شمارهٔ ۳۷۱
ز قال رفتهام از دست، حال تا چه کندخیال برد ز کارم وصال تا چه کند
نشاط عیش جدا میکُشد ملال جداکنون شهید نشاطم ملال تا چه کند
هزار حسرت ممکن شکسته در دل ماندبه جان خسته خیال محال تا چه کند!
طلوع صبح جمال تو عالمی همه سوختفروغ مهر تو وقت زوال تا چه کند
دمیدن سمن از زیر زلف خونم ریختبنفشه سر زدن از روی خال تا چه کند!
شکسته رنگی ما را بهارِ حسرت کردطلوع باده به آن رنگ آل تا چه کند!
میی به بزم ازل ریخت عشق در کاممعروج نشئة آن لایزال تا چه کند!
غرور ساغر زر کرد آنچه کرد هنوزتکلّفی که ندارد سفال تا چه کند!
تو یک نفس که گریبان چو غنچه کردی بازصبا چهها که نکرد و شمال تا چه کند!
نهال عشق تو در دانه بود و خون میخوردکنون که ریشه دواند این نهال تا چه کند!
به استمالتم افکند عشق در دوزخچنین اگر دهدم گوشمال تا چه کند!
نکردنی همه کردم درین جهان فیّاضدر آن جهان کرم ذوالجلال تا چه کند!