شمارهٔ ۲۶۵
به ما عمریست زلف یار سودا در میان داردخم و پیچی که دارد جمله با ما در میان دارد
به دست ما اسیران بلا سررشتة کارینخواهد بود تا زلف بتان پا در میان دارد
نه از فرهاد بر جا ماند نقشی نه ز خسرو همفسون عشق عمری شد که ما را در میان دارد
نیاز ما به عجز از زور ناز او نمیمانددو پرگاریم، گردون خوش تماشا در میان دارد
هزار افسانه آخر گشت و طفل اشک ما فیّاضهنوز افسانة بیخوابی ما در میان دارد