گنج

بخش ۱۲ - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

چنین گوید از نامهٔ باستانز گفتار آن دانشی راستان
که آگاهی آمد به آباد بومبنزد جهاندار کسری ز روم
که تو زنده بادی که قیصر بمردزمان و زمین دیگری را سپرد
پراندیشه شد جان کسری ز مرگشد آن لعل رخساره چون زرد برگ
گزین کرد ز ایران فرستاده‌ایجهاندیده و راد آزاده‌ای
فرستاد نزدیک فرزند اویبرشاخ سبز برومند اوی
سخن گفت با او به چربی بسیکزین بد رهایی نیابد کسی
یکی نامه بنوشت با سوگ و دردپر از آب دیده دو رخساره زرد
که یزدان تو را زندگانی دهادهمت خوبی و کامرانی دهاد
نزاید جز از مرگ را جانورسرای سپنجست و ما بر گذر
اگر تاج ساییم و گر خود و ترگرهایی نیابیم از چنگ مرگ
چه قیصر چه خاقان چو آید زمانبخاک اندر آید سرش بی‌گمان
ز قیصر تو را مزد بسیار بادمسیحا روان تو را یار باد
شنیدم که بر نامور تخت اوینشستی بیاراستی بخت اوی
ز ما هرچ باید ز نیرو بخواهز اسب و سلیح و ز گنج و سپاه
فرستاده از پیش کسری برفتبه نزدیک قیصر خرامید تفت
چو آمد بدرگه گشادند راهفرستاده آمد بر تخت و گاه
چو قیصر نگه کرد وعنوان بدیدز بیشی کسری دلش بردمید
جوان نیز بد مهتر نونشستفرستاده را نیز نبسود دست
بپرسید ناکام پرسیدنینگه کردنی سست و کژ دیدنی
یکی جای دورش فرود آوریدبدان نامه پادشا ننگرید
یکی هفته هرکش که بد رای زنبه نزدیک قیصر شدند انجمن
سرانجام گفتند ما کهتریمز فرمان شاه جهان نگذریم
سزا خود ز کسری چنین نامه بودنه برکام بایست بدکامه بود
که امروز قیصر جوانست و نوبه گوهر بدین مرزها پیشرو
یک امسال با مرد برنا مکاوبه عنوان بیشی و با باژ و ساو
بهرپایمردی و خودکامه‌اینبشتند بر ناسزا نامه‌ای
بعنوان ز قیصر سرافراز رومجهان سر به سر هرچ جز روم شوم
فرستادهٔ شاه ایران رسیدبگوید ز بازار ما هرچ دید
از اندوه و شادی سخن هرچ گفتغم و شادمانی نباید نهفت
بشد قیصر و تازه شد قیصریکه سر بر فرازد ز هرمهتری
ندارد ز شاهان کسی را بکسچه کهتر بود شاه فریادرس
چو قرطاس رومی بیاراستندبدربر فرستاده را خواستند
چوبشنید دانا که شد رای راستبیامد بدر پاسخ نامه خواست
ورا ناسزا خلعتی ساختندز بیگانه ایوان بپرداختند
بدو گفت قیصر نه من چاکرمنه از چین و هیتالیان کمترم
ز مهتر سبک داشتن ناسزاستوگر شاه تو بر جهان پادشاست
بزرگ آنک او را بسی دشمنستمرا دشمن و دوست بردامنست
چه داری بزرگی تو از من دریغهمی آفتاب اندر آری بمیغ
نه از تابش او همی کم شودوگر خون چکاند برو نم شود
چو کار آیدم شهریارم توییهمان از پدر یادگارم تویی
سخن هرچ دیدی بخوبی بگویوزین پاسخ نامه زشتی مجوی
تنش را بخلعت بیاراستندز در بارهٔ مرزبان خواستند
فرستاده برگشت و آمد دمانبه منزل زمانی نجستی زمان
بیامد به نزدیک کسری رسیدبگفت آن کجا رفت و دید و شنید
ز گفتار او تنگدل گشت شاهبدو گفت برخوردی از رنج راه
شنیدم که هرکو هوا پروردبفرجام کردار کیفر برد
گر از دوست دشمن نداند همیچنین راز دل بر تو خواند همی
گماند که ما را همو دوست نیستاگر چند او را پی و پوست نیست
کنون نیز یک تن ز رومی نژادنمانم که باشد ازان تخت شاد
همی سر فرازد که من قیصرمگر از نامداران یکی مهترم
کنم زین سپس روم را نام شومبرانگیزم آتش ز آباد بوم
به یزدان پاک و بخورشید و ماهبه آذر گشسب و بتخت و کلاه
که کز هرچ در پادشاهی اوستز گنج کهن پرکند گاو پوست
نساید سرتیغ ما رانیامحلال جهان باد بر من حرام
بفرمود تا بر درش کرنایدمیدند با سنج و هندی درای
همه کوس بر کوههٔ ژنده پیلببستند و شد روی گیتی چونیل
سپاهی گذشت از مداین به دشتکه دریای سبز اندرو خیره گشت
ز نالیدن بوق و رنگ درفشز جوش سواران زرینه کفش
ستاره توگفتی به آب اندرستسپهر روان هم بخواب اندرست
چوآگاهی آمد بقیصر ز شاهکه پرخشم ز ایوان بشد با سپاه
بیامد ز عموریه تا حلبجهان کرد پر جنگ و جوش و جلب
سواران رومی چو سیصد هزارحلب را گرفتند یکسر حصار
سپاه اندر آمد ز هرسو به جنگنبد جنگشانرا فراوان درنگ
بیاراست بر هر دری منجنیقز گردان روم آنکه بد جاثلیق
حصار سقیلان بپرداختندکزان سو همی‌تاختن ساختند
حلب شد بکردار دریای خونبه زنهار شد لشکر باطرون
بدو هفته از رومیان سی هزارگرفتند و آمد بر شهریار
بی‌اندازه کشتند ز ایشان بتیربه رزم اندرون چند شد دستگیر
به پیش سپه کنده‌ای ساختندبشبگیر آب اندر انداختند
بکنده ببستند برشاه راهفروماند از جنگ شاه و سپاه
برآمد برین روزگاری درازبسیم و زر آمد سپه را نیاز
سپهدار روزی‌دهان را بخواندوزان جنگ چندی سخنها براند
که این کار با رنج بسیار گشتبه آب و به کنده نشاید گذشت
سپه را درم باید و دستگاههمان اسب وخفتان و رومی کلاه
سوی گنج رفتند روزی‌دهاندبیران و گنجور شاه جهان
از اندازه لشکر شهریارکم آمد درم تنگ سیصد هزار
بیامد برشاه موبد چوگردبه گنج آنچ بود از درم یاد کرد
دژم کرد شاه اندران کار چهربفرمود تا رفت بوزرجمهر
بدو گفت گر گنج شاهی تهیچه باید مرا تخت شاهنشهی
بروهم کنون ساروان را بخواههیونان بختی برافگن به راه
صد از گنج مازندران بارکنوزو بیشتر بار دینار کن
بشاه جهان گفت بوزرجمهرکه ای شاه با دانش و داد و مهر
سوی گنج ایران درازست راهتهی دست و بیکار باشد سپاه
بدین شهرها گرد ماهرکسستکسی کو درم بیش دارد بدست
ز بازارگان و ز دهقان درماگر وام خواهی نگردد دژم
بدین کار شد شاه همداستانکه دانای ایران بزد داستان
فرستاده‌ای جست بوزرجمهرخردمند و شادان دل و خوب چهر
بدو گفت ز ایدر سه اسبه بروگزین کن یکی نامبردار گو
ز بازارگان و ز دهقان شهرکسی را کجا باشد از نام بهر
ز بهر سپه این درم فام خواهبزودی بفرماید از گنج شاه
بیامد فرستادهٔ خوش منشجوان وخردمندی و نیکوکنش
پیمبر باندیشه باریک بودبیامد بشهری که نزدیک بود
درم خواست فام از پی شهریاربرو انجمن شد بسی مایه دار
یکی کفشگر بود و موزه فروشبه گفتار او تیز بگشاد گوش
درم چند باید بدو گفت مرددلاور شمار درم یاد کرد
چنین گفت کای پرخرد مایه دارچهل من درم هرمنی صدهزار
بدو کفشگر گفت من این دهمسپاسی ز گنجور بر سر نهم
بیاورد قپان و سنگ و درمنبد هیچ دفتر به کار و قلم
چو بازارگان را درم سخته شدفرستاده زان کار پردخته شد
بدو کفشگر گفت کای خوب چهربه رنج‌ی بگویی به بوزرجمهر
که اندر زمانه مرا کودکیستکه بازار او بر دلم خوار نیست
بگویی مگر شهریار جهانمرا شاد گرداند اندر نهان
که او را سپارد بفرهنگیانکه دارد سرمایه و هنگ آن
فرستاده گفت این ندارم به رنجکه کوتاه کردی مرا راه گنج
بیامد بر مرد دانا به شبوزان کفشگر نیز بگشاد لب
برشاه شد شاد بوزرجمهربران خواسته شاه بگشاد چهر
چنین گفتن زان پس که یزدان سپاسمبادم مگر پاک و یزدان شناس
که در پادشاهی یکی موزه دوزبرین گونه شادست و گیتی فروز
که چندین درم ساخته باشدشمبادا که بیداد بخراشدش
نگر تا چه دارد کنون آرزویبماناد بر ما همین راه و خوی
چو فامش بتوزی درم صدهزاربده تا بماند ز ما یادگار
بدان زیردستان دلاور شدندجهانجوی با تخت وافسر شدند
مبادا که بیدادگر شهریاربود شاد برتخت و به روزگار
بشاه جهان گفت بوزرجمهرکه ای شاه نیک اختر خوب چهر
یکی آرزو کرد موزه فروشاگر شاه دارد بمن بنده گوش
فرستاده گوید که این مرد گفتکه شاه جهان با خرد باد جفت
یکی پور دارم رسیده بجایبفرهنگ جوید همی رهنمای
اگر شاه باشد بدین دستگیرکه این پاک فرزند گردد دبیر
ز یزدان بخواهم همی جان شاهکه جاوید باد این سزاوار گاه
بدو گفت شاه ای خردمند مردچرا دیو چشم تو را تیره کرد
برو همچنان بازگردان شترمبادا کزو سیم خواهیم و در
چو بازارگان بچه گردد دبیرهنرمند و بادانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند بتختدبیری ببایدش پیروزبخت
هنر باید از مرد موزه فروشبدین کار دیگر تو با من مکوش
بدست خردمند و مرد نژادنماند به جز حسرت وسرد باد
شود پیش او خوار مردم شناسچوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس
بما بر پس از مرگ نفرین بودچوآیین این روزگار این بود
نخواهیم روزی جز از گنج داددرم زو مخواه و مکن هیچ یاد
هم اکنون شتر بازگردان به راهدرم خواه وز موزه دوزان مخواه
فرستاده برگشت و شد با درمدل کفشگر گشت پر درد و غم
شب آمد غمی شد ز گفتار شاهخروش جرس خاست از بارگاه
طلایه پراگنده بر گرد دشتهمه شب همی گرد لشکر بگشت
ز ماهی چو بنمود خورشید تاجبرافگند خلعت زمین را ز عاج
طلایه چو گشت از لب کنده بازبیامد بر شاه گردن فراز
که پیغمبر قیصر آمد بشاهپر از درد و پوزش کنان از گناه
فرستاده آمد همانگه دواننیایش کنان پیش نوشین روان
چو رومی سر تاج کسری بدیدیکی باد سرد از جگر برکشید
به دل گفت کینت سزاوار گاهبشاهی ومردی وچندین سپاه
وزان فیلسوفان رومی چهلزبان برگشادند پر باد دل
ز دینار با هرکسی سی هزارنثار آوریده بر شهریار
چو دیدند رنگ رخ شهریاربرفتند لرزان و پیچان چومار
شهنشاه چون دید بنواختشانبه آیین یکی جایگه ساختشان
چنین گفت گوینده پیشروکه ای شاه قیصر جوانست و نو
پدر مرده و ناسپرده جهاننداند همی آشکار و نهان
همه سر به سر باژدار توایمپرستار و در زینهار توایم
تو را روم ایران و ایران چو رومجدایی چرا باید این مرز و بوم
خرد در زمانه شهنشاه راستوزو داشت قیصر همی‌پشت راست
چه خاقان چینی چه در هند شاهیکایک پرستند این تاج و گاه
اگر کودکی نارسیده بجایسخن گفت بی‌دانش و رهنمای
ندارد شهنشاه ازو کین و دردکه شادست ازو گنبد لاژورد
همان باژ روم آنچ بود از نخستسپاریم و عهدی بتازه درست
بخندید نوشین روان زان سخنکه مرد فرستاده افگند بن
بدو گفت اگر نامور کودکستخرد با سخن نزد او اندکست
چه قیصر چه آن بی خرد رهنمونز دانش روان را گرفته زبون
همه هوشمندان اسکندریگرفتند پیروزی و برتری
کسی کو بگردد ز پیمان مابپیچید دل از رای و فرمان ما
از آباد بومش بر آریم خاکزگنج و ز لشکر نداریم باک
فرستادگان خاک دادند بوسچنانچون بود مردم چابلوس
که ای شاه پیروز برترمنشز کار گذشته مکن سرزنش
همه سر به سر خاک رنج توایمهمه پاسبانان گنج توایم
چوخشنود گردد ز ما شهریارنباشیم ناکام و بد روزگار
ز رنجی که ایدر شهنشاه بردهمه رومیان آن ندارند خرد
ز دینار پرکرده ده چرم گاوبه گنج آوریم از درباژ وساو
بکمی وبیشیش فرمان رواستپذیرد ز ما گرچه آن ناسزاست
چنین داد پاسخ که ازکار گنجسزاوار دستور باشد به رنج
همه رومیان پیش موبد شدندخروشان و با اختر بد شدند
فراوان ز هر در سخن راندندهمه راز قیصر برو راندند
ز دینار گفتند وز گاو پوستز کاری که آرام روم اندروست
چنین گفت موبد اگر زر دهیدز دیبا چه مایه بران سرنهید
بهنگام برگشتن شهریارز دیبای زربفت باید هزار
که خلعت بود شاه را هر زمانچه با کهتران و چه با مهتران
برین برنهادند و گشتند بازهمه پاک بردند پیشش نماز
ببد شاه چندی بران رزمگاهچوآسوده شد شهریار و سپاه
ز لشکر یکی مرد بگزید گردکه داند شمار نبشت و سترد
سپاهی بدو داد تا باژ رومستاند سپارد به آباد بوم
وز آنجا بیامد سوی طیسفونسپاهی پس پشت و پیش اندرون
همه یکسر آباد از سیم و زربه زرین ستام و به زرین کمر
ز بس پرنیانی درفش سرانتو گفتی هوا شد همه پرنیان
در و دشت گفتی که زرین شدستکمرها ز گوهر چو پروین شدست
چو نزدیک شهر اندر آمد ز راهپذیره شدندش فراوان سپاه
همه پیش کسری پیاده شدندکمر بسته و دل گشاده شدند
هر آنکس که پیمود با شاه راهپیاده بشد تا در بارگاه
همه مهتران خواندند آفرینبران شاه بیدار باداد ودین
چو تنگ اندر آمد به جای نشستبهرمهتری شاه بنمود دست
سرآمد سخن گفتن موزه دوزز ماه محرم گذشته سه روز
جهانجوی دهقان آموزگارچه گفت اندرین گردش روزگار
که روزی فرازست و روزی نشیبگهی با خرامیم و گه با نهیب
سرانجام بستر بود تیره خاکیکی را فراز و یکی را مغاک
نشانی نداریم ازان رفته‌گانکه بیدار و شادند اگر خفته گان
بدان گیتی ار چندشان برگ نیستهمان به که آویزش مرگ نیست
اگر صد بود سال اگر بیست و پنجیکی شد چو یاد آید از روز رنج
چه آنکس که گوید خرامست ونازچه گوید که دردست و رنج و نیاز
کسی را ندیدم بمرگ آرزوینه بی راه و از مردم نیکخوی
چه دینی چه اهریمن بت پرستز مرگند بر سر نهاده دو دست
چوسالت شد ای پیر برشست و یکمی‌و جام وآرام شد بی‌نمک
نبندد دل اندر سپنجی سرایخرد یافته مردم پاکرای
بگاه بسیجیدن مرگ میچو پیراهن شعر باشد بدی
فسرده تن اندر میان گناهروان سوی فردوس گم کرده راه
ز یاران بسی ماند و چندی گذشتتو با جام همراه مانده به دشت
زمان خواهم ازکرد گار زمانکه چندی بماند دلم شادمان
که این داستانها و چندین سخنگذشته برو سال و گشته کهن
ز هنگام کی شاه تا یزدگردز لفظ من آمد پراگنده گرد
بپیوندم و باغ بی‌خو کنمسخنهای شاهنشهان نو کنم
هماناکه دل را ندارم به رنجاگر بگذرم زین سرای سپنج
چه گوید کنون مرد روشن روانز رای جهاندار نوشین روان
چوسال اندر آمد بهفتاد و چارپراندیشهٔ مرگ شد شهریار
جهان راهمی کدخدایی بجستکه پیراهن داد پوشد نخست
دگر کو بدرویش بر مهربانبود راد و بی‌رنج روشن‌روان
پسر بد مر او را گرانمایه ششهمه راد وبینادل وشاه فش
بمردی و فرهنگ و پرهیز و رایجوانان با دانش و دلگشای
از ایشان خردمند و مهتر بسالگرانمایه هرمزد بد بی‌همال
سر افراز و بادانش و خوب چهربر آزادگان بر بگسترده مهر
بفرمود کسری به کارآگهانکه جویند راز وی اندر نهان
نگه داشتندی به روز و به شباگر داستان را گشادی دو لب
ز کاری که کردی بدی با بهیرسیدی بشاه جهان آگهی
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفتکه رازی همی‌داشتم در نهفت
ز هفتاد چون سالیان درگذشتسر و موی مشکین چو کافور گشت
چومن بگذرم زین سپنجی سرایجهان رابباید یکی کدخدای
که بخشایش آرد به درویش بربه بیگانه و مردم خویش بر
ببخشد بپرهیزد از مهر گنجنبندد دل اندر سرای سپنج
سپاسم ز یزدان که فرزند هستخردمند و دانا و ایزد پرست
وز ایشان بهرمزد یازان ترمبرای و بهوشش فرازان ترم
ز بخشایش و بخشش و راستینبینم همی در دلش کاستی
کنون موبدان و ردان را بخواهکسی کو کند سوی دانش نگاه
بخوانیدش و آزمایش کنیدهنر بر هنر بر فزایش کنید
شدند اندران موبدان انجمنز هر در پژوهنده و رای زن
جهانجوی هرمزد را خواندندبر نامدارنش بنشاندند
نخستین سخن گفت بوزرجمهرکه ای شاه نیک اختر خوب چهر
چه دانی کزو جان پاک و خردشود روشن وکالبد برخورد
چنین داد پاسخ که دانش به استکه داننده برمهتران بر مه است
بدانش بود مرد را ایمنیببندد ز بد دست اهریمنی
دگر بردباری و بخشایشستکه تن را بدو نام و آرایشست
بپرسید کز نیکوی سودمندبگو ازچه گردد چو گردد بلند
چنین داد پاسخ که آنک از نخستبنیک و بد آزرم هرکس بجست
بکوشید تا بردل هرکسیازو رنج بردن نباشد بسی
چنین داد پاسخ که هرکس که دادبداد از تن خود همو بود شاد
نگه کرد پرسنده بوزرجمهربدان پاکدل مهتر خوب چهر
بدو گفت کز گفتنی هرچ هستبگویم تو بشمر یکایک بدست
سراسر همه پرسشم یادگیربه پاسخ همه داد بنیاد گیر
سخن را مگردان پس و پیش هیچجوانمردی وداد دادن بسیچ
اگر یادگیری چنین بی‌گمانگشادست برتو در آسمان
که چندین به گفتار بشتافتمز پرسنده پاسخ فزون یافتم
جهاندار آموزگار تو بادخرد جوشن و بخت یار تو باد
کنون هرچ دانم بپرسم ز دادتوپاسخ گزار آنچ آیدت یاد
ز فرزند کو بر پدر ارجمندکدامست شایسته و بی‌گزند
ببخشایش دل سزاوار کیستکه بر درد او بر بباید گریست
ز کردار نیکی پشیمان کراستکه دل بر پشیمانی او گواست
سزاکیست کو را نکوهش کنیمز کردار او چون پژوهش کنیم
ز گیتی کجا بهتر آید گریزکه خیزد از آرام او رستخیز
بدین روزگار از چه باشیم شادگذشته چه بهتر که گیریم یاد
زمانه که او را بباید ستودکدامست وما از چه داریم سود
گرانمایه‌تر کیست از دوستانکز آواز او دل شود بوستان
کرا بیشتر دوست اندر جهانکه یابد بدو آشکار ونهان
همان نیز دشمن کرا بیشترکه باشد برو بر بداندیش‌تر
سزاوار آرام بودن کجاستکه دارد جهاندار ازو پشت راست
ز گیتی زیانکارتر کارچیستکه بر کرده خود بباید گریست
ز چیزی که مردم همی‌پروردچه چیزیست کان زودتر بگذرد
ستمکاره کش نزد اوشرم نیستکدامست کش مهر وآزرم نیست
تباهی بگیتی ز گفتار کیستدل دوستانرا پر آزار کیست
چه چیزیست کان ننگ پیش آوردهمان بد ز گفتار خویش آورد
بیک روز تا شب برآمد ز کوهز گفتار دانا نیامد ستوه
چو هنگام شمع آمد از تیرگیسرمهتران تیره از خیرگی
ز گفتار ایشان غمی گشت شاههمی‌کرد خامش بپاسخ نگاه
گرانمایه هرمزد برپای خاستیکی آفرین کرد بر شاه راست
که از شاه گیتی مبادا تهیهمی‌باد بر تخت شاهنشهی
مبادا که بی‌تو ببینیم تاجگر آیین شاهی وگر تخت عاج
به پوزش جهان پیش تو خاک بادگزند تو را چرخ تریاک باد
سخن هرچ او گفت پاسخ دهمبدین آرزو رای فرخ نهم
ز فرزند پرسید دانا سخنوزو بایدم پاسخ افگند بن
به فرزند باشد پدر شاددلز غمها بدو دارد آزاد دل
اگر مهربان باشد او بر پدربه نیکی گراینده و دادگر
دگر آنک بر جای بخشایستبرو چشم را جای پالایشست
بزرگی که بختش پراگنده گشتبه پیش یکی ناسزا بنده گشت
ز کار وی ار خون خروشی رواستکه ناپارسایی برو پادشاست
دگر هر که با مردم ناسپاسکند نیکویی ماند اندر هراس
هران کس که نیکی فرامش کندخرد رابکوشد که بیهش کند
دگر گفت ازآرام راه گریزگرفتن کجا خوبتر از ستیز
به شهری که بیداد شد پادشاندارد خردمند بودن روا
ز بیدادگر شاه باید گریزکزن خیزد اندر جهان رستخیز
چه گوید که دانی که شادی بدوستبرادر بود با دلارام دوست
دگر آنک پرسد ز کار زمانزمانی کزو گم شود بدگمان
روا باشد ار چند بستایدشهم اندر ستایش بیفزایدش
دگر آنک پرسید ازمرد دوستز هر دوستی یارمندی نکوست
توانگر بود چادر او بپوشچو درویش باشد تو با او بکوش
کسی کو فروتن‌تر و رادتردل دوستانش بدو شادتر
دگر آنک پرسد که دشمن کراستکزو دل همیشه بدرد و بلاست
چوگستاخ باشد زبانش ببدز گفتار او دشمن آید سزد
دگر آنک پرسید دشوار چیستبی‌آزار را دل پر آواز کیست
چو بد بود وبد ساز با وی نشستیکی زندگانی بود چون کبست
دگر آنک گوید گوا کیست راستکه جان وخرد برگوا برگواست
به از آزمایش ندیدم گواگوای سخنگوی و فرمانروا
زیانکارتر کار گفتی که چیستکه فرجام ازان بد بباید گریست
چوچیره شود بر دلت بر هواهوا بگذرد همچو باد هوا
پشیمانی آرد بفرجام سودگل آرزو را نشاید بسود
دگر آنک گوید که گردان ترستکه چون پای جویی بدستت سرست
چنین دوستی مرد نادان بودسرشتش بد و رای گردان بود
دگر آنک گوید ستمکاره کیستبریده دل ازشرم و بیچاره کیست
چوکژی کند مرد بیچاره خوانچوبی شرمی آرد ستمکاره خوان
هرآنکس که او پیشه گیرد دروغستمکاره‌ای خوانمش بی‌فروغ
تباهی که گفتی ز گفتار کیستپرآزارتر درد آزار کیست
سخن چین و دو روی و بیکار مرددل هوشیاران کند پر ز درد
بپرسید دانا که عیب از چه بیشکه باشد پشیمان ز گفتار خویش
هرآنکس که راند سخن بر گزافبود بر سر انجمن مرد لاف
بگاهی که تنها بود در نهفتپشیمان شود زان سخنها که گفت
هم اندر زمان چون گشاید سخنبه پیش آرد آن لافهای کهن
خردمند و گر مردم بی‌هنرکس از آفرنیش نیابد گذر
چنین بود تا بود دوران دهریکی زهر یابد یکی پای زهر
همه پرسش این بود و پاسخ همینکه برشاه باد از جهان آفرین
زبانها بفرمانش گوینده باددل راد او شاد و جوینده باد
شهنشاه کسری ازو خیره ماندبسی آفرین کیانی بخواند
ز گفتار او انجمن شاد شددل شهریار از غم آزاد شد
نبشتند عهدی بفرمان شاهکه هرمزد را داد تخت و کلاه
چوقرطاس رومی شد از باد خشکنهادند مهری بروبر ز مشک
به موبد سپردند پیش ردانبزرگان و بیدار دل بخردان
جهان را نمایش چو کردار نیستنهانش جز از رنج وتیمار نیست
اگر تاج داری اگر گرم و رنجهمان بگذری زین سرای سپنج
بپیوستم این عهد نوشین روانبه پیروزی شهریار جوان
یکی نامهٔ شهریاران بخواننگر تاکه باشد چو نوشین روان
برای و بداد و ببزم و به جنگچو روزش سرآمد نبودش درنگ
توای پیر فرتوت بی‌توبه مردخرد گیر وز بزم و شادی بگرد
جهان تازه شد چون قدح یافتیروانرا ز توبه تو برتافتی
چه گفت آن سراینده سالخوردچو اندرز نوشین روان یاد کرد
سخنهای هرمزد چون شد ببنیکی نو پی افگند موبد سخن
هم آواز شد رایزن با دبیرنبشتند پس نامه‌ای بر حریر
دلارای عهدی ز نوشین روانبه هرمزد ناسالخورده جوان
سرنامه از دادگر کرد یاددگر گفت کین پند پور قباد
بدان ای پسر کین جهان بی‌وفاستپر از رنج و تیمار و درد و بلاست
هرآنگه که باشی بدو شادترز رنج زمانه دل آزادتر
همه شادمانی بمانی به جایبباید شدن زین سپنجی سرای
چو اندیشه رفتن آمد فرازبرخشنده روز و شب دیریاز
بجستیم تاج کیی را سریکه بر هر سری باشد او افسری
خردمند شش بود ما را پسردل فروز و بخشنده و دادگر
تو را برگزیدم که مهتر بدیخردمند و زیبای افسر بدی
بهشتاد بر بود پای قبادکه در پادشاهی مرا کرد یاد
کنون من رسیدم به هفتاد و چارتو راکردم اندر جهان شهریار
جز آرام وخوبی نجستم برینکه باشد روان مرا آفرین
امیدم چنانست کز کردگارنباشی جز از شاد و به روزگار
گر ایمن کنی مردمان را بدادخود ایمن بخسبی و از داد شاد
به پاداش نیکی بیابی بهشتبزرگ آنک او تخم نیکی بکشت
نگر تا نباشی به جز بردبارکه تندی نه خوب آید از شهریار
جهاندار وبیدار و فرهنگ‌جویبماند همه ساله با آبروی
بگرد دروغ ایچ گونه مگردچوگردی شود بخت را روی زرد
دل ومغز را دور دار از شتابخرد را شتاب اندرآرد به خواب
به نیکی گرای و به نیکی بکوشبهرنیک و بد پند دانا نیوش
نباید که گردد بگرد تو بدکزان بد تو را بی گمان بد رسد
همه پاک پوش و همه پاک خورهمه پندها یادگیر از پدر
ز یزدان گشای و به یزدان گرایچو خواهی که باشد تو را رهنمای
جهان را چو آباد داری بدادبود تخت آباد و دهر از تو شاد
چو نیکی نمایند پاداش کنممان تا شود رنج نیکی کهن
خردمند را شاد و نزدیک دارجهان بر بداندیش تاریک دار
بهرکار با مرد دانا سگالبه رنج تن از پادشاهی منال
چویابد خردمند نزد تو راهبماند بتو تاج و تخت و کلاه
هرآنکس که باشد تو را زیردستمفرمای در بی‌نوایی نشست
بزرگان وآزادگان را بشهرز داد تو باید که یابند بهر
ز نیکی فرومایه را دور داربه بیدادگر مرد مگذار کار
همه گوش ودل سوی درویش دارهمه کار او چون غم خویش دار
ور ایدونک دشمن شود دوستدارتو در بوستان تخم نیکی بکار
چو از خویشتن نامور داد دادجهان گشت ازو شاد و او از تو شاد
بر ارزانیان گنج بسته مدارببخشای بر مرد پرهیزکار
که گر پند ما را شوی کاربندهمیشه بماند کلاهت بلند
که نیکی دهش نیک خواه تو بادهمه نیکی اندر پناه تو باد
مبادت فراموش گفتار مناگر دور مانی ز دیدار من
سرت سبز باد و دلت شادمانتنت پاک و دور از بد بدگمان
همیشه خرد پاسبان تو بادهمه نیکی اندر گمان تو باد
چو من بگذرم زین جهان فراخبرآورد باید یکی خوب کاخ
بجای کزو دور باشد گذرنپرد بدو کرکس تیزپر
دری دور برچرخ ایوان بلندببالا برآورده چون ده کمند
نبشته برو بارگاه مرابزرگی و گنج و سپاه مرا
فراوان ز هر گونه افگندنیهم از رنگ و بوی و پراگندنی
بکافور تن را توانگر کنیدزمشک از بر ترگم افسر کنید
ز دیبای زربفت پرمایه پنجبیارید ناکار دیده ز گنج
بپوشید برما به رسم کیانبر آیین نیکان ما در میان
بسازید هم زین نشان تخت عاجبر آویخته ازبر عاج تاج
همان هرچه زرین به پیش اندرستاگر طاس و جامست اگر گوهرست
گلاب و می و زعفران جام بیستز مشک و ز کافور و عنبر دویست
نهاده ز دست چپ و دست راستز فرمان فزونی نباید نه کاست
ز خون کرد باید تهیگاه خشکبدو اندر افگنده کافور و مشک
ازان پس برآرید درگاه رانباید که بیند کسی شاه را
چو زین گونه بد کار آن بارگاهنیابد بر ما کسی نیز راه
ز فرزند وز دودهٔ ارجمندکسی کش ز مرگ من آید گزند
بیاساید از بزم و شادی دو ماهکه این باشد آیین پس از مرگ شاه
سزد گر هرآنکو بود پارسابگرید برین نامور پادشا
ز فرمان هرمزد برمگذریددم خویش بی رای او مشمرید
فراوان بران نامه هرکس گریستپس از عهد یک سال دیگر بزیست
برفت و بماند این سخن یادگارتو این یادگارش بزنهار دار
کنون زین سپس تاج هرمزد شاهبیارایم و برنشانم بگاه