گنج

شمارهٔ ۴۶ - در مدح شاه‌عباس ثانی

۶۹ بیت
داد باد صبح رنگین مژده‌ای از نوبهارگفت پیغام خوش رنگ شفق در لاله‌زار
اینک آمد نوبهاری چون عروس سرمه‌زیباینک آمد لاله‌زاری همچو چشم نشئه‌دار
سبزه نورس چو خط گلعذاران جان‌شکیبسایه سنبل چو زلف نوعروسان دل‌شکار
ابروی قوس‌قزح از عکس سبزه وسمه‌بندچشم نرگش از سواد برگ سنبل سرمه‌دار
شاخ گل چون آستین موسی از عجاز وقتصد ید بیضا به برگ گل نماید آشکار
همچو فانوس سحر از عکس شمع آفتابنادمیده گل وزو پرنور، جیب شاخسار
صیقل موج هوا هر برگ را آیینه کردتا در او صورت نماید قدرت پروردگار
عاشقان از بس صفای وقت، بیرون کم روندتا نگردد رازهای دل به مردم آشکار
بسکه شد رسم لطافت عام در صحرا و کوههمچو سبزه در ته پاسوده گردد نوک خار
از طراوت ریشه گیرد ناله در سطح هواوز رطوبت آب گردد نغمه در شریان تار
بسکه خوبان چمن نازک مزاج افتاده‌اندرنگ گلها می‌پرد، باد ار وزد بر لاله‌زار
شوخی موج نسیم و اضطراب رنگ گلچون نگاه خیره در رنگ رخ محبوب یار
از هجوم ابر نتوان جست راه کوه و دشتگر نیفروزد چراغ لاله در صحرا بهار
از رطوبت بسکه از گل عکس می‌گیرد هواباغبان را وقت گل چیدن شود دشوار کار
کوه در شورش چو دریا دایم از موج نسیمخاک در مالش زنم چون نازبالش بیقرار
هرچه بینی در تموج بینی از موج بهارخواه روی سطح بنگر خواه سطح کوهسار
هر سحرگه سطح آب از سعی تحریک هوااز تموج دام ماهی افکند در چشمه‌سار
دانه جوهر عجب نبود که از فیض نماسبز گردد در چمن بر سطح تیغ آبدار
گر برافروزند آتش در زمین گلستانسبز گردد از رطوبت در هوا تخم شرار
سبز و خرم همچو سرو نورس آید درنظربرنهال شعله افتد گر نظر در سبزه‌زار
شبنم گل در چمن از بسکه طوفان می‌کندکی توان بی‌کشتی می‌کرد در گلشن گذار
پای‌کوبان در سماع ذوق بی‌اندازه سرودست‌افشان از نشاط عیش بی‌پایان چنار
بزم عیش شاه را ماند چمن در فصل گلروز جشن شاه را ماند زمانه در بهار
برگ برگ انجمن در ساز برگ عشرتنداز برای پادشاه کام‌بخش کامگار
خسرو صاحبقران کیخسرو جمشیدشانداور گیتی ستان دارای گردون اقتدار
شاه اسکندر حسب اسکندر حیدرنسبصفدر ثانی لقب دین‌پرور دانش عیار
پادشاه پادشاهان جهان عباس شاهآفتاب دین و دولت سایه پروردگار
پادشاهی کز فروغ جبهه اقبال اوظلمت از عالم گریزانست چون لیل ازنهار
تا ابد از جوهر شمشیر عالمگیر اوستدر امان از طعنه بی‌جوهری‌ها روزگار
در دیار عدل او گرگینه پوشد گله‌باندر دیار خلق او گلدسته بندد نوک خار
در ریاض سلطنت نخلی چنین هرگز نرستمیوه‌اش خورشید تابان سایه‌اش ابر بهار
تاجداری این‌چنین بر تخت شاهی کس ندیدتاج از وی سرفراز و تخت از وی پایدار
بزم و رزم از نسبت او هردو کامل رتبه‌اندبزم را کیخسروست و رزم را اسفندیار
پادشاهی جامه‌ای بر قامت رعنای اوستچون قبای دلبری بر قامت رعنای یار
نه صفت در کار باشد امتیاز مرد راتا بود شایسته فرماندهی در روزگار
عقل کافی، علم وافی، ذات خوش‌طبع نجیبهمت سرشار و خلق و جرأت و علم و وقار
گر ندیدستی به یک‌جا مجتمع این نه صفتهان ببین در پادشاه عدل‌پرور آشکار
علم او چون عقل ذاتی طبع چون جوهر نجیبهمتش گردون نورد و جرأتش دشمن شکار
عرض خلقش چون فضای لامکان بی‌منتهابحر حلمش همچو دریای تجرد بی‌کنار
از وقارش با همه شوخی که دارد در مزاجحیرتی دارم که شیخی می‌نماید بی‌وقار
عالم صبر و تحمل را شکوهش کوه قافعرصه مردانگی را مردیش مردانه‌وار
ناوکش جوزاشکاف و نیزه‌اش پروین‌گسلاستخوان‌سا گرز، و شمشیرش اجل بر فرق نار
فوج‌فوج دشمن از بیمش دوان تا کوی مرگموج دریا از میان مشت خس آرد برکنار
جوشنش حفظ الهی و زره زلف بتانوز تحفظ چارحد عالمش آیینه‌دار
حقه زر درفشان بر فرق او چون آفتابدر سعادت بر سرش بال هما گوهر نثار
جام بزمش کاسه‌ای از حوض کوثر پر شرابتیغ رزمش جدولی از چشمه‌سار ذوالفقار
باغ‌دین از قامتش دلکش‌تر از گلشن چو سرووز کفش جام می از گل تازه‌تر بر شاخسار
غیر گردون برنمی‌تابد شکوه آفتابگر فلک گویم سمندش را مرا معذوردار
آب سبکسیری که با سختی سم از راه نرمچون نسیم از سیر دریا برنمی‌گیرد غبار
گر ز پستی بربلندی پویه بردارد رودچون نگه کز دشت می‌آید به سطح کوهسار
وز بلندی سوی پستی چونکه آید بگذردهمچو موجی کز میان بحر آید برکنار
گر بتازی بردرشتی‌های ایامش سبکمی‌کند چون معنی نازک به خاطرها گذار
وربروی برگ گل خواهی که تازی چون نسیممی‌دود هموارتر از رنگ می بر روی یار
شوخ‌مستی، چابکی کز شوخ‌مستی‌های اوجز نگاه شاد کس ننهاد بر دستش چدار
شیهه‌اش در صیدگاه از هر طرف گردد بلندبسته گردد شش جهت راه رمیدن بر شکار
سرعتش چون شعله جواله گرداگرد صیدچون شکار جرگه سازد از سوارانش حصار
گر ز مشرق سوی مغرب تازدش در نیمشبسایه پیشین به وقت صبح دریابد سوار
پادشاها پادشاهی مر ترا زیبد که هستعقل پیرت ملک گیر و عدل میرت ملک دار
عقل شیخ و طبع شوخ و عزم پیش و جزم بیشعشق دولت حسن عشرت درد دین و مردکار
شوکتی همچون شکوه عشق دیر از جادرآصولتی چون جرأت دیدار زود از پا درآر
عیش و عشرت چون تمنای حبیبان بر دوامذوق و بهجت چون جفاهای رقیبان برقرار
از تصرف‌های طبع شوخ عشرت پرورتمی‌توان گفتن که هستی عیش را پروردگار
حسن دولت از تو همچون حسن دین از مصطفینظم ملک از تیغ تو چون نظم شرع از ذوالفقار
شه جوان دولت جوان عشرت جوان لذت جوانمژده‌ای پیران که باز ازنو جوان شد روزگار
هر دو از یک چشمه سیرابند چون جام و سبوعیش روزافزون شاه و حسن روزافزون یار
ختن کن فیاض هنگام دعای دولت استدل اجابت را مبادا خون شود از انتظار
تا کمال نوع انسان ناید از قوت به فعلجز به حسن تربیت از پادگاه روزگار
تربیت هر مستعدی را ز درگاه تو باددین و دانش را مبادا جز به این در افتقار
سایه پروردگاری کم مباشی از جهانتا جهان در کار دارد سایه پروردگار