شمارهٔ ۳۲۲
یک شب که نه در وصال باشدهر لحظه هزار سال باشد
آنرا که تو در خیال باشیتا حشر شب وصال باشد
قتل همه کن حرام بر خویشتا خون منت حلال باشد
گر خون منست این دیت چیستبگذار که پایمال باشد
ممکن نبود گذشتن از وصلهر چند امرِ محال باشد
داد دل شکوه میتوان دادگر یک نفسم مجال باشد
کلکش منقار بلبلانستفیّاض چه غم که لال باشد