گنج

بخش ۱ - آغاز داستان

چو کسری نشست از بر تخت عاجبه سر برنهاد آن دل‌افروز تاج
بزرگان گیتی شدند انجمنچو بنشست سالار با رای‌زن
سر نامداران زبان برگشادز دادار نیکی دهش کرد یاد
چنین گفت کز کردگار سپهردل ما پر از آفرین باد و مهر
کزویست نیک و بدویست کامازو مستمندیم وزو شادکام
ازویست فرمان و زویست مهربه فرمان اویست بر چرخ مهر
ز رای وز تیمار او نگذریمنفس جز به فرمان او نشمریم
به تخت مهی بر هر آنکس که دادکند در دل او باشد از داد شاد
هر آنکس که اندیشهٔ بد کندبه فرجام بد با تن خود کند
ز ما هرچ خواهند پاسخ دهیمبخواهش گران روز فرخ نهیم
از اندیشهٔ دل کس آگاه نیستبه تنگی دل اندر مرا راه نیست
اگر پادشا را بود پیشه دادبود بی‌گمان هر کس از داد شاد
از امروز کاری به فردا ممانکه داند که فردا چه گردد زمان
گلستان که امروز باشد به بارتو فردا چنی گل نیاید به کار
بدانگه که یابی تن زورمندز بیماری اندیش و درد و گزند
پس زندگی یاد کن روز مرگچنانیم با مرگ چون باد و برگ
هر آنگه که در کار سستی کنیهمه رای ناتندرستی کنی
چو چیره شود بر دل مرد رشکیکی دردمندی بود بی‌پزشک
دل مرد بیکار و بسیار گویندارد به نزد کسان آبروی
وگر بر خرد چیره گردد هوانخواهد به دیوانگی بر گوا
بکژی تو را راه نزدیکترسوی راستی راه باریکتر
به کاری کزو پیشدستی کنیبه آید که کندی و سستی کنی
اگر جفت گردد زبان بر دروغنگیرد ز بخت سپهری فروغ
سخن گفتن کژ ز بیچارگیستبه بیچارگان بربباید گریست
چو برخیزد از خواب شاه از نخستز دشمن بود ایمن و تندرست
خردمند وز خوردنی بی‌نیازفزونی برین رنج و دردست و آز
وگر شاه با داد و بخشایشستجهان پر ز خوبی و آسایشست
وگر کژی آرد بداد اندرونکبستش بود خوردن و آب خون
هر آنکس که هست اندرین انجمنشنید این برآورده آواز من
بدانید و سرتاسر آگاه بیدهمه ساله با بخت همراه بید
که ما تاجداری به سر برده‌ایمبداد و خرد رای پرورده‌ایم
ولیکن ز دستور باید شنیدبد و نیک بی‌او نیاید پدید
هر آنکس که آید بدین بارگاهببایست کاری نیابند راه
نباشم ز دستور همداستانکه بر من بپوشد چنین داستان
بدرگاه بر کارداران منز لشکر نبرده سواران من
چو روزی بدیشان نداریم تنگنگه کرد باید بنام و به ننگ
همه مردمی باید و راستینباید به کار اندرون کاستی
هر آنکس که باشد از ایرانیانببندد بدین بارگه برمیان
بیابد ز ما گنج و گفتار نرمچو باشد پرستنده با رای و شرم
چو بیداد جوید یکی زیردستنباشد خردمند و خسروپرست
مکافات باید بدان بد که کردنباید غم ناجوانمرد خورد
شما دل به فرمان یزدان پاکبدارید وز ما مدارید باک
که اویست بر پادشا پادشاجهاندار و پیروز و فرمانروا
فروزندهٔ تاج و خورشید و ماهنماینده ما را سوی داد راه
جهاندار بر داوران داورستز اندیشهٔ هر کسی برترست
مکان و زمان آفرید و سپهربیاراست جان و دل ما به مهر
شما را دل از مهر ما برفروختدل و چشم دشمن به ما بربدوخت
شما رای و فرمان یزدان کنیدبه چیزی که پیمان دهد آن کنید
نگهدار تا جست و تخت بلندتو را بر پرستش بود یارمند
همه تندرستی به فرمان اوستهمه نیکویی زیر پیمان اوست
ز خاشاک تا هفت چرخ بلندهمان آتش و آب و خاک نژند
به هستی یزدان گوایی دهندروان تو را آشنایی دهند
ستایش همه زیر فرمان اوستپرستش همه زیر پیمان اوست
چو نوشین‌روان این سخن برگرفتجهانی ازو مانده اندر شگفت
همه یک سر از جای برخاستندبرو آفرین نو آراستند
شهنشاه دانندگان را بخواندسخنهای گیتی سراسر براند
جهان را ببخشید بر چار بهروزو نامزد کرد آبادشهر
نخستین خراسان ازو یاد کرددل نامداران بدو شاد کرد
دگر بهره زان بد قم و اصفهاننهاد بزرگان و جای مهان
وزین بهره بود آذرابادگانکه بخشش نهادند آزادگان
وز ارمینیه تا در اردبیلبپیمود بینادل و بوم گیل
سیوم پارس و اهواز و مرز خزرز خاور ورا بود تا باختر
چهارم عراق آمد و بوم رومچنین پادشاهی و آباد بوم
وزین مرزها هرک درویش بودنیازش به رنج تن خویش بود
ببخشید آگنده گنجی برینجهانی برو خواندند آفرین
ز شاهان هرآنکس که بد پیش ازویاگر کم بدش گاه اگر بیش ازوی
بجستند بهره ز کشت و درودنرستست کس پیش ازین نابسود
سه یک بود یا چار یک بهر شاهقباد آمد و ده یک آورد راه
زده یک بر آن بد که کمتر کندبکوشد که کهتر چو مهتر کند
زمانه ندادش بران بر درنگبه دریا بس ایمن مشو بر نهنگ
به کسری رسید آن سزاوار تاجببخشید بر جای ده یک خراج
شدند انجمن بخردان و ردانبزرگان و بیداردل موبدان
همه پادشاهان شدند انجمنزمین را ببخشید و برزد رسن
گزیتی نهادند بر یک درمگر ای دون که دهقان نباشد دژم
کسی را کجا تخم گر چارپایبه هنگام ورزش نبودی بجای
ز گنج شهنشاه برداشتیوگرنه زمین خوار بگذاشتی
بنا کشته اندر نبودی سخنپراگنده شد رسمهای کهن
گزیت رز بارور شش درمبه خرما ستان بر همین بد رقم
ز زیتون و جوز و ز هر میوه‌دارکه در مهرگان شاخ بودی ببار
ز ده بن درمی رسیدی به گنجنبوید جزین تا سر سال رنج
وزین خوردنیهای خردادماهنکردی به کار اندرون کس نگاه
کسی کش درم بود و دهقان نبودندیدی غم رنج و کشت و درود
بر اندازه از ده درم تا چهاربسالی ازو بستدی کاردار
کسی بر کدیور نکردی ستمبه سالی به سه بهره بود این درم
گزارنده بودی به دیوان شاهازین باژ بهری به هر چار ماه
دبیر و پرستندهٔ شهریارنبودی به دیوان کسی زین شمار
گزیت و خراج آنچ بد نام بردبسه روزنامه به موبد سپرد
یکی آنک بر دست گنجور بودنگهبان آن نامه دستور بود
دگر تا فرستد به هر کشوریبه هر نامداری و هر مهتری
سه دیگر که نزدیک موبد برندگزیت و سر باژها بشمرند
به فرمان او بود کاری که بودز باژ و خراج و ز کشت و درود
پراگنده کاراگهان در جهانکه تا نیک و بد زو نماند نهان
همه روی گیتی پر از داد کردبهرجای ویرانی آباد کرد
بخفتند بر دشت خرد و بزرگبه آبشخور آمد همی میش و گرگ
یکی نامه فرمود بر پهلویپسند آیدت چون ز من بشنوی
نخستین سر نامه کرد از مهستشهنشاه کسری یزدان‌پرست
به بهرام روز و بخرداد شهرکه یزدانش داد از جهان تاج بهر
برومند شاخ از درخت قبادکه تاج بزرگی به سر برنهاد
سوی کارداران باژ و خراجپرستنده شایستهٔ فر و تاج
بی‌اندازه از ما شما را درودهنر با نژاد این بود با فزود
نخستین سخن چون گشایش کنیمجهان‌آفرین را ستایش کنیم
خردمند و بینادل آنرا شناسکه دارد ز دادار کیهان سپاس
بداند که هست او ز ما بی‌نیازبه نزدیک او آشکارست راز
کسی را کجا سرفرازی دهدنخستین ورا بی‌نیازی دهد
مرا داد فرمان و خود داورستز هر برتری جاودان برترست
به یزدان سزد ملک و مهتر یکیستکسی را جز از بندگی کار نیست
ز مغز زمین تا به چرخ بلندز افلاک تا تیره خاک نژند
پی مور بر خویشتن برگواستکه ما بندگانیم و او پادشاست
نفرمود ما را جز از راستیکه دیو آورد کژی و کاستی
اگر بهر من زین سرای سپنجنبودی جز از باغ و ایوان و گنج
نجستی دل من به جز داد و مهرگشادن بهر کار بیدار چهر
کنون روی بوم زمین سر به سرز خاور برو تا در باختر
به شاهی مرا داد یزدان پاکز خورشید تابنده تا تیره خاک
نباید که جز داد و مهر آوریموگر چین به کاری بچهر آوریم
شبان بداندیش و دشت بزرگهمی گوسفندان بماند بگرگ
نباید که بر زیردستان ماز دهقان وز دین‌پرستان ما
به خشکی به خاک و بکشتی برآببرخشنده روز و به هنگام خواب
ز بازارگانان تر و ز خشکدرم دارد و در خوشاب و مشک
که تابنده خور جز بداد و به مهرنتابد بریشان ز خم سپهر
برین‌گونه رفت از نژاد و گهرپسر تاج یابد همی از پدر
به جز داد و خوبی نبد در جهانیکی بود با آشکارا نهان
نهادیم بر روی گیتی خراجدرخت گزیت از پی تخت عاج
چو این نامه آرند نزد شماکه فرخنده باد اورمزد شما
کسی کو برین یک درم بگذردببیداد بر یک نفس بشمرد
به یزدان که او داد دیهیم و فرکه من خود میانش ببرم به ار
برین نیز بادافرهٔ کردگارنباید که چشم بد آید به کار
همین نامه و رسم بنهید پیشمگردید ازین فرخ آیین خویش
به هر چار ماهی یکی بهر ازینبخواهید با داد و با آفرین
به جایی که باشد زیان ملخوگر تف خورشید تابد به شخ
دگر تف باد سپهر بلندبدان کشتمندان رساند گزند
همان گر نبارد به نوروز نمز خشکی شود دشت خرم دژم
مخواهید باژ اندر آن بوم و رستکه ابر بهاران به باران نشست
ز تخم پراگنده و مزد رنجببخشید کارندگانرا ز گنج
زمینی که آن را خداوند نیستبه مرد و ورا خویش و پیوند نیست
نباید که آن بوم ویران بودکه در سایهٔ شاه ایران بود
که بدگو برین کار ننگ آوردکه چونین بهانه بچنگ آورد
ز گنج آنچ باید مدارید بازکه کردست یزدان مرا بی‌نیاز
چو ویران بود بوم در بر مننتابد درو سایهٔ فر من
کسی را که باشد برین مایه کاراگر گیرد این کار دشوار خوار
کنم زنده بر دار جایی که هستاگر سرفرازست و گر زیردست
بزرگان که شاهان پیشین بدندازین کار بر دیگر آیین بدند
بد و نیک با کارداران بدیجهان پیش اسب‌سواران بدی
خرد را همه خیره بفریفتندبافزونی گنج نشکیفتند
مرا گنج دادست و دهقان سپاهنخواهیم بدینار کردن نگاه
شما را جهان بازجستن بدادنگه داشتن ارج مرد نژاد
گرامی‌تر از جان بدخواه منکه جوید همی کشور و گاه من
سپهبد که مردم فروشد به زرنباید بدین بارگه برگذر
کسی را کند ارج این بارگاهکه با داد و مهرست و با رسم و راه
چو بیداردل کارداران منبه دیوان موبد شدند انجمن
پدید آید از گفت یک تن دروغازان پس نگیرد بر ما فروغ
به بیدادگر بر مرا مهر نیستپلنگ و جفاپیشه مردم یکیست
هر آنکس که او راه یزدان بجستبآب خرد جان تیره بشست
بدین بارگاهش بلندی بودبر موبدان ارجمندی بود
به نزدیک یزدان ز تخمی که کشتبه باید بپاداش خرم بهشت
که ما بی‌نیازیم ازین خواستهکه گردد به نفرین روان کاسته
گر از پوست درویش باشد خورشز چرمش بود بی‌گمان پرورش
پلنگی به از شهریاری چنینکه نه شرم دارد نه آیین نه دین
گشادست بر ما در راستیچه کوبیم خیره در کاستی
نهانی بدو داد دادن برویبدان تا رسد نزد ما گفت و گوی
به نزدیک یزدان بود ناپسندنباشد بدین بارگه ارجمند
ز یزدان وز ما بدان کس درودکه از داد و مهرش بود تاروپود
اگر دادگر باشدی شهریاربماند به گیتی بسی پایدار
که جاوید هر کس کنند آفرینبران شاه کآباد دارد زمین
ز شاهان که با تخت و افسر بدندبه گنج و به لشکر توانگر بدند
نبد دادگرتر ز نوشین‌روانکه بادا همیشه روانش جوان
نه زو پرهنرتر به فرزانگیبه تخت و بداد و به مردانگی
ورا موبدی بود بابک بنامهشیوار و دانادل و شادکام
بدو داد دیوان عرض و سپاهبفرمود تا پیش درگاه شاه
بیاراست جایی فراخ و بلندسرش برتر از تیغ کوه پرند
بگسترد فرشی برو شاهوارنشستند هرکس که بود او به کار
ز دیوان بابک برآمد خروشنهادند یک سر برآواز گوش
که ای نامداران جنگ آزمایسراسر به اسب اندر آرید پای
خرامید یک‌یک به درگاه شاهبه سر برنهاده ز آهن کلاه
زره‌دار با گُرزهٔ گاوسارکسی کو درم خواهد از شهریار
بیامد به ایوان بابک سپاههوا شد ز گرد سواران سیاه
چو بابک سپه را همه بنگریددرفش و سر تاج کسری ندید
ز ایوان باسب اندر آورد پایبفرمودشان بازگشتن ز جای
برین نیز بگذشت گردان سپهرچو خورشید تابنده بنمود چهر
خروشی برآمد ز درگاه شاهکه ای گُرزداران ایران سپاه
همه با سلیح و کمان و کمندبدیوان بابک شوید ارجمند
برفتند با نیزه و خود و کبرهمی گرد لشکر برآمد به ابر
نگه کرد بابک به گرد سپاهچو پیدا نبد فر و اورند شاه
چنین گفت کامروز با مهر و دادهمه بازگردید پیروز و شاد
به روز سه دیگر برآمد خروشکه ای نامداران با فر و هوش
مبادا که از لشکری یک سوارنه با ترگ و با جوشن کارزار
بیاید برین بارگه بگذردعرض گاه و ایوان او بنگرد
هر آنکس که باشد به تاج ارجمندبه فر و بزرگی و تخت بلند
بداند که بر عرض آزرم نیستسخن با محابا و با شرم نیست
شهنشاه کسری چو بگشاد گوشز دیوان بابک برآمد خروش
بخندید کسری و مغفر بخواستدرفش بزرگی برافراشت راست
به دیوان بابک خرامید شاهنهاده ز آهن به سر بر کلاه
فروهشت از ترگ رومی زرهزده بر زره بر فراوان گره
یکی گُرزهٔ گاوپیکر به چنگزده بر کمرگاه تیر خدنگ
به بازو کمان و بزین بر کمندمیان را بزرین کمر کرده بند
برانگیخت اسب و بیفشارد رانبه گردن برآورد گُرز گران
عنان را چپ و راست لختی بسودسلیح سواری به بابک نمود
نگه کرد بابک پسند آمدششهنشاه را فرمند آمدش
بدو گفت شاها انوشه بدیروان را به فرهنگ توشه بدی
بیاراستی روی کشور بدادازین گونه داد از تو داریم یاد
دلیری بد از بنده این گفت و گویسزد گر نپیچی تو از داد روی
عنان را یکی بازپیچی براستچنان کز هنرمندی تو سزاست
دگرباره کسری برانگیخت اسبچپ و راست برسان آذرگشسب
نگه کرد بابک ازو خیره ماندجهان‌آفرین را فراوان بخواند
سواری هزار و گوی دوهزارنبودی کسی را گذر بر چهار
درمی فزون کرد روزی شاهبه دیوان خروش آمد از بارگاه
که اسب سر جنگجویان بیارسوار جهان نامور شهریار
فراوان بخندید نوشین روانکه دولت جوان بود و خسرو جوان
چو برخاست بابک ز دیوان شاهبیامد بر نامور پیشگاه
بدو گفت کای شهریار بزرگگر امروز من بنده گشتم سترگ
همه در دلم راستی بود و داددرشتی نگیرد ز من شاه یاد
درشتی نمایم چو باشم درستانوشه کسی کو درشتی نجست
بدو گفت شاه ای هشیوار مردتو هرگز ز راه درستی مگرد
تن خویش را چون محابا کنیدل راستی را همی‌بشکنی
بدین ارز تو نزد من بیش گشتدلم سوی اندیشه خویش گشت
که ما در صف کار ننگ و نبردچگونه برآریم ز آورد گرد
چنین داد پاسخ به پرمایه شاهکه چون تو نبیند نگین و کلاه
چو دست و عنان تو ای شهریاربه ایوان ندیدست پیکرنگار
به کام تو گردد سپهر بلنددلت شاد بادا تنت بی‌گزند
به موبد چنین گفت نوشین‌روانکه با داد ما پیر گردد جوان
به گیتی نباید که از شهریاربماند جز از راستی یادگار
چرا باید این گنج و این روز رنجروان بستن اندر سرای سپنج
چو ایدر نخواهی همی‌آرمیدبباید چرید و بباید چمید
پراندیشه بودم ز کار جهانسخن را همی‌داشتم در نهان
که تا تاج شاهی مرا دشمنستهمه گرد بر گرد آهرمنست
به دل گفتم آرم ز هر سو سپاهبخواهم ز هر کشوری رزمخواه
نگردد سپاه انجمن جز به گنجبه بی مردی آید هم از گنج رنج
اگر بد به درویش خواهد رسیدازین آرزو دل بباید برید
همی‌راندم با دل خویش رازچو اندیشه پیش خرد شد فراز
سوی پهلوانان و سوی ردانهم از پند بیداردل بخردان
نبشتم به هر کشوری نامه‌ایبه هر نامداری و خودکامه‌ای
که هر کس که دارید هوش و خردهمی کهتری را پسر پرورد
به میدان فرستید با ساز جنگبجویند نزدیک ما نام و ننگ
نباید که اندر فراز و نشیبندانند چنگ و عنان و رکیب
به گُرز و به شمشیر و تیر و کمانبدانند پیچید با بدگمان
جوان بی‌هنر سخت ناخوش بوداگر چند فرزند آرش بود
عرض شد ز در سوی هر کشوریدرم برد نزدیک هر مهتری
چهل روز بودی درم را درنگبرفتند از شهر با ساز جنگ
ز دیوان چو دینار برداشتندبدان خرمی روز بگذاشتند
کنون لاجرم روی گیتی بمردبیاراستم تا کی آید نبرد
مرا ساز و لشکر ز شاهان پیشفزونست و هم دولت و رای بیش
سخنها چو بشنید موبد ز شاهبسی آفرین خواند بر تاج و گاه
چو خورشید بنمود تابنده چهردر باغ بگشاد گردان سپهر
پدید آمد آن تودهٔ شنبلیددو زلف شب تیره شد ناپدید
نشست از بر تخت نوشین روانخجسته دلفروز شاه جوان
جهانی به درگاه بنهاد رویهر آنکس که بد بر زمین راه‌جوی
خروشی برآمد ز درگاه شاهکه هر کس که جوید سوی داد راه
بیاید بدرگاه نوشین روانلب شاه خندان و دولت جوان
به آواز گفت آن زمان شهریارکه جز پاک یزدان مجویید یار
که دارنده اویست و هم رهنمایهمو دست گیرد به هر دوسرای
مترسید هرگز ز تخت و کلاهگشادست بر هر کس این بارگاه
هر آنکس که آید به روز و به شبز گفتار بسته مدارید لب
اگر می گساریم با انجمنگر آهسته باشیم با رای‌زن
به چوگان و بر دشت نخچیرگاهبر ما شما را گشادست راه
به خواب و به بیداری و رنج و نازازین بارگه کس مگردید باز
مخسبید یک تن ز من تافتهمگر آرزوها همه یافته
بدان گه شود شاد و روشن دلمکه رنج ستم‌دیدگان بگسلم
مبادا که از کارداران منگر از لشکر و پیشکاران من
نخسبد کسی با دلی دردمندکه از درد او بر من آید گزند
سخنها اگرچه بود در نهانبپرسد ز من کردگار جهان
ز باژ و خراج آن کجا مانده استکه موبد به دیوان ما رانده است
نخواهند نیز از شما زر و سیممخسبید زین پس ز من دل ببیم
برآمد ز ایوان یکی آفرینبجوشید تابنده روی زمین
که نوشین روان باد با فرهیهمه ساله با تخت شاهنشهی
مبادا ز تو تخت پردخت و گاهمه این نامور خسروانی کلاه
برفتند با شادی و خرمیچو باغ ارم گشت روی زمی
ز گیتی ندیدی کسی را دژمز ابر اندر آمد به هنگام نم
جهان شد به کردار خرم بهشتز باران هوا بر زمین لاله کشت
در و دشت و پالیز شد چون چراغچو خورشید شد باغ و چون ماه راغ
پس آگاهی آمد به روم و به هندکه شد روی ایران چو رومی پرند
زمین را به کردار تابنده ماهبه داد و به لشکر بیاراست شاه
کسی آن سپه را نداند شماربه گیتی مگر نامور شهریار
همه با دل شاد و با ساز جنگهمه گیتی افروز با نام و ننگ
دل شاه هر کشوری خیره گشتز نوشین‌روان رایشان تیره گشت
فرستاده آمد ز هند و ز چینهمه شاه را خواندند آفرین
ندیدند با خویشتن تاو اوسبک شد به دل باژ با ساو او
همه کهتری را بیاراستندبسی بدره و برده‌ها خواستند
به زرین عمود و به زرین کلاهفرستادگان برگرفتند راه
به درگاه شاه جهان آمدندچه با ساو و باژ مهان آمدند
بهشتی بد آراسته بارگاهز بس برده و بدره و بارخواه
برین نیز بگذشت چندی سپهرهمی‌رفت با شاه ایران به مهر
خردمند کسری چنان کرد رایکزان مرز لختی بجنبد ز جای
بگردد یکی گرد خرم جهانگشاده کند رازهای نهان
بزد کوس وز جای لشکر براندهمی ماه و خورشید زو خیره ماند
ز بس پیکر و لشکر و سیم و زرکمرهای زرین و زرین سپر
تو گفتی بکان اندرون زر نماندهمان در خوشاب و گوهر نماند
تن آسان بسوی خراسان کشیدسپه را به آیین ساسان کشید
به هر بوم آباد کو بربگذشتسراپرده و خیمه‌ها زد به دشت
چو برخاستی نالهٔ کرنایمنادیگری پیش کردی به پای
که ای زیردستان شاه جهانکه دارد گزندی ز ما در نهان
مخسبید ناایمن از شهریارمدارید ز اندیشه دل نابکار
ازین گونه لشکر بگرگان کشیدهمی تاج و تخت بزرگان کشید
چنان دان که کمی نباشد ز دادهنر باید از شاه و رای و نژاد
ز گرگان به ساری و آمل شدندبه هنگام آواز بلبل شدند
در و دشت یکسر همه بیشه بوددل شاه ایران پراندیشه بود
ز هامون به کوهی برآمد بلندیکی تازیی برنشسته سمند
سر کوه و آن بیشه‌ها بنگریدگل و سنبل و آب و نخچیر دید
چنین گفت کای روشن کردگارجهاندار و پیروز و پروردگار
تویی آفرینندهٔ هور و ماهگشاینده و هم نماینده راه
جهان آفریدی بدین خرمیکه از آسمان نیست پیدا زمی
کسی کو جز از تو پرستد همیروان را به دوزخ فرستد همی
ازیرا فریدون یزدان‌پرستبدین بیشه برساخت جای نشست
بدو گفت گوینده کای دادگرگر ایدر ز ترکان نبودی گذر
ازین مایه‌ور جا بدین فرهیدل ما ز رامش نبودی تهی
نیاریم گردن برافراختنز بس کشتن و غارت و تاختن
نماند ز بسیار و اندک به جایز پرنده و مردم و چارپای
گزندی که آید به ایران سپاهز کشور به کشور جزین نیست راه
بسی پیش ازین کوشش و رزم بودگذر ترک را راه خوارزم بود
کنون چون ز دهقان و آزادگانبرین بوم و بر پارسازادگان
نکاهد همی رنج کافزایشستبه ما برکنون جای بخشایست
نباشد به گیتی چنین جای شهرگر از داد تو ما بیابیم بهر
همان آفریدون یزدان‌پرستبه بد بر سوی ما نیازید دست
اگر شاه بیند به رای بلندبه ما برکند راه دشمن ببند
سرشک از دو دیده ببارید شاهچو بشنید گفتار فریادخواه
به دستور گفت آن زمان شهریارکه پیش آمد این کار دشوار خوار
نشاید کزین پس چمیم و چریموگر تاج را خویشتن پروریم
جهاندار نپسندد از ما ستمکه باشیم شادان و دهقان دژم
چنین کوه و این دشتهای فراخهمه از در باغ و میدان و کاخ
پر از گاو و نخچیر و آب روانز دیدن همی خیره گردد روان
نمانیم کین بوم ویران کنندهمی غارت از شهر ایران کنند
ز شاهی وز روی فرزانگینشاید چنین هم ز مردانگی
نخوانند بر ما کسی آفرینچو ویران بود بوم ایران زمین
به دستور فرمود کز هند و رومکجا نام باشد به آباد بوم
ز هر کشوری مردم بیش بینکه استاد بینی برین برگزین
یکی باره از آب برکش بلندبرش پهن و بالای او ده کمند
به سنگ و به گچ باید از قعر آببرآورده تا چشمهٔ آفتاب
هر آنگه که سازیم زین گونه بندز دشمن به ایران نیاید گزند
نباید که آید یکی زین به رنجبده هرچ خواهند و بگشای گنج
کشاورز و دهقان و مرد نژادنباید که آزار یابد ز داد
یکی پیر موبد بران کار کردبیابان همه پیش دیوار کرد
دری برنهادند ز آهن بزرگرمه یک سر ایمن شد از بیم گرگ
همه روی کشور نگهبان نشاندچو ایمن شد از دشت لشکر براند
ز دریا به راه الانان کشیدیکی مرز ویران و بیکار دید
به آزادگان گفت ننگست اینکه ویران بود بوم ایران زمین
نشاید که باشیم همداستانکه دشمن زند زین نشان داستان
ز لشکر فرستاده‌ای برگزیدسخن‌گوی و دانا چنان چون سزید
بدو گفت شبگیر ز ایدر بپویبدین مرزبانان لشکر بگوی
شنیدم ز گفتار کارآگهانسخن هرچ رفت آشکار و نهان
که گفتید ما را ز کسری چه باکچه ایران بر ما چه یک مشت خاک
بیابان فراخست و کوهش بلندسپاه از در تیر و گُرز و کمند
همه جنگجویان بیگانه‌ایمسپاه و سپهبد نه زین خانه‌ایم
کنون ما به نزد شما آمدیمسراپرده و گاه و خیمه زدیم
در و غار جای کمین شماستبر و بوم و کوه و زمین شماست
فرستاده آمد بگفت این سخنکه سالار ایران چه افگند بن
سپاه الانی شدند انجمنبزرگان فرزانه و رای زن
سپاهی که شان تاختن پیشه بودوز آزادمردی کم‌اندیشه بود
از ایشان بدی شهر ایران ببیمنماندی بکس جامه و زر و سیم
زن و مرد با کودک و چارپایبه هامون رسیدی نماندی بجای
فرستاده پیغام شاه جهانبدیشان بگفت آشکار و نهان
رخ نامداران ازان تیره گشتدل از نام نوشین‌روان خیره گشت
بزرگان آن مرز و کنداورانبرفتند با باژ و ساو گران
همه جامه و برده و سیم و زرگرانمایه اسبان بسیار مر
از ایشان هر آنکس که پیران بدندسخن‌گوی و دانش‌پذیران بدند
همه پیش نوشین‌روان آمدندز کار گذشته نوان آمدند
چو پیش سراپردهٔ شهریاررسیدند با هدیه و با نثار
خروشان و غلتان به خاک اندرونهمه دیده پر خاک و دل پر ز خون
خرد چون بود با دلاور به رازبه شرم و به پوزش نیاید نیاز
بر ایشان ببخشود بیدار شاهببخشید یک سر گذشته گناه
بفرمود تا هرچ ویران شدستکنام پلنگان و شیران شدست
یکی شارستانی برآرند زودبدو اندرون جای کشت و درود
یکی باره‌ای گردش اندر بلندبدان تا ز دشمن نیابد گزند
بگفتند با نامور شهریارکه ما بندگانیم با گوشوار
برآریم ازین سان که فرمود شاهیکی باره و نامور جایگاه
وزان جایگه شاه لشکر براندبه هندوستان رفت و چندی بماند
به فرمان همه پیش او آمدندبه جان هر کسی چاره‌جو آمدند
ز دریای هندوستان تا دو میلدرم بود با هدیه و اسب و پیل
بزرگان همه پیش شاه آمدندزدوده دل و نیک‌خواه آمدند
بپرسید کسری و بنواختشانبراندازه بر پایگه ساختشان
به دل شاد برگشت ز آن جایگاهجهانی پر از اسب و پیل و سپاه
به راه اندر آگاهی آمد به شاهکه گشت از بلوچی جهانی سیاه
ز بس کشتن و غارت و تاختنزمین را به آب اندر انداختن
ز گیلان تباهی فزونست ازینز نفرین پراگنده شد آفرین
دل شاه نوشین روان شد غمیبرآمیخت اندوه با خرمی
به ایرانیان گفت الانان و هندشد از بیم شمشیر ما چون پرند
بسنده نباشیم با شهر خویشهمی شیر جوییم پیچان ز میش
بدو گفت گوینده کای شهریاربه پالیز گل نیست بی‌زخم خار
همان مرز تا بود با رنج بودز بهر پراگندن گنج بود
ز کار بلوچ ارجمند اردشیربکوشید با کاردانان پیر
نبد سودمندی به افسون و رنگنه از بند وز رنج و پیکار و جنگ
اگرچند بد این سخن ناگزیربپوشید بر خویشتن اردشیر
ز گفتار دهقان برآشفت شاهبه سوی بلوچ اندر آمد ز راه
چو آمد به نزدیک آن مرز و کوهبگردید گرد اندرش با گروه
برآنگونه گرد اندر آمد سپاهکه بستند ز انبوه بر باد راه
همه دامن کوه تا روی شخسپه بود برسان مور و ملخ
منادیگری گرد لشکر بگشتخروش آمد از غار وز کوه و دشت
که از کوچگه هرک یابید خردوگر تیغ دارند مردان گرد
وگر انجمن باشد از اندکینباید که یابد رهایی یکی
چو آگاه شد لشکر از خشم شاهسوار و پیاده ببستند راه
از ایشان فراوان و اندک نماندزن و مرد جنگی و کودک نماند
سراسر به شمشیر بگذاشتندستم کردن و رنج برداشتند
ببود ایمن از رنج شاه جهانبلوچی نماند آشکار و نهان
چنان بد که بر کوه ایشان گلهبدی بی‌نگهبان و کرده یله
شبان هم نبودی پس گوسفندبه هامون و بر تیغ کوه بلند
همه رختها خوار بگذاشتنددر و کوه را خانه پنداشتند
وزان جایگه سوی گیلان کشیدچو رنج آمد از گیل و دیلم پدید
ز دریا سپه بود تا تیغ کوههوا پر درفش و زمین پر گروه
پراگنده بر گرد گیلان سپاهبشد روشنایی ز خورشید و ماه
چنین گفت کایدر ز خرد و بزرگنیاید که ماند یکی میش و گرگ
چنان شد ز کشته همه کوه و دشتکه خون در همه روی کشور بگشت
ز بس کشتن و غارت و سوختنخروش آمد و نالهٔ مرد و زن
ز کشته به هر سو یکی توده بودگیاها به مغز سر آلوده بود
ز گیلان هر آنکس که جنگی بدندهشیوار و بارای و سنگی بدند
ببستند یک سر همه دست خویشزنان از پس و کودک خرد پیش
خروشان بر شهریار آمدنددریده‌بر و خاکسار آمدند
شدند اندران بارگاه انجمنهمه دستها بسته و خسته تن
که ما بازگشتیم زین بدکنشمگر شاه گردد ز ما خوش منش
اگر شاه را دل ز گیلان بخستببریم سرها ز تنها بدست
دل شاه خشنود گردد مگرچو بیند بریده یکی توده سر
چو چندان خروش آمد از بارگاهوزان گونه آواز بشنید شاه
برایشان ببخشود شاه جهانگذشته شد اندر دل او نهان
نوا خواست از گیل و دیلم دوصدکزان پس نگیرد یکی راه بد
یکی پهلوان نزد ایشان بماندچو بایسته شد کار لشکر براند
ز گیلان به راه مداین کشیدشمار و کران سپه را ندید
به ره بر یکی لشکر بی‌کرانپدید آمد از دور نیزه‌وران
سواری بیامد به کردار گردکه در لشکر گشن بد پای مرد
پیاده شد از اسب و بگشاد لبچنین گفت کاین منذرست از عرب
بیامد که بیند مگر شاه راببوسد همی خاک درگاه را
شهنشاه گفتا گر آید رواستچنان دان که این خانهٔ ما وراست
فرستاده آمد زمین بوس دادبرفت و شنیده همه کرد یاد
چو بشنید منذر که خسرو چه گفتبرخساره خاک زمین را برفت
همانگه بیامد به نزدیک شاههمه مهتران برگشادند راه
بپرسید زو شاه و شادی نمودز دیدار او روشنایی فزود
جهاندیده منذر زبان برگشادز روم وز قیصر همی‌کرد یاد
بدو گفت اگر شاه ایران تویینگهدار پشت دلیران تویی
چرا رومیان شهریاری کنندبه دشت سواران سواری کنند
اگر شاه برتخت قیصر بودسزد کو سرافراز و مهتر بود
چه دستور باشد گرانمایه شاهنبیند ز ما نیز فریادخواه
سواران دشتی چو رومی سواربیابند جوشن نیاید به کار
ز گفتار منذر برآشفت شاهکه قیصر همی‌برفرازد کلاه
ز لشکر زبان‌آوری برگزیدکه گفتار ایشان بداند شنید
بدو گفت ز ایدر برو تا بروممیاسای هیچ اندر آباد بوم
به قیصر بگو گر نداری خردز رای تو مغز تو کیفر برد
اگر شیر جنگی بتازد بگورکنامش کند گور و هم آب شور
ز منذر تو گر دادیابی بسستکه او را نشست از بر هر کسست
چپ خویش پیدا کن از دست راستچو پیدا کنی مرز جویی رواست
چو بخشندهٔ بوم و کشور منمبه گیتی سرافراز و مهتر منم
همه آن کنم کار کز من سزدنمانم که بادی بدو بروزد
تو با تازیان دست یازی بکینیکی در نهان خویشتن را ببین
و دیگر که آن پادشاهی مراستدر گاو تا پشت ماهی مراست
اگر من سپاهی فرستم برومتو را تیغ پولاد گردد چو موم
فرستاده از نزد نوشین‌روانبیامد به کردار باد دمان
بر قیصر آمد پیامش بدادبپیچید بی‌مایه قیصر ز داد
نداد ایچ پاسخ ورا جز فریبهمی دور دید از بلندی نشیب
چنین گفت کز منذر کم خردسخن باور آن کن که اندر خورد
اگر خیره منذر بنالد همیبرین‌گونه رنجش ببالد همی
ور ای دون که از دشت نیزه‌وراننبالد کسی از کران تا کران
زمین آنک بالاست پهنا کنیموزان دشت بی‌آب دریا کنیم
فرستاده بشنید و آمد چو گردشنیده سخنها همه یاد کرد
برآشفت کسری بدستور گفتکه با مغز قیصر خرد نیست جفت
من او را نمایم که فرمان کراستجهان جستن و جنگ و پیمان کراست
ز بیشی وز گردن افراختنوزین کشتن و غارت و تاختن
پشیمانی آنگه خورد مرد مستکه شب زیر آتش کند هر دو دست
بفرمود تا برکشیدند نایسپاه اندر آمد ز هر سو ز جای
ز درگاه برخاست آوای کوسزمین قیرگون شد هوا آبنوس
گزین کرد زان لشکر نامدارسواران شمشیرزن سی‌هزار
به منذر سپرد آن سپاه گرانبفرمود کز دشت نیزه‌وران
سپاهی بر از جنگجویان برومکه آتش برآرند زان مرز و بوم
که گر چند من شهریار توامبرین کینه بر مایه‌دار توام
فرستاده‌ای ما کنون چرب‌گویفرستیم با نامه‌ای نزد اوی
مگر خود نیاید تو را زان گزندبه روم و به قیصر تو ما را پسند
نویسنده‌ای خواست از بارگاهبه قیصر یکی نامه فرمود شاه
ز نوشین‌روان شاه فرخ‌نژادجهانگیر وزنده کن کیقباد
به نزدیک قیصر سرافراز رومنگهبان آن مرز و آباد بوم
سر نامه کرد آفرین از نخستگرانمایگی جز به یزدان نجست
خداوند گردنده خورشید و ماهکزویست پیروزی و دستگاه
که بیرون شد از راه گردان سپهراگر جنگ جوید وگر داد و مهر
تو گر قیصری روم را مهتریمکن بیش با تازیان داوری
وگر میش جویی ز چنگال گرگگمانی بود کژ و رنجی بزرگ
وگر سوی منذر فرستی سپاهنمانم به تو لشکر و تاج و گاه
وگر زیردستی بود برمنشبه شمشیر یابد ز من سرزنش
تو زان مرز یک رش مپیمای پایچو خواهی که پیمان بماند بجای
وگر بگذری زین سخن بگذرمسر و گاه تو زیر پی بسپرم
درود خداوند دیهیم و زوربدان کو نجوید ببیداد شور
نهادند بر نامه بر مهر شاهسواری گزیدند زان بارگاه
چنانچون ببایست چیره‌زبانجهاندیده و گرد و روشن‌روان
فرستاده با نامهٔ شهریاربیامد بر قیصر نامدار
برو آفرین کرد و نامه بدادهمان رای کسری برو کرد یاد
سخنهاش بشنید و نامه بخواندبپیچید و اندر شگفتی بماند
ز گفتار کسری سرافزار مردبرو پر ز چین کرد و رخساره زرد
نویسنده را خواند و پاسخ نوشتپدیدار کرد اندرو خوب و زشت
سر خامه چون کرد رنگین بقارنخست آفرین کرد بر کردگار
نگارندهٔ برکشیده سپهرکزویست پرخاش و آرام و مهر
به گیتی یکی را کند تاجوروزو به یکی پیش او با کمر
اگر خود سپهر روان زان تستسر مشتری زیر فرمان تست
به دیوان نگه کن که رومی‌نژادبه تخم کیان باژ هرگز نداد
تو گر شهریاری نه من کهترمهمان با سر و افسر و لشکرم
چه بایست پذرفت چندین فسوسز بیم پی پیل و آوای کوس
بخواهم کنون از شما باژ و ساوکه دارد به پرخاش با روم تاو
به تاراج بردند یک چند چیزگذشت آن ستم برنگیریم نیز
ز دشت سواران نیزه‌ورانبرآریم گرد از کران تا کران
نه خورشید نوشین‌روان آفریدوگر بستد از چرخ گردان کلید
که کس را نخواند همی از مهانهمه کام او یابد اندر جهان
فرستاده را هیچ پاسخ ندادبه تندی ز کسری نیامدش یاد
چو مهر از بر نامه بنهاد گفتکه با تو صلیب و مسیحست جفت
فرستاده با او نزد هیچ دمدژم دید پاسخ بیامد دژم
بیامد بر شهر ایران چو گردسخنهای قیصر همه یاد کرد
چو برخواند آن نامه را شهریاربرآشفت با گردش روزگار
همه موبدان و ردان را بخواندازان نامه چندی سخنها براند
سه روز اندران بود با رای‌زنچه با پهلوانان لشکر شکن
چهارم بران راست شد رای شاهکه راند سوی جنگ قیصر سپاه
برآمد ز در نالهٔ گاودمخروشیدن نای و روینیه خم
به آرام اندر نبودش درنگهمی از پی راستی جست جنگ
سپه برگرفت و بنه برنهادز یزدان نیکی دهش کرد یاد
یکی گرد برشد که گفتی سپهربه دریای قیر اندر اندود چهر
بپوشید روی زمین را به نعلهوا یک سر از پرنیان گشت لعل
نبد بر زمین پشه را جایگاهنه اندر هوا باد را ماند راه
ز جوشن سواران وز گرد پیلزمین شد به کردار دریای نیل
جهاندار با کاویانی درفشهمی‌رفت با تاج و زرینه کفش
همی برشد آوازشان بر دو میلبه پیش سپاه اندرون کوس و پیل
پس پشت و پیش اندر آزادگانهمی‌رفته تا آذرابادگان
چو چشمش برآمد بآذرگشسبپیاده شد از دور و بگذاشت اسب
ز دستور پاکیزه برسم بجستدو رخ را به آب دو دیده بشست
به باژ اندر آمد به آتشکدهنهاده به درگاه جشن سده
بفرمود تا نامهٔ زند و استبه آواز برخواند موبد درست
رد و هیربد پیش غلتان به خاکهمه دامن قرطها کرده چاک
بزرگان برو گوهر افشاندندبه زمزم همی آفرین خواندند
چو نزدیکتر شد نیایش گرفتجهان‌آفرین را ستایش گرفت
ازو خواست پیروزی و دستگاهنمودن دلش را سوی داد راه
پرستندگان را ببخشید چیزبه جایی که درویش دیدند نیز
یکی خیمه زد پیش آتشکدهکشیدند لشکر ز هر سو رده
دبیر خردمند را پیش خواندسخنهای بایسته با او براند
یکی نامه فرمود با آفرینسوی مرزبانان ایران زمین
که ترسنده باشید و بیدار بیدسپه را ز دشمن نگهدار بید
کنارنگ با پهلوان هرک هستهمه داد جویید با زیردست
بدارید چندانک باید سپاهبدان تا نیابد بداندیش راه
درفش مرا تا نبیند کسینباید که ایمن بخسبد بسی
از آتشکده چون بشد سوی رومپراگنده شد زو خبر گرد بوم
به پیش آمد آنکس که فرمان گزیددگر زان بر و بوم شد ناپدید
جهاندیده با هدیه و با نثارفراوان بیامد بر شهریار
به هر بوم و بر کو فرود آمدیز هر سو پیام و درود آمدی
ز گیتی به هر سو که لشکر کشیدجز از بزم و شادی نیامد پدید
چنان بد که هر شب ز گردان هزاربه بزم آمدندی بر شهریار
چو نزدیک شد رزم را ساز کردسپه را درم دادن آغاز کرد
سپهدار شیروی بهرام بودکه در جنگ با رای و آرام بود
چپ لشکرش را به فرهاد دادبسی پندها بر برو کرد یاد
چو استاد پیروز بر میمنهگشسب جهانجوی پیش بنه
به قلب اندر اورند مهران به پایکه در کینه گه داشتی دل به جای
طلایه به هرمزد خراد دادبسی گفت با او ز بیداد و داد
به هر سوی رفتند کارآگهانبدان تا نماند سخن در نهان
ز لشکر جهاندیدگان را بخواندبسی پند و اندرز نیکو براند
چنین گفت کین لشکر بی‌کرانز بی‌مایگان وز پرمایگان
اگر یک تن از راه من بگذرنددم خویش بی‌رای من بشمرند
بدرویش مردم رسانند رنجوگر بر بزرگان که دارند گنج
وگر کشتمندی بکوبد به پایوگر پیش لشکر بجنبد ز جای
ور آهنگ بر میوه‌داری کندوگر ناپسندیده کاری کند
به یزدان که او داد دیهیم و زورخداوند کیوان و بهرام و هور
که در پی میانش ببرم به تیغوگر داستان را برآید به میغ
به پیش سپه در طلایه منمجهانجوی و در قلب مایه منم
نگهبان پیل و سپاه و بنهگهی بر میان گاه برمیمنه
به خشکی روم گر بدریای آبنجویم برزم اندر آرام و خواب
منادیگری نام او رشنوادگرفت آن سخنهای کسری به یاد
بیامد دوان گرد لشکر بگشتبه هر خیمه و خرگهی برگذشت
خروشید کای بی‌کرانه سپاهچنینست فرمان بیدار شاه
که گر جز به داد و به مهر و خردکسی سوی خاک سیه بنگرد
بران تیره خاکش بریزند خونچو آید ز فرمان یزدان برون
به بانگ منادی نشد شاه رامبه روز سپید و شب تیره‌فام
همی گرد لشکر بگشتی به راههمی‌داشتی نیک و بد را نگاه
ز کار جهان آگهی داشتیبد و نیک را خوار نگذاشتی
ز لشکر کسی کو به مردی به راهورا دخمه کردی بران جایگاه
اگر بازماندی ازو سیم و زرکلاه و کمان و کمند و کمر
بد و نیک با مرده بودی به خاکنبودی به از مردم اندر مغاک
جهانی بدو مانده اندر شگفتکه نوشین روان آن بزرگی گرفت
به هر جایگاهی که جنگ آمدیورارای و هوش و درنگ آمدی
فرستاده‌ای خواستی راستگویکه رفتی بر دشمن چاره‌جوی
اگر یافتندی سوی داد راهنکردی ستم خود خردمند شاه
اگر جنگ جستی به جنگ آمدیبه خشم دلاور نهنگ آمدی
به تاراج دادی همه بوم و رستجهان را به داد و به شمشیر جست
به کردار خورشید بد رای شاهکه بر تر و خشکی بتابد به راه
ندارد ز کس روشنایی دریغچو بگذارد از چرخ گردنده میغ
همش خاک و هم ریگ و هم رنگ و بویهمش در خوشاب و هم آب جوی
فروغ و بلندی نبودش ز کسدلفروز و بخشنده او بود و بس
شهنشاه را مایه این بود و فرجهان را همی‌داشت در زیر پر
ورا جنگ و بخشش چو بازی بدیازیران چنان بی‌نیازی بدی
اگر شیر و پیل آمدندیش پیشنه برداشتی جنگ یک روز بیش
سپاهی که با خود و خفتان جنگبه پیش سپاه آمدی بیدرنگ
اگر کشته بودی و گر بسته زاربزندان پیروزگر شهریار
چنین تا بیامد بران شارستانکه شوراب بد نام آن کارستان
برآورده‌ای دید سر بر هواپر از مردم و ساز جنگ و نوا
ز خارا پی افگنده در قعر آبکشیده سر باره اندر سحاب
بگرد حصار اندر آمد سپاهندیدند جایی به درگاه راه
برو ساخت از چار سو منجنیقبه پای آمد آن بارهٔ جاثلیق
برآمد ز هر سوی دز رستخیزندیدند جایی گذار و گریز
چو خورشید تابان ز گنبد بگشتشد آن بارهٔ دز به کردار دشت
خروش سواران و گرد سپاهابا دود و آتش برآمد به ماه
همه حصن بی‌تن سر و پای بودتن بی‌سرانشان دگر جای بود
غو زینهاری و جوش زنانبرآمد چو زخم تبیره‌زنان
از ایشان هر آنکس که پرمایه بودبه گنج و به مردی گرانپایه بود
ببستند بر پیل و کردند بارخروش آمد و نالهٔ زینهار
نبخشود بر کس به هنگام رزمنه بر گنج دینار برگاه بزم
وزان جایگاه لشکر اندر کشیدبره بر دزی دیگر آمد پدید
که در بند او گنج قیصر بدینگهدار آن دز توانگر بدی
که آرایش روم بد نام اویز کسری برآمد به فرجام اوی
بدان دز نگه کرد بیدار شاههنوز اندرو نارسیده سپاه
بفرمود تا تیرباران کنندهوا چون تگرگ بهاران کنند
یکی تاجور خود به لشکر نماندبران بوم و بر خار و خاور بماند
همه گنج قیصر به تاراج دادسپه را همه بدره و تاج داد
برآورد زان شارستان رستخیزهمه برگرفتند راه گریز
خروش آمد از کودک و مرد و زنهمه پیر و برنا شدند انجمن
به پیش گرانمایه شاه آمدندغریوان و فریادخواه آمدند
که دستور و فرمان و گنج آن تستبروم اندرون رزم و رنج آن تست
به جان ویژه زنهار خواه توایمپرستار فر کلاه توایم
بفرمود پس تا نکشتند نیزبرایشان ببخشود بسیار چیز
وزان جایگه لشکر اندر کشیداز آرایش روم برتر کشید
نوندی ز گفتار کارآگهانبیامد به نزدیک شاه جهان
که قیصر سپاهی فرستاد پیشازان نامداران و گردان خویش
به پیش اندرون پهلوانی سترگبه جنگ اندرون هر یکی همچو گرگ
به رومیش خوانند فرفوریوسسواری سرافراز با بوق و کوس
چو این گفته شد پیش بیدار شاهپدید آمد از دور گرد سپاه
بخندید زان شهریار جهانبدو گفت کین نیست از ما نهان
کجا جنگ را پیش ازین ساختیمز اندیشه هرگونه پرداختیم
کی تاجور بر لب آورد کفبفرمود تا برکشیدند صف
سپاهی بیامد به پیش سپاهبشد بسته بر گرد و بر باد راه
شده، نامور لشکری انجمنیلان سرافراز شمشیرزن
همه جنگ را تنگ بسته میانبزرگان و فرزانگان و کیان
به خون آب داده همه تیغ رابدان تیغ برنده مر میغ را
سپه را نبد بیشتر زان درنگکه نخچیر گیرد ز بالا پلنگ
به هر سو ز رومی تلی کشته بوددگر خسته از جنگ برگشته بود
بشد خسته از جنگ فرفوریوسدریده درفش و نگونسار کوس
سواران ایران بسان پلنگبه هامون کجا غرمش آید بچنگ
پس رومیان در همی‌تاختنددر و دشت ازیشان بپرداختند
چنان هم همی‌رفت با ساز جنگهمه نیزه و گُرز و خنجر به چنگ
سپه را بهامونی اندر کشیدبرآوردهٔ دیگر آمد پدید
دزی بود با لشکر و بوق و کوسکجا خواندندیش قالینیوس
سر باره برتر ز پر عقابیکی کنده‌ای گردش اندر پر آب
یکی شارستان گردش اندر فراخپر ایوان و پالیز و میدان و کاخ
ز رومی سپاهی بزرگ اندرویهمه نامداران پرخاشجوی
دو فرسنگ پیش اندرون بود شاهسیه گشت گیتی ز گرد سپاه
خروشی برآمد ز قالینیوسکزان نعره اندک شد آواز کوس
بدان شارستان در نگه کرد شاههمی هر زمانی فزون شد سپاه
ز دروازها جنگ برساختندهمه تیر و قاروره انداختند
چو خورشید تابنده برگشت زردز گردنده یک بهره شد لاژورد
ازان بارهٔ دز نماند اندکیهمه شارستان با زمی شد یکی
خروشی برآمد ز درگاه شاهکه ای نامداران ایران سپاه
همه پاک زین شهر بیرون شویدبه تاریکی اندر به هامون شوید
اگر هیچ بانگ زن و مرد پیروگر غارت و شورش و داروگیر
به گوش من آید بتاریک شبکه بگشاید از رنج یک مردلب
هم اندر زمان آنک فریاد ازوستپر از کاه بینند آگنده پوست
چو برزد ز خرچنگ تیغ آفتاببفرسود رنج و بپالود خواب
تبیره برآمد ز درگاه شاهگرانمایگان برگرفتند راه
ازان دز و آن شارستان مرد و زنبه درگاه کسری شدند انجمن
که ایدر ز جنگی سواری نماندبدین شارستان نامداری نماند
همه کشته و خسته شد بی‌گناهگه آمد که بخشایش آید ز شاه
زن و کودک خرد و برنا و پیرنه خوب آید از داد یزدان اسیر
چنان شد دز و باره و شارستانکزان پس ندیدند جز خارستان
چو قیصر گنهکار شد ما که‌ایمبقالینیوس اندرون بر چه‌ایم
بران رومیان بر ببخشود شاهگنهکار شد رسته و بیگناه
بسی خواسته پیش ایشان بماندوزان جایگه نیز لشکر براند
هران کس که بود از در کارزارببستند بر پیل و کردند بار
به انطاکیه در خبر شد ز شاهکه با پیل و لشکر بیامد به راه
سپاهی بران شهر شد بی‌کراندلیران رومی و کنداوران
سه روز اندران شاه را شد درنگبدان تا نباشد به بیداد جنگ
چهارم سپاه اندر آمد چو کوهدلیران ایران گروها گروه
برفتند یک سر سواران رومز بهر زن و کودک و گنج و بوم
به شهر اندر آمد سراسر سپاهپیی را نبد بر زمین نیز راه
سه جنگ گران کرده شد در سه روزچهارم چو بفروخت گیتی‌فروز
گشاده شد آن مرز آباد بومسواری ندیدند جنگی بروم
بزرگان که با تخت و افسر بدندهم آنکس که گنجور قیصر بدند
به شاه جهاندار دادند گنجبه چنگ آمدش گنج چون دید رنج
اسیران و آن گنج قیصر به راهبه سوی مداین فرستاد شاه
وزیشان هران کس که جنگی بدندنهادند بر پشت پیلان ببند
زمین دید رخشان‌تر از چرخ ماهبگردید بر گرد آن شهر شاه
ز بس باغ و میدان و آب روانهمی تازه شد پیر گشته جهان
چنین گفت با موبدان شهریارکه انطاکیه است این اگر نوبهار
کسی کو ندیدست خرم بهشتز مشک اندرو خاک وز زر خشت
درختش ز یاقوت و آبش گلابزمینش سپهر آسمان آفتاب
نگه کرد باید بدین تازه بومکه آباد بادا همه مرز روم
یکی شهر فرمود نوشین روانبدو اندرون آبهای روان
به کردار انطاکیه چون چراغپر از گلشن و کاخ و میدان و باغ
بزرگان روشن‌دل و شادکامورا زیب خسرو نهادند نام
شد آن زیب خسرو چو خرم بهاربهشتی پر از رنگ و بوی و نگار
اسیران کزان شهرها بسته بودببند گران دست و پا خسته بود
بفرمود تا بند برداشتندبدان شهرها خوار بگذاشتند
چنین گفت کاین نوبر آورده جایهمش گلشن و بوستان و سرای
بکردیم تا هر کسی را به کامیکی جای باشد سزاوار نام
ببخشید بر هر کسی خواستهزمین چون بهشتی شد آراسته
ز بس برزن و کوی و بازارگاهتو گفتی نماندست بر خاک راه
بیامد یکی پرسخن کفشگرچنین گفت کای شاه بیدادگر
بقالینیوس اندرون خان منیکی تود بد پیش بالان من
ازین زیب خسرو مرا سود نیستکه بر پیش درگاه من تود نیست
بفرمود تا بر در شوربختبکشتند شاداب چندی درخت
یکی مرد ترسا گزین کرد شاهبدو داد فرمان و گنج و کلاه
بدو گفت کاین زیب خسرو تو راستغریبان و این خانه نو تو راست
به سان درخت برومند باشپدر باش گاهی چو فرزند باش
ببخشش بیارای و زفتی مکنبر اندازه باید ز هر در سخن
ز انطاکیه شاه لشکر براندجهاندیده ترسا نگهبان نشاند
پس آگاهی آمد ز فرفوریوسبگفت آنچ آمد بقالینیوس
به قیصر چنین گفت کآمد سپاهجهاندار کسری ابا پیل و گاه
سپاهست چندانک دریا و کوههمی‌گردد از گرد اسبان ستوه
بگردید قیصر ز گفتار خویشبزرگان فرزانه را خواند پیش
ز نوشین‌روان شد دلش پر هراسهمی رای زد روز و شب در سه‌پاس
بدو گفت موبد که این رای نیستکه با رزم کسری تو را پای نیست
برآرند ازین مرز آباد خاکشود کردهٔ قیصر اندر مغاک
زوان سراینده و رای سستجز از رنج بر پادشاهی نجست
چو بشنید قیصر دلش خیره گشتز نوشین‌روان رای او تیره گشت
گزین کرد زان فیلسوفان رومسخن‌گوی با دانش و پاک بوم
به جای آمد از موبدان شست مردبه کسری شدن نامزدشان بکرد
پیامی فرستاد نزدیک شاهگرانمایگان برگرفتند راه
چو مهراس داننده‌شان پیش روگوی در خرد پیر و سالار نو
ز هر چیز گنجی به پیش اندرونشمارش گذر کرده بر چند و چون
بسی لابه و پند و نیکو سخنپشیمان ز گفتارهای کهن
فرستاد با باژ و ساو گرانگروگان ز خویشان و کنداوران
چو مهراس گفتار قیصر شنیدپدید آمد آن بند بد را کلید
رسیدند نزدیک نوشین‌روانچو الماس کرده زبان با روان
چو مهراس نزدیک کسری رسیدبرومی یکی آفرین گسترید
تو گفتی ز تیزی وز راستیستاره برآرد همی زآستی
به کسری چنین گفت کای شهریارجهان را بدین ارجمندی مدار
برومی تو اکنون و ایران تهیستهمه مرز بی‌ارز و بی‌فرهیست
هران گه که قیصر نباشد برومنسنجد به یک پشه این مرز و بوم
همه سودمندی ز مردم بودچو او گم شود مردمی گم بود
گر این رستخیز از پی خواستستکه آزرم و دانش بدو کاستست
بیاوردم اکنون همه گنج رومکه روشن‌روان بهتر از گنج و بوم
چو بشنید زو این سخن شهریاردلش گشت خرم چو باغ بهار
پذیرفت زو هرچ آورده بوداگر بدرهٔ زر و گر برده بود
فرستادگان را ستایش گرفتبران نیکویها فزایش گرفت
بدو گفت کای مرد روشن خردنبرده کسی کو خرد پرورد
اگر زر گردد همه خاک رومتو سنگی‌تری زان سرافزار بوم
نهادند بر روم بر باژ و ساوپراگنده دینار ده چرم گاو
وزان جایگه نالهٔ گاودمشنیدند و آواز رویینه خم
جهاندار بیدار لشکر براندبه شام آمد و روزگاری بماند
بیاورد چندان سلیح و سپاههمان برده و بدره و تاج و گاه
که پشت زمی را همی‌داد خمز پیلان وز گنجهای درم
ازان مرز چون رفتن آمدش رایبه شیروی بهرام بسپرد جای
بدو گفت کاین باژ قیصر بخواهمکن هیچ سستی به روز و به ماه
ببوسید شیروی روی زمینهمی‌خواند بر شهریار آفرین
که بیدار دل باش و پیروزبختمگر داد زرد این کیانی درخت
تبیره برآمد ز درگاه شاهسوی اردن آمد درفش سپاه
جهاندار کسری چو خورشید بودجهان را ازو بیم و امید بود
برین سان رود آفتاب سپهربه یک دست شمشیر و یک دست مهر
نه بخشایش آرد به هنگام خشمنه خشم آیدش روز بخشش به چشم
چنین بود آن شاه خسرونژادبیاراسته بد جهان را بداد