بخش ۱۸
دو رویه ز لشکر برآمد خروشزمین آمد از نعل اسبان به جوش
سپاه اندر آمد ز هر سو گروهبپوشید جوشن همه دشت و کوه
دو سالار هر دو به سان پلنگفراز آوریدند لشکر به جنگ
به کردار باران ز ابر سیاهببارید تیر اندر آن رزمگاه
جهان چون شب تیره از تیره میغچو ابری که باران او تیر و تیغ
زمین آهنین کرده اسبان به نعلبر او دست گردان به خون گشته لعل
ز بس خسته ترک اندر آن رزمگاهبریده سرانشان فگنده به راه
بر آوردگه جای گشتن نماندپی اسب را برگذشتن نماند
زمین لالهگون شد هوا نیلگونبرآمد همی موج دریای خون
دو سالار گفتند اگر همچنینبداریم گردان بر این دشت کین
شب تیره را کس نماند به جایجز از چرخ گردان و گیهان خدای
چو پیران چنان دید جای نبردبه لهاک فرمود و فرشیدورد
که چندان کجا با شما لشکرستکسی کاندر این رزمگه درخورست
سران را ببخشید تا بر سه رویبوند اندر این رزمگه کینهجوی
وز ایشان گروهی که بیدارترسپه را ز دشمن نگهدارتر
بدیشان سپارید پشت سپاهشما بر دو رویه بگیرید راه
به لهاک فرمود تا سوی کوهبرد لشکر خویش را همگروه
همیدون سوی رود فرشیدوردشود تا برآرد به خورشید گرد
چو آن نامداران توران سپاهگسستند زان لشکر کینهخواه
نوندی برافگند بر دیدهباناز آن دیده گه تا در پهلوان
نگهبان گودرز خود با سپاههمی داشت هر سو ز دشمن نگاه
دو رویه چو لهاک و فرشیدوردز راه کمین برگشادند گرد
سواران ایران برآویختندهمی خاک با خون برآمیختند
نوندی برافگند هر سو دوانبه آگاه کردن بر پهلوان
نگه کرد گودرز تا پشت اویکه دارد ز گردان پرخاشجوی
گرامی پسر شیر شرزه هجیربه پشت پدر بود با تیغ و تیر
بفرمود تا شد به پشت سپاهبر گیو گودرز لشکرپناه
بگوید که لشکر سوی رود و کوهبه یاری فرستد گروها گروه
و دیگر بفرمود گفتن به گیوکه پشت سپه را یکی مرد نیو
گزیند سپارد بدو جای خویشنهد او از آن جایگه پای پیش
هجیر خردمند بسته کمرچو بشنید گفتار فرخ پدر
بیامد به سوی برادر دوانبگفت آن کجا گفته بد پهلوان
چو بشنید گیو این سخن بردمیدز لشکر یکی نامور برگزید
کجا نام او بود فرهاد گردبخواند و سپه یکسر او را سپرد
دو صد کار دیده دلاور سرانبفرمود تا زنگه شاوران
برد تاختن سوی فرشیدوردبرانگیزد از رود وز آب گرد
ز گردان دو صد با درفشی چو بادبه فرخنده گرگین میلاد داد
بدو گفت ز ایدر بگردان عنانابا گرز و با آبداده سنان
کنون رفت باید بر آن رزمگاهجهان کرد باید بر ایشان سیاه
که پشت سپهشان به هم بر شکستدل پهلوانان شد از درد پست
به بیژن چنین گفت کای شیرمردتوی شیر درنده روز نبرد
کنون شیرمردی به کار آیدتکه با دشمنان کارزار آیدت
از ایدر برو تا به قلب سپاهز پیران بدان جایگه کینهخواه
از ایشان نپرهیز و تن پیشدارکه آمد گه کینه در کارزار
که پشت همه شهر توران بدوستچو روی تو بیند بدردش پوست
اگر دستیابی بر او کار بودجهاندار و نیک اخترت یار بود
بیاساید از رنج و سختی سپاهشود شادمانه جهاندار و شاه
شکسته شود پشت افراسیابپر از خون کند دل دو دیده پر آب
بگفت این سخن پهلوان با پسرپسر جنگ را تنگ بسته کمر
سواران که بودند بر میسرهبفرمود خواندن همه یکسره
گرازه برون آمد و گستهمهجیر سپهدار و بیژن به هم
وزآنجا سوی قلب توران سپاهگرانمایگان برگرفتند راه
به کردار گرگان به روز شکاربر آن بادپایان اخته زهار
میان سپاه اندرون تاختندز کینه همی دل بپرداختند
همه دشت برگستوانور سوارپراگنده گشته گه کارزار
چه مایه فتاده به پای ستورکفن جوشن و سینهٔ شیر گور
چو رویین پیران ز پشت سپاهبدید آن تکاپوی و گرد سیاه
بیامد به پشت سپاه بزرگابا نامداران به کردار گرگ
برآویخت بر سان شرزه پلنگبکوشید و هم بر نیامد به جنگ
بیفگند شمشیر هندی ز مشتبه نومیدی از جنگ بنمود پشت
سپهدار پیران و مردان خویشبه جنگ اندرون پای بنهاد پیش
چو گیو آن زمان روی پیران بدیدعنان سوی او جنگ را برگشید
از آن مهتران پیش پیران چهاربه نیزه ز اسب اندر افگند خوار
به زه کرد پیران ویسه کمانهمی تیر بارید بر بدگمان
سپر بر سر آورد گیو سترگبه نیزه درآمد به کردار گرگ
چو آهنگ پیران سالار کردکه جوید به آورد با او نبرد
فروماند اسبش همیدون به جایاز آنجا که بد پیش ننهاد پای
یکی تازیانه بر آن تیز روبزد خشم را نامبردار گو
بجوشید بگشاد لب را ز بندبه نفرین دژخیم دیو نژند
بیفگند نیزه کمان برگرفتیکی درقهٔ کرگ بر سر گرفت
کمان را به زه کرد و بگشاد برکه با دست پیران بدوزد سپر
بزد بر سرش چارچوبه خدنگنبد کارگر تیر بر کوه سنگ
همیدون سه چوبه بر اسب سواربزد گیو پیکان آهن گذار
نشد اسب خسته نه پیران نیوبدانجا رسیدند یاران گیو
چو پیران چنان دید برگشت زودبرفت از پسش گیو تازان چو دود
به نزدیک گیو آمد آنگه پسرکه ای نامبردار فرخ پدر
من ایدون شنیدستم از شهریارکه پیران فراوان کند کارزار
ز چنگ بسی تیزچنگ اژدهامر او را بود روز سختی رها
سرانجام بر دست گودرز هوشبرآید تو ای باب چندین مکوش
پس اندر رسیدند یاران گیوپر از خشم و کینه سواران نیو
چو پیران چنان دید برگشت زویسوی لشکر خویش بنهاد روی
خروشان پر از درد و رخساره زردبه نزدیک لهاک و فرشیدورد
بیامد که ای نامداران مندلیران و خنجرگزاران من
شما را ز بهر چنین روزگارهمی پرورانیدم اندر کنار
کنون چون به جنگ اندر آمد سپاهجهان شد به ما بر ز دشمن سیاه
نبینم کسی کز پی نام و ننگبه پیش سپاه اندر آید به جنگ
چو آواز پیران بدیشان رسیددل نامداران ز کین بردمید
برفتند و گفتند گر جان پاکنباشد به تن نیستمان بیم و باک
ببندیم دامن یک اندر دگرنشاید گشادن بر این کین کمر
سوی گیو لهاک و فرشیدوردبرفتند و جستند با او نبرد
برآمد بر گیو لهاک نیویکی نیزه زد بر کمرگاه گیو
همی خواست کو را رباید ز زیننگونسار از اسب افگند بر زمین
به نیزه زره بردرید از نهیبنیامد برون پای گیو از رکیب
بزد نیزه پس گیو بر اسب اویز درد اندر آمد تگاور به روی
پیاده شد از باره لهاک مردفراز آمد از دور فرشیدورد
ابر نیزهٔ گیو تیغی چو بادبزد نیزه ببرید و برگشت شاد
چو گیو اندر آن زخم او بنگریدعمود گران از میان برکشید
بزد چون یکی تیزدم اژدهاکه از دست او خنجر آمد رها
سبک دیگری زد به گردنش برکه آتش ببارید بر تنش بر
بجوشید خون بر دهانش از جگرتنش سست برگشت و آسیمه سر
چو گیو اندر این بود لهاک زودنشست از بر بادپای چو دود
ابا گرز و با نیزه بر سان شیربر گیو رفتند هر دو دلیر
چه مایه ز چنگ دلاور سرانبر او بر ببارید گرز گران
به زین خدنگ اندورن بد سوارستوهی نیامدش از کارزار
چو دیدند لهاک و فرشیدوردچنان پایداری از آن شیرمرد
ز بس خشم گفتند یک با دگرکه ما را چه آمد ز اختر به سر
بر این زین همانا که کوهست و روستبر او بر ندرد جز از شیر پوست
ز یارانش گیو آنگهی نیزه خواستهمی گشت هر سو چپ و دست راست
بدیشان نهاد از دو رویه نهیبنیامد یکی را سر اندر نشیب
به دل گفت کاری نو آمد به رویمرا ز این دلیران پرخاشجوی
نه از شهر ترکان سران آمدندکه دیوان مازندران آمدند
سوی راست گیو اندر آمد چو گردگرازه به پرخاش فرشیدورد
ز پولاد در چنگ سیمین ستونبه زیر اندرون بارهای چون هیون
گرازه چو بگشاد از باد دستبه زین بر شد آن ترگ پولاد بست
بزد نیزهای بر کمربند اویزره بود نگسست پیوند اوی
یکی تیغ در چنگ بیژن چو شیربه پشت گرازه درآمد دلیر
بزد بر سر و ترگ فرشیدوردزمین را بدرید ترک از نبرد
همی کرد بر بارگی دست راستبه اسب اندر آمد نبود آنچ خواست
پس بیژن اندر دمان گستهمابا نامداران ایران به هم
به نزدیک توران سپاه آمدندخلیدهدل و کینهخواه آمدند
ز توران سپاه اندریمان چو گردبیامد دمان تا به جای نبرد
عمودی فروهشت بر گستهمکه تا بگسلاند میانش ز هم
به تیغش برآمد بدو نیم گشتدل گستهم زو پر از بیم گشت
به پشت یلان اندر آمد هجیرابر اندریمان ببارید تیر
خدنگش بدرید برگستوانبماند آن زمان بارگی بی روان
پیاده شد ازباره مرد سوارسپر بر سر آورد و بر ساخت کار
ز ترکان بر آمد سراسر غریوسواران برفتند بر سان دیو
مر او را به چاره ز آوردگاهکشیدند از پیش روی سپاه
سپهدار پیران ز سالارگاهبیامد بیاراست قلب سپاه
ز شبگیر تا شب برآمد ز کوهسواران ایران و توران گروه
همی گرد کینه برانگیختندهمی خاک با خون برآمیختند
از اسبان و مردان همه رفته هوشدهن خشک و رفته ز تن زور و توش
چو روی زمین شد به رنگ آبنوسبرآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
ابر پشت پیلان تبیره زناناز آن رزمگه بازگشت آن زمان
بر آن بر نهادند هر دو سپاهکه شب بازگردند ز آوردگاه
گزینند شبگیر مردان مردکه از ژرف دریا برآرند گرد
همه نامداران پرخاشجوییکایک به روی اندر آرند روی
ز پیکار یابد رهایی سپاهنریزند خون سر بیگناه
بکردند پیمان و گشتند بازگرفتند کوتاه رزم دراز
دو سالار هر دو ز کینه به دردهمی روی برگاشتند از نبرد
یکی سوی کوه کنابد برفتیکی سوی زیبد خرامید تفت
همانگه طلایه ز لشکر به راهفرستاد گودرز سالار شاه
ز جوشنوران هرک فرسوده بودز خون دست و تیغش بیالوده بود
همه جوشن و خود و ترگ و زرهگشادند مر بندها را گره
چو از بار آهن برآسوده شدخورش جست و می چند پیموده شد
به تدبیر کردن سوی پهلوانبرفتند بیدار پیر و جوان
به گودرز پس گفت گیو ای پدرچه آمد مرا از شگفتی به سر
چو من حمله بردم به توران سپاهدریدم صف و برگشادند راه
به پیران رسیدم نماندم به جایفروماند و ننهاد از پیش پای
چنانم شتاب آمد از کار خویشکه گفتم نباشم دگر یار خویش
پس آن گفته شاه بیژن به یادهمی داشت وان دم مرا یاد داد
که پیران به دست تو گردد تباهاز اختر همین بود گفتار شاه
بدو گفت گودرز کو را زمانبه دست منست ای پسر بیگمان
که زو کین هفتاد پور گزینبخواهم به زور جهانآفرین
از آن پس به روی سپه بنگریدسران را همه گونه پژمرده دید
ز رنج نبرد و ز خون ریختنبه هرجای با دشمن آویختن
دل پهلوان گشت زان پر ز دردکه رخسار آزادگان دید زرد
بفرمودشان بازگشتن به جایسپهدار نیکاختر و رهنمای
بدان تا تن رنج بردارشانبرآساید از جنگ و پیکارشان
برفتند و شبگیر بازآمدندپر از کینه و رزمساز آمدند
به سالار بر خواندند آفرینکه ای نامور پهلوان زمین
شبت خواب چون بود و چون خاستیز پیکار ترکان چه آراستی
بدیشان چنین گفت پس پهلوانکه ای نیکمردان و فرخ گوان
سزد گر شما بر جهانآفرینبخوانید روز و شبان آفرین
که تا این زمان هرچ رفت از نبردبه کام دل ما همی گشت گرد
فراوان شگفتی رسیدم به سرجهان را ندیدم مگر بر گذر
ز بیداد و داد آنچ آمد به شاهبد و نیک را هم بدویست راه
چو ما چرخ گردان فراوان سرشتدرود آن کجا بآرزو خود بکشت
نخستین که ضحاک بیدادگرز گیتی به شاهی برآورد سر
جهان را چه مایه به سختی بداشتجهان آفرین زو همه درگذاشت
به داد آنک آورد پیدا ستمز باد آمد آن پادشاهی به دم
چو بیداد او دادگر برنداشتیکی دادگر را بر او برگماشت
برآمد بر آن کار او چند سالبد انداخت یزدان بر آن بدسگال
فریدون فرخ شه دادگرببست اندر آن پادشاهی کمر
همه بند آهرمنی برگشادبیاراست گیتی سراسر به داد
چو ضحاک بدگوهر بدمنشکه کردند شاهان بدو سرزنش
ز افراسیاب آمد آن بد خویهمان غارت و کشتن و بدگوی
که در شهر ایران بگسترد کینبگشت از ره داد و آیین و دین
سیاووش را هم به فرجام کاربکشت و برآورد از ایران دمار
وزان پس کجا گیو ز ایران براندچه مایه به سختی به توران بماند
نهالیش بد خاک و بالینش سنگخورش گوشت نخچیر و پوشش پلنگ
همی رفت گم بوده چون بیهشانکه یابد ز کیخسرو آنجا نشان
یکایک چو نزدیک خسرو رسیدبر او آفرین کرد کو را بدید
وزان پس به ایران نهادند رویخبر شد به پیران پرخاشجوی
سبک با سپاه اندر آمد به راهکه هر دو کندشان به ره بر تباه
بکرد آنچ بودش ز بد دسترسجهاندارشان بد نگهدار و بس
از آن پس به کین سیاوش سپاهسوی کاسه رود اندر آمد به راه
به لاون که آمد سپاه گشنشبیخون پیران و جنگ پشن
که چندان پسر پیش من کشته شددل نامداران همه گشته شد
کنون با سپاهی چنین کینهجویبیامد به روی اندر آورد روی
چو با ما بسنده نخواهد بدنهمی داستانها بخواهد زدن
همی چاره سازد بدان تا سپاهز توران بیاید بدین رزمگاه
سران را همی خواهد اکنون به جنگیکایک بباید شدن تیز چنگ
که گر ما بدین کار سستی کنیموگر نه بدین پیشدستی کنیم
بهانه کند بازگردد ز جنگبپیچد سر از کینه و نام و ننگ
ار ایدونک باشید با من یکیاز ایشان فراوان و ما اندکی
از آن نامداران برآریم گردبدانگه که سازد همی او نبرد
ور ایدونک پیران از این رای خویشنگردد نهد رزم را پای پیش
پذیرفتم اندر شما سر به سرکه من پیش بندم بدین کین کمر
ابا پیر سر من بدین رزمگاهبه کشتن دهم تن به پیش سپاه
من و گرد پیران و رویین و گیویکایک بسازیم مردان نیو
که کس در جهان جاودانه نماندبه گیتی به ما جز فسانه نماند
هم آن نام باید که ماند بلندچو مرگ افگند سوی ما بر کمند
زمانه به مرگ و به کشتن یکیستوفا با سپهر روان اندکیست
شما نیز باید که هم ز این نشانابا نیزه و تیغ مردم کشان
به کینه ببندید یکسر کمرهر آن کس که هست از شما نامور
که دولت گرفتست از ایشان نشیبکنون کرد باید به کین بر نهیب
به توران چو هومان سواری نبودکه با بیژن گیو رزم آزمود
چو برگشته شد بخت او شد نگونبریدش سر از تن به سان هیون
نباید شکوهید ز ایشان به جنگنشاید کشیدن ز پیکار چنگ
ور ایدونک پیران بخواهد نبردبه اندوه لشکر بیارد چو گرد
همیدون به انبوه ما همچو کوهبباید شدن پیش او همگروه
که چندان دلیران همه خستهدلز تیمار و اندوه پیوسته دل
بر آنم که ما را بود دستگاهاز ایشان برآریم گرد سیاه
بگفت این سخن سر به سر پهلوانبه پیش جهاندیده فرخ گوان
چو سالارشان مهربانی نمودهمه پاک بر پای جستند زود
بر او سر به سر خواندند آفرینکه چون تو کسی نیست پر داد و دین
پرستنده چون تو فریدون نداشتکه گیتی سراسر به شاهی گذاشت
ستون سپاهی و سالار شاهفرازندهٔ تاج و گاه و کلاه
فدی کردهٔ جان و فرزند و چیزز سالار شاهان چه جویند نیز
همه هرچ شاه از فریبرز جستز طوس آن کنون از تو بیند درست
همه سر به سر مر ترا بندهایمبه فرمان و رایت سرافگندهایم
گر ایدونک پیران ز توران سپاهسران آورد پیش ما کینهخواه
ز ما ده مبارز وز ایشان هزارنگر تا که پیچد سر از کارزار
ور ایدونک لشکر همه همگروهبه جنگ اندر آید به کردار کوه
ز کینه همه پاک دلخستهایمکمر بر میان جنگ را بستهایم
فدای تو بادا تن و جان ماسراسر بر اینست پیمان ما
چو گودرز پاسخ بر این سان شنودبه دلش اندرون شادمانی فزود
بر آن نامداران گرفت آفرینکه ای نره شیران ایران زمین
سپه را بفرمود تا برنشستهمیدون میان را به کینه ببست
چپ لشکرش جای رهام گردبه فرهاد خورشید پیکر سپرد
سوی راست جای فریبرز بودبه کتمارهٔ قارنان داد زود
به شیدوش فرمود کای پور منبه هر کار شایسته دستور من
تو با کاویانی درفش و سپاهبرو پشت لشکر تو باش و پناه
بفرمود پس گستهم را که شوسپه را تو باش این زمان پیشرو
ترا بود باید به سالارگاهنگهدار بیدار پشت سپاه
سپه را بفرمود کز جای خویشنگر ناورید اندکی پای پیش
همه گستهم را کنید آفرینشب و روز باشید بر پشت زین
برآمد خروش از میان سپاهگرفتند زاری بر آن رزمگاه
همه سر به سر سوی او تاختندهمی خاک بر سر برانداختند
که با پیر سر پهلوان سپاهکمر بست و شد سوی آوردگاه
سپهدار پس گستهم را بخواندبسی پند و اندرز با او براند
بدو گفت زنهار بیدار باشسپه را ز دشمن نگهدار باش
شب و روز در جوشن کینهجوینگر تا گشاده ندارید روی
چو آغازی از جنگ پرداختنبود خواب را بر تو بر تاختن
همان چون سر آری به سوی نشیبز ناخفتگان بر تو آید نهیب
یکی دیدهبان بر سر کوه دارسپه را ز دشمن بیاندوهدار
ور ایدونک آید ز توران زمینشبی ناگهان تاختن گر کمین
تو باید که پیکار مردان کنیبه جنگ اندر آهنگ گردان کنی
ور ایدونک از ما بدین رزمگاهبد آگاهی آید ز توران سپاه
که ما را به آوردگه بر کشندتن بیسرانمان به توران کشند
نگر تا سپه را نیاری به جنگسه روز اندر این کرد باید درنگ
چهارم خود آید به پشت سپاهشه نامبردار با پیل و گاه
چو گفتار گودرز زان سان شنیدسرشکش ز مژگان به رخ بر چکید
پذیرفت سر تا به سر پند اویهمی جست از آن کار پیوند اوی
به سالار گفت آنچ فرمان دهیمیان بسته دارم به سان رهی
پس از جنگ پیشین که آمد شکستکه توران بر آن درد بودند پست
خروشان پدر بر پسر روی زردبرادر ز خون برادر به درد
همه سر به سر سوگوار و نژنددژم گشته از گشت چرخ بلند
چو پیران چنان دید لشکر همهچو از گرگ درنده خسته رمه
سران را ز لشکر سراسر بخواندفراوان سخن پیش ایشان براند
چنین گفت کای کار دیده گوانهمه سودهٔ رزم پیر و جوان
شما را به نزدیک افراسیابچه مایه بزرگی و جاهست و آب
به پیروزی و فرهی کامتانبه گیتی پراگنده شد نامتان
به یک رزم کآمد شما را شکستکشیدید یکسر ز پیکار دست
بدانید یکسر کز این رزمگاهاگر بازگردد به سستی سپاه
پس اندر ز ایران دلاور سرانبیایند با گرزهای گران
یکی را ز ما زنده اندر جهاننبیند کس از مهتران و کهان
برون کرد باید ز دلها نهیبگزیدن مر این غمگنان را شکیب
چنین داستان زد شه موبدانکه پیروز یزدان بود جاودان
جهان سر به سر با فراز و نشیبچنینست تا رفتن اندر نهیب
کنون از بر و بوم و فرزند خویشکه اندیشد از جان و پیوند خویش
همان لشکر است این که از جنگ مابپیچید و بس کرد آهنگ ما
بدین رزمگه بست باید میانبه کینه شدن پیش ایرانیان
چنین کرد گودرز پیمان که منسران برگزینم از این انجمن
یکایک به روی اندر آریم رویدو لشکر برآساید از گفت و گوی
گر ایدونک پیمان به جای آوریدسران را ز لشکر به پای آورید
وگر همگروه اندر آید به جنگنباید کشیدن ز پیکار چنگ
اگر سر همه سوی خنجر بریمبه روزی بزادیم و روزی مریم
وگرنه سرانشان برآرم به داردو رویه بود گردش روزگار
اگر سر بپیچد کس از گفت منبفرمایمش سر بریدن ز تن
گرفتند گردان به پاسخ شتابکه ای پهلوان رد افراسیاب
تو از دیرگه باز با گنج خویشگزیدستی از بهر ما رنج خویش
میان بسته بر پیش ما چون رهیپسر با برادر به کشتن دهی
چرا سر بپیچیم ما خود کییمچنین بندهٔ شه ز بهر چییم
بگفتند وز پیش برخاستندبه پیکار یکسر بیاراستند
همه شب همی ساختند این سخنکه افگند سالار بیدار بن
به شبگیر آوای شیپور و نایز پرده برآمد به هر دو سرای
نشستند بر زین سپیده دمانهمه نامداران به بازو کمان
که از نعل اسبان تو گفتی زمینبپوشد همی چادر آهنین
سپهبد به لهاک و فرشیدوردچنین گفت کای نامداران مرد
شما را نگهبان توران سپاههمی بود باید بدین رزمگاه
یکی دیدهبان بر سر کوهسارنگهبان روز و ستارهشمار
گر ایدونک ما را ز گردان سپهربد آید ببرد ز ما پاک مهر
شما جنگ را کس متازید زودبه توران شتابید بر سان دود
کز این تخمهٔ ویسگان کس نماندهمه کشته شد جز شما بس نماند
گرفتند مر یکدگر را کناربه درد جگر برگرستند زار
برفتند و بس روی برگاشتندغریویدن و بانگ برداشتند