گنج

بخش ۳۰

دهم برته با کهرم تیغ‌زندو خونی و هر دو سر انجمن
همی آزمودند هرگونه جنگگرفتند پس تیغ هندی به چنگ
درفش همایون به دست اندرونتو گفتی بجنبد که بیستون
یکایک بپیچید از او برته روییکی تیغ زد بر سر و ترگ اوی
که تا سینه کهرم بدو نیم گشتز دشمن دل برته بی‌بیم گشت
فرود آمد از اسب و او را ببستبر آن زین توزی و خود برنشست
برآمد به بالا چو شرزه پلنگخروشان یکی تیغ هندی به چنگ
درفش همایون به دست اندرونفگنده بر آن باره کهرم نگون
همی گفت شاهست پیروزگرهمیشه کلاهش به خورشید بر
چو از روز نه ساعت اندر گذشتز ترکان نبد کس بر آن پهن‌دشت
کسی را کجا پروراند به نازبرآید بر او روزگار دراز
شبیخون کند گاه شادی بر اویهمی خواری و سختی آرد به روی
ز باد اندر آرد دهدمان به دمهمی داد خوانیم و پیدا ستم
به تورانیان بر بد آن جنگ شومبه آوردگه کردن آهنگ شوم
چنان شد که پیران ز توران سپاهسواری ندید اندر آوردگاه
روان‌ها گسسته ز تنشان به تیغجهان را تو گفتی نیامد دریغ