانش بدو داد چندین سپهر
سپاس از خداوند خورشید وماهکزویست پیروزی و دستگاه
برین داستان برسخن ساختمبه طلخند و شطرنج پرداختم