شمارهٔ ۴۹۷
آب گردید استخوان در عشق جانانم چو شمعبس که میسوزد در آتش رشتة جانم چو شمع
چون چنار از خو برآرم آتش و سوزم تمامآتش از کس عاریت کردن نمیدانم چو شمع
در من از اعجاز عشقت جمع شد شادی و غمدر لباس گریه عمری شد که خندانم چو شمع
بس که گرم گریه گشتم در شب هجران تودر گرفت از اشک من هر تار مژگانم چو شمع
مردِ جمعیّت نیم فیّاض تا کی روزگاربهر آسایش کند هر دم پریشانم چو شمع