شماره ۴ (مثنوی-غزل)
الا ای صبا از ره مهر و یاریاز این کشته تیغ امیدواری
از این دردمند غم و درد دوریاز این خسته بستر ناصبوری
از این خون دل خورده خوی جاناناز این پا به گل مانده کوی جانان
از این دور افتاده از شهر دلبراز این در به در گشته از بهر دلبر
از این عجز نال دیار غریبیاز این ناتوان غم بیطبیبی
از این تلخکام می زندگانیاز این داده جان از غم یار جانی
سلامی ببر جانب نازنینیپیامی رسان جانب مه جبینی
که افکنده بر رخ چنان جعد مشکینکز او خون خورد نافه آهوی
نگاری به قد سرو و آزاده سرویبه خوبی تذروی و رعنا تذروی
بتی نوش لب ماه برج نکوییهمه کشور خوبی و خوبرویی
بگو کای سرو سرور تاجدارانفدای تو جان من و صد هزاران
بگو کای تنم دردمند تن توبه دستم بدی پیش از این دامن تو
بگو کای اسیر کمند بلندتبه قربان لعل لب نوشخندت
بگو کای به رخ زندگانی خاقانز خوبان تویی یار جانی خاقان
ز بس بر فلک میرود یا رب مننخوابد کس از نالههای شب من
به گوش تو کی میرسد زاری منکجا بینی از دیده خونباری من
فغانم همه از فراق تو باشدغم و دردم از اشتیاق تو باشد
به خاطر چو چشم سیاه تو آرمز چشم سفید اشک گلگون به بارم
چون من یاد آن موی و آن تن نمایمکنم مویه از درد و شیون نمایم
چو گریه به چشم خراب من آیدکجا خواب دیگر به خواب من آید
تو و مستی و باده نازنینیمن و بیخودیهای فرقت گزینی
تو و گلشن و خندههای عیانیمن و گلخن و سوزهای نهانی
تو و غمزه و عشوه و ناز کردنمن و زاری و ناله آغاز کردن
تو و باده بینیازی کشیدنمن و زهر دوری دمادم چشیدن
غم و زاریم گر تو باور نداریقسم میخورم با هزار آه و زاری
به رخسار چون ماهت ای ماه تابانبه قد چو سرو تو ای شاه خوبان
به هندوی خال لب میپرستتبه مژگان چشمان خنجر به دستت
به آن چشم و ابروی سحر آفرینتبه آن عشوه و غمزه نازنینت
به اشک جگرگون و خون دل منبه خون دل عقده مشکل من
به لعلت که دارد می خوشگواریبه چشمت که با اوست خواب و خماری
کز این بیش تاب و توانم نباشدفدایت شوم که تا جانم نباشد
چو دامان پاکت نیاید به دستمتن همچو ماهیت ناید به شستم
ز حرف رفیق آن که استاد دانممر او را شب و روز این نظم خوانم
خوشا روزی و حبذا روزگاریکه یاری نشیند به پهلوی یاری
تن ناتوانم ندارد توانیدل بیقرارم ندارد قراری
مپرس از شب و روز من کز غم توشب تیرهای دارم و روز تاری
چه پرسی ز کارم که دور از تو دارمنه جز گریاه شغلی نه جز ناله کاری
نسیما بکن عجز تا میتوانیز جامی بخوان این غزل در نهانی
دمی نگذرد گر غمت خون نگریمز وصلت جدا ماندهام چون نگریم
چو افزون شود دم به دم بیتو دردمنه مردم اگر هر دم افزون نگریم
نبینم به طرف چمن سرو نازیکه از شوق آن قد موزون نگریم
نیارم گهی سوی لب جام بادهکه بر یاد آن لعل میگون نگریم
دگر ای صبا از ره مهربانیز من این غزل بر بر آن که بدانی
مرا هست دور از تو ای ماه منظرلبی خشک و جانی حزین دیدهای تر
مرا پا و دستی که بود از فراقتیکی ماند در گل یکی ماند بر سر
تویی خفته بر مسند ناز و باشدمرا خاره بالین مرا خار بستر
دلم تنگ شد از جدایی خوش آن دمکه گیرم تو را در بر و تنگ در بر
دل سنگ تاب شنیدن نداردمکن ناله خاقان از این قصه بگذر