شمارهٔ ۵۶۱
به جان افزایم و خاک بدن در خاکدان ریزمبنای جسم را ویران کنم تا طرح جان ریزم
بنای گلستان عشق را آن تازه معمارمکه خون صد بهار افشانم و رنگ خزان ریزم
به بلبل تا در آموزم طریق عشقبازی راکف خاکستر پروانه را در گلستان ریزم
دریغم آید ارنه تا ببیند آنچه من دیدمز کویش مشت خاشاکی به چشم بلبلان ریزم
تجلّی گل کند از هر سر خاری درین گلشناگر عکس رخش از دیده در آب روان ریزم
ز خاک این چمن تا حشر گلها آتشین رویداگر رشحی به ابر از اشک چشم خونفشان ریزم
ترا از ناز حیف آید که خارم در ره افشانیمرا خود در نظر ناید که در پای تو جان ریزم
چه خجلتها که از عشق تو دارد جسم بیجانمبه پیش این هما تا چند مشت استخوان ریزم
نصیب من نشد فیّاض پروازی به کام دلاز آن ترسم که آخر بال و پر در آشیان ریزم