شمارهٔ ۱۸ - در منقبت امام حسن مجتبی(ع)
بیا که شیشه قسم میدهد به عهد کهنکه توبه بشکن این بار هم به عهده من
به توبه دل منه ای دل که بتپرست شویبیا که بتشکن آمد شراب توبه شکن
اگر به دیده عرفان نظر کنی زاهدیکی است توبهپرستی و بتپرستیدن
بیا به مکتب میخانه نزد پیر مغانکه یادگیری از خویشتن سفر کردن
به پیش اهل ولایت نماز نیست درستاگر ز شیشه نداری طریق خم گشتن
تبسم گل ساغر اشارتی است خفیکه حاصل ندهد این دو روزه غم خوردن
بیار ساقی از آن بادهای که میدانیکه بوی شیشه اوراست نشئه مردافکن
که گرد عقل بشوییم از دل و از جانغبار هوش فشانیم از سر و از تن
خوشا شراب تماشا که جام جامش راز راه دیده توان خورد نه ز راه دهن
کسی که مستی دیدار دیده, میداندکه باده باده عشق است و غیر آن همه فن
خدای داند و فیاض و ساقی کوثرکه هرگزم نشد از باده هوشتر دامن
من و می و نگه طفل چشم خونخواریکه شسته است به خون دلم لبان ز لبن
حدیث باده به قول و غزل کشید آخرمقرر است که خیزد سخن همی ز سخن