گنج

بخش ۱

جهان چون به زاری برآید همیبد و نیک روزی سرآید همی
چو بستی کمر بر در راه آزشود کار گیتیت یکسر دراز
به یک روی جستن بلندی سزاستاگر در میان دم اژدهاست
و دیگر که گیتی ندارد درنگسرای سپنجی چه پهن و چه تنگ
پرستنده ی آز و جویای کینبه گیتی ز کس نشنود آفرین
چو سرو سهی گوژ گردد به باغبدو بر شود تیره روشن چراغ
کند برگ پژمرده و بیخ سستسرش سوی پستی گراید نخست
بروید ز خاک و شود باز خاکهمه جای ترسست و تیمار و باک
سر مایهٔ مرد سنگ و خردز گیتی بی‌آزاری اندر خورد
در دانش و آنگهی راستیگرین دو نیابی روان کاستی
اگر خود بمانی به گیتی درازز رنج تن آید به رفتن نیاز
یکی ژرف دریاست بن ناپدیددر گنج رازش ندارد کلید
اگر چند یابی فزون بایدتهمان خورده یک روز بگزایدت
سه چیزت بباید کز آن چاره نیستوزو بر سرت نیز پیغاره نیست
خوری گر بپوشی و گر گستریسزد گر به دیگر سخن ننگری
چو زین سه گذشتی همه رنج و آزچه در آز پیچی چه اندر نیاز
چو دانی که بر تو نماند جهانچه پیچی تو زان جای نوشین روان
بخور آنچه داری و بیشی مجویکه از آز کاهد همی آبروی