شمارهٔ ۶۹۸
همچو شمشیر ای پسر گر جوهری پیدا کنیمیتوانی جای خود را در دلی پیدا کنی
چهرهای چون برگ گل داری تنی چون بوی گلحیف اگر جز در دل اهل محبّت جا کنی
سینة آیینه داری در درون پیرهنآه اگر در پیش دم سردان گریبان وا کنی
ما تهی سرمایگانیم و متاعت قیمتیدین و ایمانی چه ارزد تا به ما سودا کنی
هیچ سر را سرکشی از زلف فتراک تو نیستدر جهان مشهور سازی هر کرا رسوا کنی
من ز خود تنها شدم بهر تو تنهایی پَرَستتا تو یک دم رغبت این گوشهٔ تنها کنی
من ز خود فیّاض رفتم هرزه جستجو مکنخویش را گر گم کنی شاید مرا پیدا کنی