گنج

شمارهٔ ۳۴۲

۷ بیت
جدا از کوی او شوقم گل و گلشن نمی‌دانددلم ذوق تپیدن، دیده‌ام دیدن نمی‌داند
نیارم گفت حال خویش پنداری درین کشورکسی درد دل ناگفته فهمیدن نمی‌داند
گهی در دیده جا دارد، گهی در سینة تنگمولی آن خرمن گل جای در دامن نمی‌داند
تو ای شاخ گل ایمن باش اگر در دامنم باشیکه دستِ خوبه حسرت کرده، گل چیدن نمی‌داند
ادای کنج چشم از من کسی بهتر نمی‌فهمدزبان گوشة ابرو کسی چون من نمی‌داند
در آب دیده خواهد مرد یا در آتش سینهدل عاشق به مرگ خویشتن مردن نمی‌داند
به بویی قانعم فیّاض از گلزار وصل اوکه این مور از ضعیفی دانه از خرمن نمی‌داند