گنج

شمارهٔ ۳۸ - شاید در مدح میرداماد باشد

۶۷ بیت
عشق در کام من اول زهر سودا ریختهبعد از آن ته‌جرعه بر مجنون شیدا ریخته
یک سر مو بر وجودم جای نوش عیش نیستبس که زهر افعی غم بر سراپا ریخته
صد چمن غلطیده در خون خزان بی‌بهارهرکجا رخسار زردم رنگ سیما ریخته
صاف حسرت گشته و دردی غم در ساغرمجرعه‌ای بر خاک اگر زین سبز مینا ریخته
نیست در کوی امل آماده جز زهر اجلحرص پندارد همه شهد مصفا ریخته
ارقم روز و شب آنجا از لعاب نیش مرگزهر قاتل بر سر خوان تمنا ریخته
هان به گورستان اقران بگذر از روی قیاستا ببینی دفتر هستی ز هم واریخته
عقل‌ها را برده دیو و مغزها را خورده مورکاسه‌های سر به خاک افتاده، صهبا ریخته
گلستان دهر را فصل خزان آمد که شدخار بن‌ها جمله برجا مانده گلها ریخته
گونه زردی که بر هر چهره می‌بینی عیانبر رخ هر برگ بین رنگ مداوا ریخته
این جهان نبود به غیر رفته و آینده‌ایدر میان این یک نفس تخم تمنا ریخته
طرحی امروز ای که دیدی براساس دی عیاندرپی امروز و دی بین رنگ فردا ریخته
بر وجود آفرینش یک سر مو عیب نیستقطره این ابر گوهر گشته هرجا ریخته
گلشن هستی ندارد غیر رنگ اتحادنقص خاشاک دویی در دیده ما ریخته
نشکند تا دل، سرای جلوه جانانه نیستنور در ویرانه بینی بی‌محابا ریخته
نیست همدردی که باشد یک نفس غمخوار منخاک حسرت بر سر من عشق تنها ریخته
باده عشرت ندارد نشئهٔی در طبع منساقیم در کاسه اسم بی‌مسما ریخته
می‌برم اسم وی و محو مسما می‌شومتا چه می لعل لبش در جام اسما ریخته
بس که در نظاره لعل لبش گردیده محوساغر خورشید از دست مسیحا ریخته
بس که عکسش داد پرتو از دل هر آبلهنقش پا در راه من عقد ثریا ریخته
گر به سیر لاله و گل سر فرود آید مراخاک حسرت باد در چشم تماشا ریخته
سینه آیینه صاف از پشتی خاکسترستگرده‌خواری‌ها مباد از چهره ما ریخته
هان درآ در مجلس شوریدگان عشق و بینکاسه‌ها درهم شکسته باده‌ها ناریخته
بر زمین آهسته‌تر نه پای کبر و افتخارکاین همان خاکست کز رخسار زیبا ریخته
نقطه شک بر یقین تست یعنی کو یقیناین که می‌بینی به دل خال سویدا ریخته
قتل من پنهان چه حاصل کردن ای غمخوار منغمزه او خون عالم آشکارا ریخته
با عتاب او تنزل از سپرداری گذشتبس که دید از هر طرف خون مدارا ریخته
این چه مستی بود کزیک جرعه در جانم فتادساقی امشب گوییا در قطره دریا ریخته
تا ابد رنگ گل رعنایی یوسف ازوستقطره اشکی که از چشم زلیخا ریخته
کو دماغ آنکه پردازم به درمان کسیمن گرفته در همه عالم مداوا ریخته
هدهد ذوقم که دست‌آموز سلطان سباستبال و پر در جستجوی کوی عنقا ریخته
این‌که می‌بینی به طرف کوه و هامون لاله‌هااشک چشم ماست در دامان صحرا ریخته
در فراق مجلس سلطان ملک علم و فضلآنکه بینی ریزه خوانش به هرجا ریخته
پادشاه ملک دانش شهریار تخت فضلآنکه علمش طرح این نه سقف مینا ریخته
آنکه از خم خانه عقل مجرد دست لطفباده فضلش به ساغر بی‌محابا ریخته
آنکه با نور سیادت نور دانش کرده جمعزین دو نور انوار بر فرق ثریا ریخته
علم‌ها در سینه پنهانست و حیرانم که چوننور دانش ایزدش بر چهره پیدا ریخته
تا ابد آثار بخشش پهن در عالم ازوسترشحه جودی که دست او به دریا ریخته
گرنه سعی فطرتش شیرازه بستی فضل رابودی اجزای علوم از یکدگر واریخته
ذات عاقل عقل کامل، علم و دانش بر کمالوه چه رنگین این بنا از دست بنا ریخته
هرکجا کلک بنانش حرف مطلب کرده نقشجای نقطه بر ورق‌ها چشم بینا ریخته
فهم را کی فرصت برچیدن کام دلستبس که تقریرش تمنا بر تمنا ریخته
دردمند جهل گو رو نه باین دارالشفاکاندرین محفل مداوا بر مداوا ریخته
کس به زور نشئه طبعش درین میخانه نیستساقی این می جمله در یک کاسه تنها ریخته
هر میی کاندر خم افلاطون دانش داشتهجمله در مینای این خمخانه پیما ریخته
دامن ساقی گلستانی شد از گلهای میهرکجا این باده رنگین ز مینا ریخته
بر سر کویش برم اسکندر لب تشنه راتا ببیند آب خضر از دست سقا ریخته
خواهش دنیا کجا و طبع آن کامل کجاکز یک انگشت تصرف طرح دنیا ریخته
آن‌چنان واقف ز وضع جزء و کل روزگارکو به دست خویشتن این رنگ، گویا ریخته
این همه رنگینی عقلش ز علم وافرستهم ازین پرگاردان این طرح هرجا ریخته
عقل رنگین‌تر به قدر آنکه علم آماده‌ترجدول آب روان و عکس گل‌ها ریخته
گر به رنگین مجلس او بار یابد آفتابیابد اسباب بزرگی را مهیا ریخته
ور به خلوتگاه فکرش ره بیابد عقل کلبیند اوراق کهن علم خود آنجا ریخته
حشمت جمشیدی و جاه سلیمانی ببینگاهش آویزان به دامن گاه در پا ریخته
لیکن او را التفاتی نه بآن و نه باینطرح عزلت خوش به خلوت‌گاه عنقا ریخته
آسمانا، آفتابا، نه، که عقل اولاای که مهرت تخم در آب و گل ما ریخته
گرچه من این دانه را از خون دل پرورده‌املیکن الطاف توام این در به دریا ریخته
من کیم کز سجده آن آستان لافم که هستنقش‌های سجده آنجا تا ثریا ریخته
در سجود درگه تو چرخ را بهر سجودجبهه‌ها برروی هم تا عرش والا ریخته
بوسه لب‌ها را تمامی وقف درگاه تو شدهرکجا این نخل بار آورده آنجا ریخته
گرچه من دورم ز درگاه تو زین شادم که هستحسرتم آنجا تمنا بر تمنا ریخته
دوریم از مجلس فیض تو غافل روی دادعقده‌ام بر عقده زین انداز بی‌جا ریخته
تکیه بر لطف تو کردم گام بی‌رخصت زدمآب شرمم از حیا صحرا به صحرا ریخته
سایه‌پرورد ترا دوری و نزدیکی یکی استهست هرجا نور مهر عالم‌آرا ریخته
رو به درگاه تو دارد آبرویم عاقبتقطره هرجا می‌فتد باشد به دریا ریخته
تا بود اهل هنر را آبروی علم و فضلبر در ارباب دنیا بی‌محابا ریخته
مرجع اهل هنر باشی و تا روز جزاآبرویم جز بدان درگه مبادا ریخته