گنج

شمارهٔ ۱۶ - در منقبت امیرمومنان علی(ع)

۷۵ بیت
ای لعل گرفته ز تکلم به گهر بروی کان نمک را ز تبسم به شکر بر
دارم چو دلت دوستر از جان و ندارمآن بخت که چونت بکشم تنگ به بربر
هرگاه که بی‌روی تو در آینه دیدمآیینه گرفتیم چو خورشید به‌زر بر
در زمره عشاق پریشان سر و سامانجز زلف ترا دست که داده به کمر بر؟
عشق تو ز افسون خرد باک نداردکس رد نکند تیر قضا را به سپر بر
وز سلسله سوخته‌بختان پریشانجز خال که افتاد ترا سوخته در بر
سوی تو که دیدست که از شرم کشیدستگلبرگ ترت را ز عرق ژاله به بربر
دریاست که پیچیده به هم قطره اشکمطوفان که نهفته است به این دیده تر بر؟
گر شعله کشد دود ز آتشکده خیزداین دوزخ پیچیده به طومار شرر بر
ویرانه ما مژده تعمیر عجب یافتسیل است که افتاده به دیوار و به در بر
مردم پی نظاره نظر تا بگشایندچیزی نتواند که درآید به بصر بر
من دیده بپوشم چو رخ خوب تو بینمتا روی ترا خوب درآرم به نظر بر
ترسم که شوم آب اگر با تو درآیمچون قطره شبنم به گل تازه و تر بر
آیینه ز دیدار تو گل‌های عجب چیدگل بر سر گل ریخت به آغوش و به بربر
گردید سپهر دگری عرصه جان راآهی که به یاد تو کشیدم به سحر بر
خورشید نوی شد به اثر کشور دل راداغی که ز عشق تو نهادم به جگر بر
داغم که اثر در دل سخت تو ندارداین ناله آغشته به خوناب اثر بر
غارت ز دو چشم تو فتادست به تاتارشورش ز دو زلف تو فتادست به بربر
مژگان مرا وعده باران سرشک استتا خط به رخ تست چو هاله به قمر بر
بر چهره زردم اثر سیلی غم بینهرگز نزند کس به ازین سکه به زر بر
غمنامه عاشق به کبوتر نتوان دادهرگز نسپردست کسی شعله به پر بر
عاشق ز کجا و سروسامان جداییپیچیده‌ام از درد تو خود را به سفر بر
اندیشه زلف تو به سودا کشد آخراین دود مپیچاد کسی را به جگر بر
دل را به هوس‌های پریشان نتوان دادکشتی به ازین باد مخالف به حذر بر
بار دل ساحل نتوان بود ازین بیشدانسته فکن زورق هستی به خطر بر
دام عجبی عیش به راه تو فکندستگر مرد غمی جانی ازین ورطه به در بر
گردیده به کام دل خسرو لب شیرینفرهاد دگر گو نزند سر به کمر بر
از تخت جم و تاج کیان خوشترم آیدهرجا کف خاکی که توان کرد به سر بر
خاکی که توان کرد به سر خاک حریم استکز غیرت وی آب شود خون به گهر بر
خاک حرم روضه پاکی که ملایکچون سرمه امید کشیدش به بصر بر
با حسرت خاک در آن غیرت فردوسدر روضه رضوان نتوان برد به سر بر
درگاه شهنشاه دو عالم که به رفعتگردون نتواند که درآید به نظر بر
آن شاه قضا حکم که تمثال نظیرشصورت ننمودست به مرآت قدر بر
شاهی که بود حاجت ملت به وجودشچون ماده محتاج به تقویم صور بر
گر تخت شهنشاهی او درنظر آیددر زیر بود نه فلک و او به ز بربر
سلطان هدا شیر خدا شاه ولایتکز انفس و آفاق به فضل و به هنر بر
مداح پیمبر چه در احوال و چه اقوالممدوح خداوند به آیات و سور بر
آن خیر خلایق که چو او بعد نبی نیستیک مرد خدا در ملک و جن و بشر بر
در طینت شمشیر وی آن شعله نهانستکش جان عدو هیمه فرستد به سقر بر
در نعل سبک سیر وی آن آب نهفتستکش پیکر دشمن نکشد جز به جگر بر
آن شوخ پریچهره که آرام نداردتا تنگ کشد مردم چشمش به نظر بر
جز در صف هیجا نتوان دید غبارشتا سرمه کند شاهد فتحش به بصر بر
هرجا که رود چشم ظفر بر اثر اوستتا آنکه چو معشوق کشد تنگ به بربر
از کوفتن آهن نعلش بدر آیددر سنگ اگر خصم کند جا چو شرر بر
در کر و فر حمله او پای که دارد؟گر کوه بود خصم که آید به کمر بر
من سرعت سیرش نتوانم که نگارماز بسکه درآید ز رقم خامه به سر بر
بر جاده مسطر رقم حرف شتابشچون برق نماید ز رگ ابر گذر بر
با تیغ دو سر یکسره آفاق بگیردعالم همه گر تیغ و سنانست و سپر بر
از خار بن کفر رگ و ریشه برآردبالفرض اگر ریشه دواند به حجر بر
گر بانگ زند بر ازل از دور نهیبشجز با ابدش دست نبینی به کمر بر
با حمله او کوه چه باشد که نبنددکس سلسله موی به کوه و به کمر بر
گر رستم دستان و اگر سام نریمانباشند پر کاهی و صرصر به گذر بر
اسلام قوی بازو از آن شد که نگه داشتاین بیضه به یک قبضه شمشیر دوسر بر
این جلوه که در دست در خیبر ازو دیدمشکل که به کف جلوه کند جرم سپر بر
داماد و پسر عم و برادر بجز او کیستسالار رسل را به کمالات و هنر بر
بر جای نبی او ننشیند که نشیند!لایق نبود مسند خور جز به قمر بر
ذاتی که پسر عم نبی بود و برادرنه ملک به نفسیت وی بسته کمر بر
پیش از همه گردیده به اسلام مشرفبیش از همه در جنب کمالات بشر بر
هم خویشی و هم پیشی و بیشی به کمالاتبا آنهمه منصوص به قرآن و خبر بر
کس را به چنین ذات تقدم رسد آخر؟لعنت به ابوبکر و به عثمان و عمر بر
شاها تویی آن سرور عالم که دو عالمدر عرصه جاهت چو به دریاست شمر بر
گر عقل به پیمودن جاه تو برآیدبر کنگره عرش بماند به سفر بر
بال و پر اندیشه بسوزد چو بپردبر اوج جلال تو به پرواز نظر بر
نقش پی پرآبله جویای درت راپروین صفت افتاد به هر راهگذر بر
عشاق درت ناز بر افلاک فروشندبا اینهمه افتادگی از دور قمر بر
این رتبه به خورشید برابر ننمایدکی زردی رخسار فروشند به زر بر؟
با بندگیت از ستم چرخ چه نالماز جور رقیبان نتوان شد به حذر بر
عمریست که از فیض تو فیاض جهانمزآنگونه که لعل و گهر از تابش خور بر
من بنده آن بنده که مولاش تو باشیمن خاک در آن کو که سگت راست گذر بر
قنبر نبرد صرفه ز من روز قیامتسیراب کجا؟ تشنه کجا؟ ناله خبر بر
فرقی نکند مهر ترا کس ز وجودمچون شیر که آمیخته باشد به شکر بر
با آنکه تنک‌تر بود از آینه‌ام دلمهر تو در او هست چو نقشی به حجر بر
چشمم ز فراق درت افتد چو به دریاگویی که مگر بحر فتادست به بربر
تا مجمع ممکن بری از نفع و ضرر نیستتا مرجع موجود به خیرست و به شر بر
بدخواه ترا خیر به شر باد مبدلخواهان تو جز نفع نبیند ز ضرر بر